تقدیم به پدرم و مادرم که هر آنچه دارم از آنهاست. روحشان شاد
و تقدیم به خواهرم میترا (فاطمه) و مادر بزرگم (زیبا سعیدلو) روحشان شاد
و تقدیم به استاد گرانقدرم یوسف علیخانی عزیز که ایشان بذر نوشتن زندگینامهام را در سال 92 در نمایشگاه کتاب بندرعباس در ذهنم کاشتند و حتی بر چگونه نوشتنش مرا راهنما بودند و الگوی چگونه نوشتن دادند.
و تقدیم به استاد شاهین کلانتری عزیز که با آشنایی با ایشان از سال 97 و شرکت در دورههایشان باعث شدند کمکم و در طی دورهها به مرور شهامت نگارش را به دست آورم.
از سال ۱۴۰۰ که نویسندگی را جدی گرفتم و در کلاس و دورههای استاد شاهین کلانتری عزیز با توجه به حس و حالم شروع به نگارش بخشهایی از خاطراتم نمودم، تصمیم به نگارش زندگینامهام برایم جدی شد. اما فکر میکردم هنوز توانایی آن را ندارم. تا اینکه کانال نویسندگی تلگرامم را به پیشنهاد استاد کلانتری در اوایل سال ۱۴۰۱ با نام «برای تو یا من» را ایجاد کردم. ولی بیش از هشت ماه در حالت خصوصی بود و جرات نداشتم مطالبم را در معرض دید بگذارم. اما هر روز نوشتن و همزمان ایجاد سایتم در 23آذر ماه ۱۴۰۱ و نوشتن در هر دو کمکم به من قدرت ابراز داد و کانالم را عمومی کردم که با حضور دو یا سه نفر در هفتهی اول بود که با این که تعداد افراد کم بود باز هم موقع انتشار مطالبم بسیار خوددار بودم.
تا اینکه در یک دوره استاد کلانتری با تبلیغ کانالم در بین دوستان مدرسه نویسندگی تعداد مخاطبان به یک باره به ۱۲ نفر رسید و من سعی کردم روزانه بیشتر از خود و رخدادهای روزانهام بنگارم و مطالب سایتم را نیز در کانالم بگذارم. رشد کانالم بسیار کند بود و این خود کمک بزرگی در رشدم داشت. از سال گذشته تصمیم قاطع به نوشتن زندگینامهام که همیشه بهخاطر جذابیت زندگی پدر و مادرم تصمیم داشتم از زندگی آنها شروع کنم را آغاز نمودم. عنوانش را نیز «مادرم پیش از من» گذاشتم و سعی کردم روزانه یک بخش را در کانالم بگذارم که تا ۱۸ بخش رسیده بود که جنگ ۱۲ روزه و قطع نت موجب شد دیگر حال و هوای نوشتن نداشته باشم. اما در ایام جنگ دوم و قطع نت بینالمللی با زدن یک گروه در اپلیکشن بله چون نمیتوانستم دست از روزانه نویسی بردارم در آنجا هر روز یک بخش را گذاشتم و وقتی ۱۸ بخش تمام شد ادامه دادم تا این که اکنون به پایان رسیده است و البته در کانالهایم ادامه خواهم داد. چون انتشار روزانهاش و بیتابی فالوورها در ادامهی آن موجب میشود که بنگارماش. شاید یکی از دلایل ادامه دادنش و تا کنون ۷۰ بخش را نگاشتنم و تا اینجا رساندنش به علت پیگیری فالوورهایم بوده است که انرژی مثبت و استقبالشان موجب استمرارم در نوشتن شده است و من باید سپاسگزار آنان نیز باشم.
در آغاز تصمیم داشتم نامها را تغییر دهم تا مشکلی برای کسی پیش نیاید اما در روند نوشتن به این نتیجه رسیدم که چون جز حقایق نگاشتن چیزی نیست که مسئله ایجاد کند نامها راحقیقی گذاشتم جز نام پدرم که عبداله است و نام پدرش محمد را بر او گذاشتم و در کانالم به همین نام منتشر کردم اما اکنون ترجیح میدهم نام واقعی خودش را که عبدالله بود را بکار ببرم که حتی یادآوری نامش موجب افتخار من است.
«مادرم پیش از من»
خجی
در نگاه اول عاشق شدن
بخش اول
بسختی و لرزان چادرش را به دندانش گیر داد که از سرش نیفتد سینی را با یک دست گرفت تا بتواند کوبهی درِ چوبی را به صدا در آورد. از خجالت قبل از دیدن مهری خانم خیس عرق شده بود و تمام بدنش از استرس میلرزید. بعد از مرگ پدرش در نه سالگی گوشهگیر و از همه گریزان شده بود که یک جا ماندنش موجب شده بود با قد کوتاه و ۱۵۰ سامتیمتریاش وزنش به هفتاد کیلو برسد و در مدرسه همکلاسیهایش او را تانکی گهی بنامند و در حوض یخزده برای شکستن یخ انداختندش و سینه پهلو کرد و چند ماه تحت درمان قرار گرفت و ادامه تحصیل نداد . همیشه از کمرویی و گوشهگیریاش در رنج بود. از ترس مادرش تن به این عذاب داده بود و اکنون پشت در این پا و آن پا میکرد. علی در را گشود و به سمت راست باغچه دوید. خواست بگوید در را باز کن که با یک دست نمیتوانم، که او رفته بود. با سختی تکیه به در زد و هلش داد تا باز شود. کاسهی خورشت قورمه سبزی لبپر زد و کمی از آن در سینی ریخت. داشت گریهاش میگرفت که مهری خانم از راه رسید و با آن چهرهی همیشه خندان به سلامش جواب داد و سینی را از دستش گرفت و با مهربانی تشکر کرد. ناگهان پشت سرش صدای سلام دو مرد را شنید. وقتی برگشت امیر را دید که با جوان خوشچهرهای بود. از خجالت مثل لبو سرخ شد. مهری خانم خطاب به دوست امیر با خوشرویی گفت: بهبه سلام آقا عبداله خوبی؟ بفرمایید داخل. اما آقا عبداله که نگاه از چهرهی او بر نمیداشت موجب خجالت بیشترش شده بود. سریع خداحافظی کرد و به سوی خانه دوید.
به خانه که رسید نفسنفس میزد و خیس عرق شده بود. در را بست و چند دقیقهای به آن تکیه داد تا حالش بهتر شود. بعد چادرش را برداشت.
تا وارد اتاق شد، مادرش با تحکم گفت: چقدر طولش دادی؟ چه خبر بود اونجا؟
ـ هیچ خبری
نگاه خیره و طولانی عبداله که بر چشمانش ثابت مانده بود، ناراحتش کرده بود اما به مادرش هیچ نگفت.
میخواست بگوید دیگر به خانهی مهری خانم نخواهد رفت اما از مادرش میترسید. بعلت حوادث مدرسه و ترک تحصیلش به خاطر آن حادثه شوم و چندین ماه بستری شدنش در بیمارستان همیشه در خانه بود. مادرش بعد از فوت پدرش بسیار بدخلق شده بود. و از گوشهگیریاش ناراحت بود و به او سخت میگرفت با اینکه او به خاطر بیحوصلگی مادرش پرستار خواهر و برادر کوچکترش که بسیار تخستر از او بودند؛ شده بود اما هر کاری میکرد او بهانه میگرفت و همیشه ناراضی بود و همین موضوع او را بیشتر رنج میداد، اما دم نمیزد و بیشتر اوقات در زیرزمین میماند.
عبداله
از سر کوچه که پیچیدیم دخترکِ تپلی و کوتاه قدی، پیچیده در چادر زمینه سفید با گلهای قرمز و آبی و سبز ریزی را دیدم که سینی در دست داشت و با پهلویش سعی داشت در را هل دهد و تلاشش توجهمان را جلب کرد. امیر که او را میشناخت گفت: محمد تندتر بیا تا کمکش کنم. اما قبل از رسیدن ما مادرش در را باز کرد. من محو نیمرخ زیبای دخترک شده بودم. پوست سفید و روشن و موهای بور بافته شدهاش او را زیباتر کرده بود وقتی با سلام ما به سمتمان برگشت چشمان خاکستری روشنش چنان مرا تحت تاثیر قرار داد که نمیتوانستم چشم از او بردارم. اما او که متوجه نگاه خیرهام شده بود مثل لبو سرخ شد و سریع خداحافظی کرد و دوید و رفت. از همان لحظه به بعد چهرهی زیبایش در خاطرم ماند و دیگر نتوانستم حتی یک لحظه فراموشش کنم و تا پایان هفته لحظهشماری میکردم که با امیر به خانهشان برویم تا او را دوباره ببینم. تا به حال چنین احساسی را تجربه نکرده بودم برایم این احساس قابل فهم نبود. وقتی آخر هفته به خانهشان رفتیم در کنار باغچه خانهی امیر، او و خواهران امیر را دیدم که پیراهن گلدار قرمزی پوشیده بود که زیبایی چهره و چشمان خاکستریاش را صد چندان میکرد. عروسکی با لباس قرمز در بغل داشت و هیچ توجهی به ما نداشت. اما دوباره دیدنش مرا بیشتر از هفته قبل نه یک دل که صد دل عاشقتر ساخت. تپش قلبم که به محض نزدیک شدن به خانهی امیر شروع شده بود برایم قابل باور نبود. چشمان این دختر با من چه کرده بود؟
نمیدانستم چه کنم؟ آیا به امیر بگویم؟ دختر حدود ۱۲ یا ۱۳سال بیشتر نداشت و من ۲۷ ساله بودم. قدش حدود ۱۵۰ سانت بود و من ۱۷۸ سانت بودم قدش تا زیر بغلم بود و مثل دخترم بود.
مرددم که به امیر بگویم یا نه؟ او از حالم متوجه شده است و چند بار علت گیجیام را پرسیده است و حتی دیروز به طعنه گفت: عبداله عاشق شدهای مگر؟
اما من فورا انکار کردم. حالا هر چه به پایان هفته نزدیک میشویم، هیجان و بیتابیام بیشتر میشود. چهارشنبه طاقت نیاوردم و به امیر گفتم: با تعجب فقط نگاهم کرد و هیچ نگفت. از خجالت سرخ شدم و خواستم بروم که دستم را گرفت و گفت: خجی را به تو نمیدهند.
سریع گفتم: چرا؟
گفت: پدر ندارد و عمویش قیم اوست. تو شهرستانی هستی. اجازه نمیدهد او را با خودت ببری.
گفتم: همینجا میمانم. دیگر چه بهانهای دارد؟
امیر شانه بالا انداخت و مکثی کرد و هیچ نگفت. فردایش که باز حال درخود فرو رفتهی مرا دید، ناگهان گفت: بگذار به مادرم بگویم تا با مادرش صحبت کند. از خوشحالی ناگهان پریدم و امیر را در آغوش گرفته، بوسیدم. او که شوکه شده بود؛ کنارم زد و به تندی گفت چت شده؟ اما من از شادی در پوست نمیگنجیدم. حالم برای خودم هم ناآشنا بود. شب موقع خواب با خود فکر میکردم آیا عاشق شدهام؟ تا به حال چنین حالی در مورد هیچ دختری نداشتم. حتی دختر عمویم که از کودکی به نامم کرده بودند.
خجی
از صبح که مادرم گفت: عبداله برای خواستگاری نزد عمویم آمده است. گریه کردم و به مادرم گفتم: نمیخواهم ازدواج کنم. اما مادرم با تشر و تندی گفت:
ـ بس کن دختر؛ تو بچهای، خیرت را تشخیص نمیدهی.
+این چه خیری است؟ اگر بچهام چرا باید ازدواج کنم؟ مادرم میگوید:
ـ جوان خوبی است. شغل مناسب و درآمد خوبی هم دارد، خوشقیافه و شیکپوش و فهمیده است. دیگر چه میخواهی؟
اما من او را دوست ندارم, حتا از او بدم میآید. با آن قد دراز و هیکل ورزیده که من اندازه دخترش هستم. خدا کند عمو جانم مخالف باشد. عمه منیرم خیلی مخالف است امروز داد و بیدادش را با عمویم میشنیدم که میگفت: اگر به خاطر خرجش است خرج خجی با من. عمه جانم را خیلی دوست دارم. او حالا تنها حامی من است. اما همیشه حرف حرفِ عمو جانم است نه عمه جانم. از بس گریه کردهام سرم درد گرفته و بیحالم و از گرسنگی حالت تهوع دارم. این صندوقخانه هم چقدر نمناک و سرد است. میدانم حالت لرزم از سرمای اینجا و گرسنگی است. ولی اینجا ماندن را ترجیح میدهم. حوصلهی بداخمی و نصیحتهای مادرم را ندارم. وای مادر صدایم میکند. خدا جانم چکار کنم؟ تو کمکم کن. وای مادر بس کن چقدر داد میزنی، آمدم. کاش میگذاشتند خودم تصمیم بگیرم.
چرا مادرم نظر من برایش مهم نیس؟ چرا اشکهایم را نمیبیند؟ چرا مادرم اینقدر بعد از فوت پدرم بدخلق و غرغرو شده است؟
کاش پدر بود. پدر جانم چرا اینقدر زود رفتی؟ اگر تو نمرده بودی من ادامه تحصیل میدادم. تو خونه نبودم که مجبور به ازدواج با این لندهور بشم. چقدر ازش بدم میاد. دلم میخواد سرشو با دستام از تنش جدا کنم. وای خدایااااا من که معروف به مهربونیام، چرا اینجوری شدم. دیگه خودم هم کمکم از خودم داره بدم میاد. یعنی این منم که این فکرای بد تو سرم میچرخه؟ خدایا خودت کمکم کن. خودت بم رحم کن. خدایا کجایی؟ میشنوی؟ فقط انگار تو رو دارم، لطفاً به دادم برس.
ــــــــــــــ
عبداله
امروز که امیر با مادرش صحبت کرد و او پذیرفت با مادر خجی صحبت کند از شادی پر کشیدم.
البته مادر خجی هنوز سکوت کرده است.
آخر هفته قرار است با عمویش صحبت کنم. او هم، چشمانش مثل خجسته خاکستریست و موهایش بور. فقط یک بار او را دیدهام. قدبلند و هیکلی است اما بسیار بدخلق و کم حرف است با نگاهی نافذ و تیز که میترسانٓدٓم.
خدا کند عمویش موافقت کند من دیگر طاقت دوری خجی را ندارم. گویا سالهاست او را میشناسم. اما او از من گریزان است با آن چشمان خاکستری افسونگرش با چنان خشمی نگاهم میکند که قلبم را به درد میآورد.
عمویش مهلت صحبت نداد و با خشم گفت: مگر بیکس و کاری که خودت تنها آمدهای؟
با ترس و تتهپته گفتم: خانوادهام شهرستانند. میدانید که اینجا در خدمت سربازیام.
تند و قاطع گفت: نه. دخترم را به تو نمیدهم، که به راه دور ببری.
سریع گفتم: همینجا میمانم.
گفت: شغلت چیست؟
گفتم: بعداز اتمام سربازی مغازه باز میکنم.
گفت: هر وقت مغازه زدی، خواستگاری کن.
با این حرفش انگار لبانم را دوخت. اما با دقت به صورتم چشم دوخت. و من ساکت ماندم و از ترس دیدن اشکم سریع بلند و از اتاق خارج شدم.
امروز بار هفتم و آخر است که به خواستگاری نزد عموی خجی میروم. سربازیام یک ماه است که تمام شده و یک مغازه لوازم آرایشی و خرازی خریدهام. اگرعمویاش موافقت نکند مغازه را خواهم فروخت و به شهرم برمیگردم. از الان از فکر ندیدن خجی قلبم فشرده میشود، از دوریاش حتمن دق میکنم. در دلم گویی کسی رخت میشوید و دلم میخواهد ساعتها بنشینم و گریه کنم. دیگر تحمل نه شنیدن ندارم. آخرین تلاشم است و بسیار ناامیدم. بدون خجی زندگیام بیمعناست.
امروز عمویش با آن چهرهی جذاب و چشمان خاکستری نافذ و موهای بور و لخت ریخته در پیشانی چنان خیره نگاهم کرد که بر خود لرزیدم. با تحکم گفت: تو از رو نمیروی؟ چند بار بگویم نه. چرا دوباره آمدهای. فکر میکنی من هم مثل خودت بیکارم؟
از ترس انگار دهانم را دوخته بودند. فقط نگاهش کردم. نمیدانم چرا بیاختیار قطره اشکی از چشمم سرازیر شد. بسرعت پاکش کردم که نبیند اما از نگاه تیزبینش دور نماند. نگاه از چهرهام برنداشت و من باز قطره اشک دیگری از چشمم چکید. ناگهان گفت: دخترم را به تو میدهم به یک شرط. باز مکثی طولانی کرد و چشم از چشمم برنداشت و با تحکم گفت: از چشمت هم بیشتر مراقبش باش و ناراحتش نکن. اگر آب در دلش تکان بخورد پدرت را خودم در میآورم. باورم نمیشد. غرق شادی بودم و حیرت؛ که چه شد؟ چرا ناگهان تغییر عقیده داد؟ فقط نگاهش کردم. گفت: لال شدهای؟
از خوشحالی و ناباوری زبانم بند آمده بود. امیر که کنارم نشسته بود با یک سقلمهی محکم انگار زبانم را باز کرد. با تته پته گفتم: قول مردانه میدهم که هم پدر و هم همسرش باشم. قول میدهم.
عمویش با دقت نگاهم کرد و گفت: مرد باشی برایم کافی است.
مکثی طولانی کرد و بعد با نگاهی دقیق و جدی گفت: میتوانی تا آخر هفته جشن عقد و عروسی بگیری؟
گفتم: بله
گفت: پس برو آماده شو. مبارک باشد.
از خوشحالی باز هم بیاختیار اشکم سرازیر شده بود و نمیتوانستم حتی تکان بخورم. برای اولین بار عمویش خندید و گفت: هم از غصه اشک می ریزی هم از شادی آقا عبداله؟ خیلی خوب است. مبارک باشد پسرم. مبارک باشد. با خوشحالی بلند شدم که دستش را ببوسم او با مهربانی مانع شد و سرم را بوسید.
ــــــــــــــ
خجی
از صبح که شنیدم عمویم بعلت گریستن عبداله قبول کرده است؛ با داد و فریاد و گریه مخالفت کردم، اما مادرم چون عمهام نیز مخالف است و بسیار اصرار بر برهم زدن دارد، فکر میکنم بر لج او بسیار موافق شده است و مرا در پستو زندانی کرده، تا فردا که جشن است از داد و فریادم راحت باشد. و من لج کردهام و از دیروز لب به غذا نزدهام. من دست بر نمیدارم چون هیچکس نظرم را نپرسیده است خیلی ناراحتم، گویا من آدم نیستم و کالایی قابل فروشم که بدون حضورم فروخته شدهام.
مادرم امروز صبح مرا به زور در اتاق نشاند و آرایشگری موها و صورتم را آرایش کرد. وقتی خود را در آیینه دیدم، با آن لباس سفید توری و توری که با یک تل روی سرم گذاشته بود و موهای بور بلندم را با بیگودی پیچیده و بر شانههایم ریخته بود، خود را نشناختم و از مادرم پرسیدم؛ این کیه؟ مادرم با لبخندی بر لب گفت: خُجی خوشگلم. و من از بس حرصم گرفته بود با دست؛ تمام صورتم را مالیدم و آرایشم را به هم زدم. دادِ آرایشگر به هوا رفت و مادرم سیلی محکمی زد که فریاد و گریه من نیز به آسمان رفت.
لباس سفید توری و خوشگلم را مادرم با خشم و احتیاط از تنم بدرآورد و راهی حمام کرد. صورتم را با لیفی پر از کف با چنان خشمی شست که از سوزشِ پوستم نیز اشکم سرازیر شد.
آرایش مجددم را سریع انجام دادند و مادرم دستم را گرفت و با تهدید به اتاقی شلوغ برد که عبداله تنها بر صندلی نشسته بود و کنارش صندلیِ خالی گذاشته بودند. تا مرا کنارش نشاندند و او نگاهم کرد زبانم را برایش در آوردم. او لبخندی زد و من از حرصم باز دستم را بر کل صورتم کشیدم و فریاد تمام زنهای مجلس برخاست. مادرم دوید و سیلی محکمتری زد و دستم را گرفتو کشان کشان به اتاق برد و در حالی که فحش میداد تهدیدم کرد، اگر بار سوم این کار را بکنم مرا در همین اتاق تا یک هفته بدون آب و غذا زندانی خواهد کرد. در حالی که میگریستم گفتم: بهتر، میمیرم از دستتان خلاص میشوم.
مادرم مشت محکمی بر سرم زد و گفت: خفه شو تا خودم خفهات نکردهام. با تهدید ساکتم کرد و صورتم را چنان با خشم با دستمال پاک کرد و بعد شست که به یاد کیسه کشیدنهای کودکیام افتادم که تا چند روز قرمز میشد و میسوخت. فقط رژ قرمزی بر لبانم زد و گفت هر کاری کنی امشب این جشن برگذار میشود. بهتر است خودت و من را اذیت نکنی. فهمیدی؟ دخترک خنگ. کاش من از دست تو میمردم دخترک دیوانه و این روز را نمیدیدم.
جشن که به پایان رسید دستم را به دست عبداله دادند و با آواز و پایکوبی وارد اتاقی کردند. دلم میخواست گریه کنم اما از مادرم میترسیدم و به زور جلوی خودم را میگرفتم.
عبداله هیچ نمیگوید، ولی مرا زیر نظر دارد. نیم ساعتی روی لبه تخت پشت به او مینشینم. او در حال لباس عوض کردن است. تا به دستشویی میرود بلند میشوم که لباسم را عوض کنم، اما زیپ لباسم باز نمیشود. باز گریهام گرفته است. مجبورم از او بخواهم بازش کند، اما هیچ نمیگویم. به سمتم که میآید میخواهم بزنمش که آرام میگوید: بگذار زیپ لباست را باز کنم. از خجالت سرخ میشوم و پشتم را میکنم. لباسم را که عوض میکنم میبینم پشت به من خوابیده است. آرام میگیرم و به آرامی زیر پتو میخزم و تا صبح از خستگی به خواب میروم. صبح با صدای تحکمآمیز مادرم بیدار میشوم. عبداله در اتاق نیست. مادرم کمی مهربانانهتر صحبت میکند. لباسم را عوض میکند و پیشانیام را میبوسد و قربان صدقهام میرود. در آغوشش گریه میکنم و او اشکهایم را پاک میکند و میگوید:
– تو دیگر بزرگ شدهای زشت است که گریه کنی.
+ من عبداله را دوست ندارم. از او بدم میآید. میخواهم پیش تو باشم، حاضرم هر روز کتکم بزنی اما با او نروم.
– پسر خوبی است ترا خیلی دوست دارد.
+ داد میزنم، نمیخواهم. نمیخواهم.
– غلط کردی. بس کن دیگر. امروز به خانهی خودت میروی.
+ تو هم میایی؟
+ نه. تو با عبداله میروی. من هر روز به تو سر میزنم.
دوباره با صدای بلند گریه میکنم.
مادرم در آغوشم میگیرد و این بار با هم گریه میکنیم.
عبداله از دیشب از بس تا به من نزدیک شده کتکش زدم و او با لبخند و محبت فقط دستم را گرفته و گفته، آروم باش. دیگه ازش خجالت میکشم و از امروز آروم گرفتم و گوشه اتاق کز کردم و نشستم. آخه دیروز تو تاکسی دو تا مسافر که یه خانم و آقای پیر بودن خیلی بم چشم غره رفتن. نمیدونستن من تو چه حال بدیام. پیرزنه تا دید من دارم محمدو کتک میزنم با لحن تندی گفت:
ـ بشین دختر. آروم بگیر.
که من ازش ترسیدم. آخه به تو چه پیرزن. زبون به دهن بگیرو بشین. محمد از بس مهربونه و ساکت، دیگه ازش متنفر نیستم. اما دلم نمیخواد کنارش باشم. من مامانمو میخوام. از بس گریه کردم قفسه سینهام درد میکنه و نفسم از دیروز تنگ شده. از پریشب از لج مامانم لب به غذا نزدم از صبح احساس ضعف دارم و دست و پاهام مور مور میشن. اما هیچی به عبداله نگفتم. به خونه که رسیدیم اون غذا درست کرد اما من نخوردم. الانم کتابشو دستش گرفته و یه گوشه نشسته و میخونه، اما هراز گاهی نگام میکنه و هوامو داره و هی اصرار میکنه که غذا بخورم، انگار آشپزیشم خوبه بوی غذاش که خیلی خوبه، دلم واسه غذا خوردن غنج میزنه. توی این یک ماه از بس خودمو تو پستو زندانی کردم و غذا نخوردم ده کیلو وزن کم کردم و از خجی چاق چیزی نمونده و خوشگلترم شدم. همیشه دلم میخواست لاغر بشم اما نمیتونستم غذاهای خوشمزه مادرمو نخورم. حالا بدون زحمت لاغر شدم. میخوام غذا نخورم تا بمیرم. یعنی میشه با غذا نخوردن مُرد؟ کاش بشه حتی اگر اولین نفر من باشم. خدایا منو خلاص کن.
عبداله
از دیشب که در جشن عروسی دوبار با دست مالیدن بر صورت آرایشش را به هم ریخت خیلی نگرانش شدم. احساس میکنم زندگی با این دختر چاق و چموش خیلی سختتر از آن است که تصور میکردم. اما بسیار دوستش دارم و نمیخواهم ناراحتیاش را ببینم. کم سن و سال است و به مادرش نیاز دارد. کاش مادرش میتوانست با ما بیاید تا خجی آرام بگیرد. نگران گرسنگیاش هستم، از پریشب لب به غذا نزده است. میترسم بلایی سرش بیاید. بسیار لجباز است و به حرفم گوش نمیدهد. از بس تا به سمتش میروم کتکم میزند جای مشتهایش کبود شده و درد میکند. اما من از روی ناچاری با صبر فقط دستانش را میگیرم. در تاکسی یک پیرزن و پیرمرد بودند که وقتی مرا زد پیرزن او را تشر زد و باعث شد کمی آرام بگیرد. از بس گریه کرده از صبح به سکسکه افتاده است و دست بردار نیست. چشمها و بینیاش که از گریه سرخ شده است را نگاه که میکنم احساس میکنم بیشتر دوستش دارم. چون نشانهی محبت او به خانوادهاش است. قلب مهربانش را بسیار دوست دارم. اما دلم برایش خیلی میسوزد. عاجز ماندهام از چه راهی و چگونه گریهاش را بند آورم. کاش میدانست نفسم به نفسش بند است. خدایا خودت صبرم عطا کن و راهی بگشا.
خجی
چشمم را که باز میکنم. زنی زیبا با کلاه و روپوش سفید بالای سرم است و لبخند میزند. میگویم:
– من تو بهشتم؟
+ نه خوشگل خانم. تو اورژانس بیمارستانی. اما خودت عین فرشتهها خوشگلیا.
ـ پس من نمردم.
+ نه، فشارت از نخوردن غذا افتاده، ضعف و غش کردی. شوهرِ خوش تیپت چقدر دوسِت داره. نمیدونی چقدر ترسیده بود. رنگش مثه گچ سفید شده بود. تو هم همون قدر دوسش داری؟
– نه
+ چرا نه؟
– مامانمو میخوام.
+ مامانت کجاس؟
– خونه
+ چرا غذا نمیخوری؟
– شوهرمو دوست ندارم. میخوام برم پیش مامانم.
+ خوش تیپ و با جنمه که. چند کلاس درس خونده؟
_تا ششم دارالفنون.
+ به به. چه خوشبختی تو، که چُنین مرد باسوادی نصیبت شده. شغلش چیه؟
ـمغازه داره. اما من دوسش ندارم.
+ من که همین چند دقیقه که دیدمش اگه شوهر نداشتم قبولش میکردم. تو هم عاشقش میشی وقتی باهاش زندگی کنی.
– نمیشم. نمیشم.
+ خیلی لجبازیااااا. خدا به دادِ شوهرت برسه.
ـــــــــــــــــ
عبداله
دختر چموشی است و میدانم زندگی با او برایم سخت خواهد بود. اما دوریاش را نمیتوانم تحمل کنم. کاش میفهمید چقدر دوستش دارم. وقتی خواب است مثل فرشتههاست و وقتی آن چشمهای خاکستری روشن را باز میکند مثل ببری خشمگین و حملهجو است. خدایا کی آرام میگیرد، دیگر خسته شدهام. خودت به من رحم کن. فردا باید صبح زود در مغازه باشم و او را تنها بگذارم. از الان نگرانش هستم. خدا کند آرام بگیرد.
در این فکرها هستم که ناگاه با خشم میگوید:
_ چرا منو اینجوری نگاه میکنی؟
+ از دلم میگذرد: وای خدا دوباره شروع کرد.
_مگه با تو نیستم. چرا جوابمو نمیدی؟
+ خستهم میخوام بخوابم. فردا صبح باید برم سر کار.
_ چی؟ میخوای منو تنها بذاری اینجا؟منو آوردی اینجا که ولم کنی؟ منم باهات میام.
+ نه، نمیشه بیای. صبح برو با این خانمهای همسایه آشنا شو. من ظهر یک کتاب آشپزی و غذا میگیرم میام.
_نمیخوام با کسی آشنا بشم. مامانمو میخوام.
+ مامانت گفته فردا تا ظهر میاد. برو از این همسایهها غذا پختن یاد بگیر.
_نمیخوام یاد بگیرم. مامانمو میخوام.
+حالا بخواب بهونه نگیر. دیر وقته.
پشتم را که به او میکنم زیر لب غرولند میکند. به روی خود نمیآورم و میخوابم. حوصله جروبحث ندارم. کم کم دارد صبرم لبریز میشود.
ـــــــــــــ
واگویههای خجی
از خودم بدم آمده است. از دیروز صبح که سینهی عبداله را موقع عوض کردن لباسش دیدم که جای مشتهایم بدنش را کبود کرده بود و او حتی به روی خود نیاورده و فقط شاید بعلت دردِ محل کوبیدنم مچ دستهایم را میگرفت، از خود خجالت کشیدم. او بلوزش را شبها اطو میکند و برای صبح آماده میگذارد. من دیشب وقتی خوابید بلند شدم و از لجش آن را مچاله کرده و زیر تشکم گذاشتم و او وقتی صبح پس از خوردن صبحانه پیژامهاش را در آورده بود که بپوشد؛ آن را نیافته بود و سرگردان به دنبالش میگشت، من سینهی کبود شدهاش را دیدم. و وقتی از تعجب علت کبودیاش را پرسیدم، حتی نگفت از مشتهای تو در این ده روز است. دیروز از صبح که رفت گریه کردم؛ دیگر نه برای خودم، برای او که چقدر مهربان است و دوستم دارد و من چقدر بدجنس و نفهم بودم و هستم.
چرا قدر آدمی که حتی بیشتر از همه کس در زندگیام دوستم دارد را نمیدانم؟ چرا تا این اندازه خودخواه و لجبازم؟ ظهر که آمد از خجالت بخاطر کار صبحم نتوانستم حتی سرم را بلند کنم. اما او باز با مهربانی ناهار را آماده کرد و سفره را پهن کرد و صدایم زد. و من از خجالت غذا نخوردم و وقتی او علت را جویا شد؛ بیشتر خجالت کشیدم. چرا او این اندازه دوستم دارد؟ کاش او هم مرا میزد. مهربانی بیش از اندازه هم خوب نیست آخر.
احساس میکنم از دیروز صبح او را از همهی افراد خانوادهام حتی مادرم بیشتر دوست دارم و برای همین از خودم بیشتر بدم آمده است. این چه حالی است که حتی طاقت دوریاش را ندارم. از صبح که به مغازه میرود مرتب چشمم به ساعت است تا برگردد.
تصمیم گرفتم دیگر از روی کتاب آشپزی که روز اول خریده است برایش غذا درست کنم تا ظهر که خسته میآید غذامان حاضر باشد. الان سفره پهن است. خدا کند غذایم بد مزه نباشد و دوست داشته باشد.
وای صدای پایش دارد میآید، چرا قلبم این گونه میتپد؟ از خوشحالی است یا چه…؟ از چیست خدایا؟ تا حالا این گونه نشده بودم چه اتفاقی برایم افتاده است؟
ـــــــــــ
عبداله
دیروز خجی بعد از دوازده روز کتککاری و لجبازی با من؛ ناگهان تغییر رفتار داد و مرا غرق تعجب ساخت. امروز صبح وقتی بلوز اطو کشیدهام را زیر تشکش مچاله شده یافتم و پس از آن بدون عکسالعملی، از خانه خارج شدم، تصمیم گرفتم با مادرش تماس گرفته و بگویم به دنبالش آمده و او را ببرد. چون دیگر از دستش خسته شده بودم. اما چون مجبور شدم بلوز دیگری را اطو بکشم دیر شده بود، سریع به مغازه رفتم. ظهر آن قدر دیر شد و خسته بودم که نتوانستم به مادرش تلفن کنم و موکول به بعداز ظهر نمودم. اما وقتی وارد اتاق شدم بوی غذا بسیار متعجبم ساخت. او با لباس گلدار و صورتی رنگی که زیباییاش را چند برابر کرده بود با سفرهی آماده در انتظارم بود. وقتی سلام کردم پوست صورتی خوشرنگش از خجالت گلگون شد. او با سری به زیر انداخته به چشمانم نگاه نمیکرد. از این همه تغییر رفتارش ظرف چند ساعت حیران نگاهش میکردم و از خوشحالی زبانم بند آمده بود. هر چند املت سوختهاش چندان قابل خوردن نبود اما وانمود به خوشمزه بودن و خوردنِ با اشتها کردم و از غذایش بسیار تعریف نمودم و او با برقی در چشمان خاکستری روشنش و با چهرهای گلگون سرش را با لبخندی دیدنی بعنوان تشکر تکان میداد.
جرأتِ پرسیدنِ علتِ تغییرِ ناگهانی رفتارش را نداشتم و فقط از حال و هوای جدیدش غرق خوشحالی شده بودم و خدای را شکر میکردم که صبح به مادرش تلفن نکردهام.
_ـــــــ
خجی
در هفت اتاق اطراف حیاط خانهمان، هفت خانواده زندگی میکنند و من با خجالت تا یک ماه، وقتی مجبور بودم از اتاق خارج میشدم. مامان رضا که زنی قدبلند با پوستی سبزهی تیرهی بود، از روز اول تا مرا دید با آن چشمهای عسلی روشن همیشه خندان جلو آمد و حالم را پرسید و وقتی رنگ به رنگ شدنم را دید، ظرفها را از دستم گرفت و لب حوض برد. و گفت: این دستهای ظریف و کوچک مال ظرف شستن نیست. برو با رضا بازی کن. و به پسرش اشاره کرد.
رضا که حدودا دوازده ساله بود و روی دستهایش راه میرفت، کنارش نشسته بود، توجهم را جلب کرد. با خجالت از او پرسیدم. پای پسرت چی شده که چهار دست و پا راه میره؟
او آه بلندی کشید و سرش را تکان داد، لبخندی به پسرش زد که با خجالت سرش را پایین انداخته بود و گفت: از بس خوشگل بود چشمش کردن. فلج شده از پنج سالگی و قطره اشکی از گوشهی چشمش چکید.
خیلی ناراحت شدم. از آن روز به بعد هر کاری سر حوض داشتم مامان رضا نمیگذاشت من بشویم از دستم میگرفت. حتی رختهای چرکم را میشست و میگفت: تو با رضا بازی کن. و من با شادی میدویدم و با رضا دور حیاط بزرگمان بازی میکردم. اوایل رضا بداخلاق بود و نمیخندید. من هم نمیدانستم به او چه بگویم. اما کمکم با او دوست شدم. شاید چون همسنش بودم؛ حس و حالش را درک میکردم. رضا چشمهای درشت عسلی با مژههای برگشته مشکی بلندی داشت با صورتی استخوانی و بینی قلمی و لبهای کوچک اما قلوهای و پوستی صاف و روشنتر از مادرش. وقتی میخندید دندانهای سفید مرواریدیاش زیباترش میکرد. شاید مادرش راست میگفت که چشمش کردهاند. همیشه سر زانوانش پاره و زخم بود و من گاهی به درخواست مادرش برایش پماد میزدم. و رضا از درد بیصدا اشک میریخت ولی با محبت مرا نگاه میکرد، انگار با نگاهش از من تشکر میکرد.
یک روز موقع ناهار به عبداله گفتم: نمیشود برای رضا کاری کرد که روی زانو راه نرود. لقمه در دهانش ماند، و فقط نگاهم کرد و هیچ نگفت. از نابجا حرف زدنم، خجالت کشیدم و سرخ شدم. او هم لبخندی زد و هیچ نگفت.
فردایش با یک متر خیاطی به خانه آمد و به حیاط رفت. ظهر روز بعد با یک جفت چوب زیر بغل به خانه آمد و به من گفت: برو مامان رضا را صدا کن بیاید.
مامان رضا که آمد گفت: این چوبها را برای رضا گرفتهام که راه برود. مامان رضا اشکش جاری شد و گفت: نمیتواند روی پا بایستد. عبداله گفت: من کمکش میکنم. وقتی رضا آمد با کمک عبداله چوبها را که اندازه قدش بود، زیر بغلش گذاشت و کمکش کرد بایستد. اما رضا پاهایش شل بود و نمیتوانست خود را نگهدارد. اما شوق ایستادن داشت و تلاش میکرد. چند بار زمین خورد و در بغل عبداله که هر بار او را میگرفت؛ از درد و ناراحتی گریست. اما باز بلند شد و امتحان کرد. عبداله گفت بهتر است حداقل یک هفته مادرش کل پاهایش و مخصوصن زانوانش را هر شب و صبح با روغن زیتون چرب کند و پاهایش را ورزش دهد و هفتهی بعد دوباره امتحان کنیم. از آن روز به بعد من معلم ورزشش شدم و بازیمان تمریناتی برای تقویت ماهیچههای پایش بود که خیلی لاغر و کاملا استخوانی شده بود. اما رضا خودش مشتاقتر بود و مادرش میگفت تمام طول روز حتی در رختخواب در حال ورزش است. هفتهی بعد که محمد چوبها را زیر بغلش گذاشت، توانست بایستد اما چند قدم که رفت، افتاد و این بار از خوشحالی خندید. مامان رضا دست زد و رقصید و خدارا شکر کرد و مرا بغل کرد و بوسید و دست عبداله را هم با وجود مخالفتش خواست ببوسد. مامان رضای دوستداشتنی را تا به حال آنقدر شاد ندیده بودم؛ همیشه غمی در چشمهایش موج میزد.
تا دو هفته بعد رضا از صبح زود در حیاط با سرو صدا و تق تق چوبها راه میرفت و با من مسابقه میگذاشت و میخندیدیم.
ــــــــــــــــ
خجی
اوایل از عبداله بشدت متنفر بودم. وقتی میدیدمش دلم میخواست به حد مرگ کتکش بزنم. کنارم که مینشست خونم به جوش میآمد و فقط میزدمش تا دلم آرام گیرد، اما انگار روز به روز از او بیشتر بدم میآمد. او مرا از مادر، خواهر و برادرانم دور کرده بود، نمیتوانستم ببخشمش. مادرم همیشه میگفت دستهای سنگینی دارم، اما عبداله وقتی میزدمش حتی خم به ابرو نمیآورد و فقط دستهایم را میگرفت و لبخند میزد، اما هیچ وقت بدخلقی نمیکرد. این رفتار مهربانانهاش مرا کمکم به خود آورد. چون حتی مادرم وقتی بدخلقی میکردم با تندی خطاب قرارم میداد و گاه با محروم کردنم از غذا تنبیهام میکرد. اما او همواره با مهر و محبت بود و محبتش گاه چنان پدرانه که جای محبت پدرانهی نداشتهام را جبران میکرد و مرا از رفتار زشتم شرمزده. تا به حال کسی را تا این اندازه در برابر چموشیهایم بردبار ندیده بودم و همین رفتارش کمکم مرا به خود آورد و باعث شد آرام شوم. هر روز بدون هیچ گلهای خُرد و خسته از سرکار میآمد و خودش غذا میپخت و یک چهارپایهی کوچک گرفته بود که من زیر پایم میگذاشتم که بتوانم ببینم او چه میکند، برایم با حوصله توضیح میداد.
وقتی اولین بار پنج ماه بعد از آمدنمان به این خانهی شلوغ مریض شدم چنان آشفته شد که باورم نمیشد تا این اندازه دوستم داشته باشد و وقتی دکتر به او گفت که من حاملهام چنان مرا بغل کرد و جلوی دکتر بلند کرد و در اتاق چرخاند که از خجالت مثل لبو شدم و دکتر چنان خندید که بیشتر خجالت کشیدم اما از خوشحالیاش، فقط من هم خندیدم و در گوشش گفتم: بذارم پایین. اما او سر از پا نمیشناخت. از بیمارستان که بیرون آمدیم چون میدانست من بستنی دوست دارم، مرا به بستنیفروشی برد و با هم بستنی خوردیم. او با لبخند، چشم از من برنمیداشت و در چشمهایش چنان مهری بود که قلبم را میلرزاند. هیچ وقت فکر نمیکردم تا این اندازه به او علاقهمند شوم. او با عشق خالصانه و بیتوقعش مرا عاشق خودش کرده بود؛ اما نمیدانست.
ــــــــــــ
عبداله
اسبک شیطان
از کودکی بسیار شیطان بودم مادرم نامم را «اسبک شیطان» گذاشته بود. همیشه بدنم زخمی و کبود بود و تنها مدافعم پدرم بود که بسیار دوستم داشت و مراقبم بود، که حتی موجب حسادت برادر بزرگترم میشد.
برادرم که نه سال از من بزرگتر بود بسیار عصبی و بدخلق بود. یک بار مرا که بر پشتبام شیطنت میکردم گرفته و به کوچه انداخت. نفهمیدم چگونه بر کف خاکی زمین پخش شدم. صدای شیون و نفرین مادرم و داد و بیداد پدرم را بر سر برادرم میشنیدم و مات و مبهوت بر کف زمین مانده بودم، گویا شنیدن این صداها برایم جذاب بود و تازه. گوشهایم انگار تیزتر شده بود و تمام حواسم از کار افتاده بود جز گوشم. وقتی مادرم با شیون و گریه کلفتمان را صدا زد که لااقل جسدم را برایش ببرد. کمکم فهمیدم چون شب و تاریک است کسی مرا از بالا در کوچه نمیبیند. در خاک نرم کوچه فرو رفته بودم و سر تا پایم خاکی شده بود. تکانی به دست و پایم دادم و دیدم حرکت میکند. آرام برخاستم دستی به صورتم کشیدم که پر از خاک شده بود و به شدت درد میکرد. سرم هنوز گیج میرفت انگار منگ شده بودم و نمیتوانستم روی پا بایستم. بر زمین نشستم تا سر گیجهام آرام گیرد. شیونهای مادرم و عبداله، عبداله کردنِ همراه با گریهاش ناراحتم میکرد. سکوت برادرم بیشتر متعجبم کرده بود. بلند شدم دستم را به دیوار گرفتم و آرام آرام وارد خانه شدم. هنوز رقیه کلفتمان به نیمه پلکان نرسیده بود که روبرویش قرار گرفتم. او ناباورانه نگاهم کرد، چشمش را مالید و چراغ را بالا آورد تا مرا بهتر ببیند و ناگهان چنان فریاد زد که شریفه بیا ببین، عبداله سالم است این جاست، که ترسیدم. او مرا زیر بغل زد و به بالا دوید. مادرم بغلم کرده و میبوسید و میگفت خدایا شکرت که پسرم را «اسبک شیطان» آفریدی. و از آن پس نامم اسبک شیطان شد.
پدرم دختر عمویم را از کودکی نامزدم کرده بود ما از کودکی با هم بزرگ شده بودیم من عزیزدردانهی پدرم بودم و محبوب همگان. پدرم معماری مشهور و ثروتمند بود و تمام آبمبارهای شهر را او ساخته بود و بسیار مردمدار و با اخلاق بود. خانهاش همیشه به روی همگان باز و به تمامی مسافران در خانهاش به رایگان طعام داده میشد. یک بخش پشتی خانه اصطبل بود و من که عاشق حیوانات بودم همیشه بین آنها میلولیدم. بسیار بزن بهادر بودم و حامی ضعیفان. دختر عمویم بسیار ظریف، زیبا و آرام بود، و همیشه بخاطر سکوتش مورد اذیت و آزار بچهها و تنها حامیاش من. حالا نمیتوانستم جز به چشم خواهر با او به گونهای دیگر باشم.
وقتی پدرم را در ۹ سالگی در حادثهای از دست دادم برادرم که ۹ سال از من بزرگتر بود و فکر میکرد نازپرودهی پدرم هستم مرا وادار به کارهای سخت کرد و همینکارش موجب شد شخصیتم شکل بگیرد و آزموده شوم. هر چند از جانب او شاید به خاطر تربیت من بود اما در آن سالها برایم بسیار آزارنده و جانفرسا بود.
در ۱۶ سالگی مادرم اصرار داشت با دختر عمویم ازدواج کنم اما من حلیمه را مانند خواهرم دوست داشتم. چون از کودکی با حمایتهایم برایش برادری کرده بودم. با اعلام جواب منفی من در کل خانواده غوغایی بر پا شد و از همه طرف تحت فشار قرار گرفتم. میدانستم برای حلیمه نیز سخت است چون او عاشقانه دوستم داشت. این را از نگاه محجوبش میخواندم. اما من عاشقش نبودم.
به همین خاطر یک روز صبح زود، کل پساندازم را برداشتم و از خانه با ساکی در دست گریختم و شهر به شهر آمدم تا به تهران رسیدم. روزهای نخست زیستنم در شهری بزرگ و غریب، سختترین روزهای زندگیم بود چون همیشه در ناز و نعمت زیسته بودم.. شب اول را که دیر وقت رسیده بودم گوشهی دیواری در کنار پارک سر کردم. فردایش جایی پیدا کردم و با پساندازم که از کار کردنم نزد برادرم حاصل شده بود به یک کلاس تایپ ماشیننویسی رفتم و در ۱۵ روز به تایپیستی ماهر تبدیل شدم که مُدٓرِسین را شگفتزده کرده بود. مدیر موسسه مرا به یک شرکت معرفی کرد، و با حقوق خوبی که میگرفتم خانهای اجاره کردم و روز به روز پساندازم بیشتر شد. در آنجا با امیر که پدرش صاحب شرکت بود آشنا شدم. او میخواست به سربازی برود و من نیز با اصرارش با او همراه شدم.
پدرم که اصلش از فیشور لارستان و ترک قشقایی بود. مثل من از کودکی دختر عمویش به نامش زده شده بود. اما او عاشق آن چشمهای درشت و مشکی با مژههای بلند و پرپشت، در صورت معصوم دختر داییاش شریفه بود. از کودکی مثل دو بلبل عاشق در گوش هم نغمه میسراییدند و همه این را میدانستند. اما دختر داییاش نیز مثل پدرم از کودکی نامزد پسر عمویش شده بود و وقتی خواستند آنان را به عقد هم در آورند. پدرم شبانه دختر داییاش شریفه را بر اسبش نشاند و با دو دایهی خود و شریفه و چهار خدمتکار مرد و کیسهای طلا در شانزده سالگی خانه پدری را ترک کرد و راهی کوه و دشت شد. تا این که پس از یک ماه در بندرلنگه ساکن شدند. من عاشق چشمهای خاکستری روشن پدرم در آن چهره سفید با موهای بور و لب همیشه خندانش بودم که پس از بازگشت از کار با من بازی و غرق بوسهام میساخت. که در اوج نیازم به او در ۹ سالگی ترکم کرده بود و غم از دست رفتنش برای همیشه با من ماندهبود. شیونهای مادرم در مرگ پدرم هرگز از خاطرم نمیرود. مادرم پس از مرگ پدرم پژمرد و افسرد و گوشهنشین شد. شاید به این دلیل در اولین نگاه عاشق چشمهای خاکستری روشن خجی با آن موهای بور شدم که ناخودآگاه یادآور خاطرهی نگاه پدر از دست رفتهام بود. شیفتگیام نسبت به خجی موجب تغییر ناگهانی خلقوخو در من شده بود که خودم هم علتش را نمیدانستم. چون معنای عشق در یک نگاه را نمیفهمیدم. اما چشمهای خجی روز و شب را از من گرفته بود و حتی گوشهگیرم کرده بود. دوستانم مسخرهام میکردند که عاشق شدهام و من با جدیت انکار میکردم. وقتی بعد از دو هفته بیتابی درونی به امیر گفتم. او با حیرت نگاهم کرد و گفت خجی را به تو نمیدهند. چنان ناراحت شده بودم که تا چند روز از خواب و خوراک افتادم. و او که حال و روزم را دید تصمیم گرفت با مادرش در میان بگذارد. مادرش که از قبل مرا میشناخت خندیده و با خوشحالی گفته بود کی از عبداله جان بهتر؟ و میگوید همان روز با مادر خجی مطرح میکند، اما بعید میداند که جواب مثبت بدهند. تا هفته بعد که در مرخصی پایان هفته به خانه امیر رفتیم؛ من از غصه و بیاشتهایی چند کیلو وزن کم کرده بودم. اما مادر امیر گفت باید با عموی خجی صحبت کنم و این موضوع مرا هم بسیار خوشحال نمود و هم بسیار ترساند. عمویش بسیار جدی و بدخلق بود.
خجی
روز به روز علاقه و وابستگیام به عبداله بیشتر میشود. وقتی در خانه است خیالم راحت میشود و به کارهایم میرسم. اما وقتی صبح به مغازه میرود دیگر دست و دلم به کار نمیرود. انگار قلبم را با خودش میبرد. گوشهای مینشینم و منتظر آمدنش میشوم. اگر مامان رضا نبود تا ظهر که میآمد در اتاق میماندم. و هیچ کاری نمیکردم. اما مامان رضا عبداله که میرود صدایم میزند.
عبداله بعد از شام اگر با دوستانش قراری نداشته باشد، یکی از کتابهایش را بر میدارد و تا وقت خواب میخواند. من چون عاشق صدای گرم و بم و مخملینش هستم که او نمیداند؛ وقتی کتابهایش را میخواند میگویم بلند بخوان تا من هم بشنوم. و او با خوشحالی برایم بلند میخواند. با شعر هیچ الفتی نداشتم و در مدرسه از حفظ کردن شعر متنفر بودم. اما الان دوست دارم حفظشان کنم. عبداله حافظهاش عالی است و در هر رابطهای که صحبت میکند یک شعر یا داستان از سعدی یا حافظ و مولانا و عطار و که و که.. هم ذکر میکند. فرق او با من آن است که او در مدرسهی دارالفنون درس خوانده و تمامی دیوان شاعرانی چون فردوسی، سعدی، حافظ، مولانا، عطار و پروین و… حتی قرآن را حفظ است.
او وقتش را هدر نمیدهد و در ایام بیکاری هم کتاب میخواند. و علت این که دوستانش در هر محفلی او را دعوت میکنند همین است. او از داستانهای جذاب شاهنامه چنان با شور و حال میگوید که خواب از سرت میپراند. از داستانهای طنز و آموزندهی گلستان و بوستان سعدی شیرازی با زنان و دختران جوان چنان شوخطبعانه میگوید که همه از خنده رودهبر میشوند.
الان هم که در حال چرت زدنم با صدای خوش او غزلی از حافظ «مرغ باغ ملکوتم نیام از عالم قدس» را می شنوم و خود را در حال بال زدن بر باغ بهشت میبینم. چه خوش است چنین حالی داشتن. آن هم در کنار مردی که تنها تکیهگاه توست و بسیار دوستش داری. اکنون خوشحالم که مادرم به گریههای من توجه نکرد و به عبداله جواب مثبت داد. وقتی با فریاد میگفتم از عبداله متنفرم. «میگفت کافیست مرد عاشق زن باشد. زن خیلی زود عاشق مردش میشود.» و من چون میدانستم او از زندگی خود با پدرم به این نتیجه رسیده است؛ با گریه داد میزدم او که پدرم نیست. همهی مردها مثل هم نیستند. اکنون خدای را شکر میکنم که همان شده که مادرم میگفت. البته ناگفته نماند من نیز بسیار شرمندهی اویم که خیلی اذیتش کردم اما او عاشقانه و با صبوری تحمل کرد. اگر او صبور نبود چه میشد؟
مامان رضا دیروز از رضا گلهمند بود میگفت: رضا این روزها عوض شده است. دیگر کنارم نمینشیند. با چوبهای زیر بغلش تا سر کوچه میرود و گاه آنجا مینشیند. به او گفتم: دیگر با من هم بازی نمیکند.
وقتی علتش را از رضا پرسیدم رنگ به رنگ شد و با خجالت گفت: سالها آرزو داشتهام تا سر کوچه به تنهایی بروم. حالا این آرزو محقق شده است تا به حال هیچ دوستی نداشتهام و وقتی سرکوچه میایستم پسران همسن و سالم میآیند و با هم صحبت میکنیم. حس داشتن یک همزبان همسن و سال خودم خیلی دلنشین است.
دیروز که من در حیاط نشسته بودم و کتاب آشپزی را که عبداله برایم گرفته، میخواندم کنارم نشست و گفت: به من خواندن و نوشتن یاد میدهی؟
و من متعجب پرسیدم تو مدرسه نرفتهای؟ مادرش که داشت لباسهای مرا میشست، گفت: کلاس اول بردمش، اما بچهها خیلی اذیتش کردند. چند روز بیشتر نتوانست بماند. خودم که سواد ندارم یادش دهم، تو یادش میدهی؟
گفتم: من میتوانم، اما میتواند مدرسهی شبانه برود. میخاهید به عبداله بگویم برای ثبت نامش بپرسد؟ مامان رضا به رضا نگاه کرد. وقتی برق چشمان رضا و لبخند رضایتش را دید گفت: خدا خیرت دهد. بگو دختر خوشگلم.
شب وقتی به عبداله گفتم باز خیره در چشمانم نگریست و وقتی رنگ به رنگ شدنم را دید لبخندی زد و گفت: میپرسم.
فردایش عبداله آدرس مدرسهای را که روی کاغذی نوشته بود به من داد.
از خوشحالی وقتی داشتم به سمت اتاق مامان رضا میدویدم نزدیک بود در حوض وسط حیاط بیفتم. اما از فردا شبش رضا به مدرسهی شبانه رفت، و من همبازیام را از دست دادم. او بسیار باهوش است و کلماتی را هم که بلد نیست صبحها من یادش میدهم. من با اینکه همبازی خود را از دست دادهام خوشحالم که برایش معلم خوبی هستم. مادرش مرتب من و عبداله را دعا میکند.
عبداله
خجی نمیداند چقدر دوستش دارم. احساس میکنم جانم به جانش بند است. از وقتی او را جلوی در خانهی امیر با آن چادر سفید گلدار و چشمان خاکستری روشن دیدم که با سلام گفتن من و امیر از خیرگی نگاهم مانند لبو سرخ شد. گویا روزگارم عوض شد. یک لحظه آن چشمها و آن صورت، با پوست صورتی خوشرنگش از جلوی چشمم دور نمیشود. حتی اکنون که سه ماه است ازدواج کردهایم از صبح که به مغازه میروم فقط به او میاندیشم و بس؛ و تا ظهر لحظه شماری میکنم که به خانه برگردم. روز به روز به خاطر قلب بزرگش بیشتر عاشقش میشوم. وقتی دیروز از من درخاست کرد برای رضا میتوانم کاری کنم که راه برود؟ از تعجب دهانم باز ماند. نه بخاطر درخاستش، فقط بخاطر قلب مهربانش که فقط در اندیشهی کمک به دیگران است. و او وقتی من در این اندیشه بودم و خیره به او، باز سرخ شد (که من عاشق این سرخ شدنش هم هستم) و وقتی سرش را به زیر انداخت. تصمیم گرفتم فقط برای دل مهربان او برای رضا کاری کنم.
دلیل روز به روز عاشقتر شدنم را میدانم در درجه اول قلب دریاوارش است و بعد چهرهی فریبنده، چشمان خاکستری اقیانوسوارش، موهای بافتهی خوشحالت و بورش. و دیگر بخاطر پاکی جانش که همان منجر به سرخ شدنش میشود. وقتی با آن چشمها درخاستی میکند مگر میشود نه گفت؟ مخصوصن که بسیار کمحرف است و در صورت داشتن درخاستی لب به سخن میگشاید. و من آن را برای بهبود روابطمان غنیمت میشمرم. احساس میکنم او نیز دارد به من علاقهمند میشود چون دست از لجبازی برداشته و بسیار مطیع، حرفشنو و آشپز خوبی هم دارد میشود. تازه فهمیدهام عشق یک موهبت الهی است و شیرینی زندگی. بیعشق زندگی واقعن بیمفهوم است. عشق رنگ و جلای زندگی است. با او من همهچیز دارم و از خدا هیچ نمیخواهم. آنچه تا به حال نداشتم و نمیدانستم که میتوان داشت. چون تا به حال عاشق نشده بودم، تا بدانم که چیست؟ هر چند در اوایل جانم را این عشق نابههنگام در دوران سربازی بسیار گداخت؛ اما اکنون که کنارم است، شیرینترین لحظات را برایم به ارمغان آورده است که در کلام قادر به بیانش نیستم و فقط خداوند را بابتش هر لحظه بسیار شاکرم.
خجی
شش ماه از ازدواجم با عبداله میگذرد و سه ماهه حاملهام. دورانِ سخت اما شیرینی است. در حال دوختن لباسهایش هستم و گلدوزی لبه آستین و یقه لباسش.
اختلاف سنم با مادرم ۱۴ سال است و دخترم نیز با من ۱۴ سال اختلاف سن خواهد داشت. چرا میگویم دخترم شاید پسر باشد؟ هر چه هست خدایا سالم باشد و جذاب مثل عبداله.
الان که عبداله را بسیار دوست دارم؛ تصور روزهای اول خواستگاری و ازدواجم که از او متنفر بودم برایم باورنکردنی است. اکنون فکر میکنم من او را عاشقترم.
نکند سرنوشت من نیز مانند مادرم شود و عبداله نیز مانند پدرم جوانمرگ؟ وای نه خدایا. زبانت را گاز بگیر زن. خدایا به عبداله عمر طولانی عطا کن و مرا از عشقش محروم مگردان. چرا حالا اشکهایت جاریشده؟ خل شدهایها. نه فکر بد نمیکنم. دلم برای پدرم که نه سالگی از دستش دادم، ناگهان پر کشید. چرا اکنون پیکر بیهوش او و پیکر لهیده و غرق خون برادرم جلوی چشمم آمد؟ که یک جیپ ارتشی زیرشان گرفته بود و سرباز راننده هم بر سرش میکوبید و گریه میکرد و آن صحنهی شیونهای مادرم هیچگاه از یادم نمیرود. مادر بیچارهام تا بیشتر از یک سال بیمار شد و نالید تا توانست مرگ پدرم را کم کم بپذیرد. خیلی عجیب بود که پدرم حتی یک خراش برنداشته و فقط بیهوش شده بود، دو روز بعد فوت شد. دکترها بعد از فوتش گفته بودند خونریزی مغزی کرده است و آنها نفهمیدهاند و فکر کردهاند سالم است و فردایش مرخص شده بود. او شب گفته بود سردرد دارد و حالت تهوع، هیچ نخورده بود و زود خوابیده و صبح بیدار نشده بود. اما برادر هفت سالهام که سرش لهیده و تمام صورتش پاره پاره و دست و پایش شکسته بود بعد از نه ماه عملهای متعدد و بستری بودن در بیمارستان به خانه برگشت و اکنون سالم و مثل قبل بسیار شیطان است. وقتی برادرم به خانه آمد مادرم از رختخواب برخاست و غم مرگ پدرم را که در ۲۳ سالگی با داشتن دو دختر و دو پسر شیطان بیوه، بیمار و زمینگیرش کرده بود به عشق او به مرور سعی کرد فراموش کند، اما بسیار بدخلق شد و بیحوصله. کاش پدرم هم زخمی میشد اما زنده میماند. حسرت از دست دادنش همیشه با من است و به گریه میاندازدم. انگار هنوز بزرگ نشدهام؟ چگونه میخواهم بچه بزرگ کنم؟ نه من از هیچ چیز نمیترسم تا عبداله را دارم. او بسیار عاقل است و دوستم دارد. او همانگونه که شوهر خوبی است حتمن پدری مهربان و بامحبت است. آنقدر برایم پدری کرده که عاشقش شدهام. خدایا به عبداله عمر طولانی و با عزت بده. دخترانم را بیپدر نکن. مگر من قرار است فقط دختر داشته باشم؟ خدایا پسرم را نیز بیپدر نکن. چرا نگفتم پسرانم؟ مگر من یک پسر قرار است داشته باشم؟
چه روز عجیبی است امروز؟ بهتر است بلند شوم و فکری به حال ناهار کنم تا این افکار صد من یک غاز هم برود همانجا که آمده است. راستی این فکرها از کجا میآید؟
عبداله
دیروز با خجی برای معاینه ماهانه به مطب دکتر رفتیم چون او به جای چاق شدن؛ هر چه به ماه تولد بچه نزدیکتر میشود دارد لاغرتر میشود و البته او را خوشحال میکند و مرا ناراحت. چرا؟ چون او سالها چاق بوده و برای لاغر شدن همیشه در حال نخوردن و همیشه در حال وزن اضافه کردن بوده است و اکنون بیهیچ زحمتی وزن کم کرده و روز به روز مناسبتر میشود. اما مرا دارد نگران میکند که ممکن است بچه آسیب ببیند یا زودتر از موعد متولد شود. اما وقتی دکتر او را معاینه کرد و گفت همه چیزش طبیعی است و خیالم راحت شد.از شادی در پوست خود نمیگنجیدم و در حال صحبت با دکتر بودم. خجی چون قدش کوتاه است؛ موقع خوابیدن روی تخت هم من بغلش کرده بودم و بالا گذاشته بودم. حواسم نبود که پایینش بیاورم و منتظر آمدنش بودم. که ناگهان نگاهم کرد و با اشاره دست چون حرکتی از من ندید با چنان خجالت و محبتی عبداله جان صدایم کرد که دلم از آهنگ صدایش لرزید. به سویش شتافتم و وقتی بغلش کردم که پایینش بگذارم گونهاش را بوسیدم و او با دستش محکم شانهام را فشرد و گفت نکن جلوی دکتر زشته و مثل لبو سرخ شد و من خندیدم و دوباره بوسیدمش و دور اتاق دکتر چرخاندم و با دکتر خوشخلق خندیدیم.
داستان کوتاه دوم
بخش یازدهم
خجی
مادرم امروز بعد از یک ماه که به دیدنم آمده بود تا چشمش به من افتاد با حالتی فریادگونه گفت:
– خجیییی چت شده؟ چرا اینجوری شدی؟
من قلبم ریخت و ترسیدم و با لکنت گفتم:
+ مگه چیزیم شده؟ و به شکم و بعد صورتم دست کشیدم و با حیرت نگاهش کردم. عبداله که رنگپریدگیام را دید, ناراحت شد و گفت مادر جان زن حاملهی پا به ماهو که اینجوری نمیترسونن؟ و دستش را پشت کمرم گذاشت و با محبت در بغلش فشرد.
مادرم که متوجه خطایش شده بود گفت آخه از ماه پیش که دیدمش خیلی لاغرتر شده، ترسیدم طوریش شده باشه.
من و عبداله به هم نگاه کردیم و خندیدیم و با هم گفتیم همین؟
مادرم گفت:
– آره همین. واسه زن حامله این خوب نیس. باید روز به روز چاقتر و سرحالتر بشی نه لاغرتر. محمد آقا من یه دختر تپل مپل دادم دستت، چکارش کردی اینقدر لاغر شده؟
– محمد خندید و گفت بهتره از خودش بپرسی مادر جان. و تعارف کرد مادرم بنشیند.
وقتی مادرم از سلامتم و نظر دکتر با خبر شد خندید و گفت:
– خجی همه چیت غیرعادیه، میدونستی؟
و من خندیدم و گفتم:
+ آره میدونم، میدونی علتش چیه که یهو از دیدنم هول شدی و ترسیدی؟ علتش اینه که سه تا کوچه با دخترت فاصله داری و ماهی یکبار میای دیدنش و به قولت که شب ازدواجم دادی که هر روز بهم سر میزنی فقط هفته اول عمل کردی. خداروشکر که من زندگیم با محمد خوبه و همسایههام واسم حتی بهتر از مادرن و مشکلی ندارم.
مادرم خیره خیره نگاهم کرد و سری تکان داد و نگاهی به خواهر و برادرانم کرد و گفت خیلی درگیر مدرسهی این سه تا وروجکم. خودت که میدونی چه آتیشی میسوزونن. برو به جان محمد آقا دعا کن که از دست اینا نجاتت داد. یادت رفته چقدر تو سروکلهی هم میزدین؟
من به سه تاشان که بخاطر خجالت از محمد کنار مادرم آرام نشسته بودند، نگاهی انداختم و خندیدم و گفتم:
+ آره از کتک زدن و کتک خوردن واقعن راحت شدم. و به دو برادر قلدرم و خواهر کوچکتر، بدتر از آن دو که حالا هم در حال چشمغره رفتن به من بودند نگاه کردم و خندیدم. محمد که در حال آوردن چای بود از فرصت استفاده کرد و خندید و گفت: پس باید به جان من دعا کنی خجی جون. و همگی خندیدیم.
بخش دوازدهم
خجی
دیروز عصر مادرم به اصرار من با تلفن عبداله به خانهمان که آمد، برف شروع شد. ۲۴ آذر ماه است و تهران بسیار سرد. من چند روز است میترسم عبدالله مغازه باشد و من درد زایمانم بگیرد. بخاطر بارش شدید برف و تا یک ساعتی که مادرم کنارم بود نیم متر نشسته بود. مادرم را با گریه و التماس نگهداشتم. برادرانم را نزد رضا فرستادم که همسن و سالند و خواهرم شایی شیطان را مادرم با تحکم سرجایش نشاند. خیلی لاغر شدهام و سنگین. شب و روز دعا میکنم که زودتر زایمان کنم. مادرم مخالف است که من در بیمارستان زایمان کنم به مامای محلی بیشتر اطمینان دارد و محمد پذیرفته است اما خانهی ما از ما دور است خدا کند وقت زایمانم روز باشد. از ساعت ۴ صبح امروز ۲۵ آذر ماه در خواب، ناگهان با درد شدیدی مثل لگد زدن زیر شکمم از خواب پریدم. خانه در سکوت و هنوز کاملن تاریک بود. اما دردم به مرور بیشتر و بیشتر میشد ساعت ۶ دیگر طاقتم طاق شد با گریه مادرم را صدا کردم و به او گفتم. مادرم هول کرد و عبداله را بلند بلند صدا زد. و همه را از خواب بیدار کرد. عبداله سریع لباس پوشید و به دنبال ماما رفت. یک ساعت طول کشید تا در این برف و سرما بیایند و من با گریه و درد به توصیه مادرم در اتاق راه میرفتم که تحمل دردم بیشتر شود و زایمانم راحتتر. وقتی ماما آمد معاینه ام کرد و گفت مادرم آب جوش آماده کند و پارچه تمیز که مادرم برایم دیروز آورده بود را بیاورد. من با گریه بر تخت خوابیدم. خواهر و برادرانم را مامان رضا نزد رضا برده بود و خودش هم کنار ماما آمادهی کمک بود. حدود یکساعت طول کشید تا دختری بور و ریز نقش را در بغلم گذاشتند. محمد تمام مدت در سرما پشت در اتاق منتظر نشسته بود و وقتی ماما به پشت کمر بچه زد و دخترکم گریه کرد. او با صدای بلند خدای را شکر کرد و از خوشحالی گریست و وقتی دخترش را نشانش دادند ماما میگفت از شادی اشکش روان بوده است. مامای بدخلق به من گفت باید بخاطر چنین شوهری خدای را شکر کنی.
بخش سیزدهم
خجی
بعد از زایمان چند روز طول کشید تا حالم بهتر شود. مادرم یکروز بیشتر نماند از بس برادران و خواهرم آشوبگرند، بهتر دید بروند تا من و بچه استراحت کنیم. مامان رضا بهتر از مادرم میتواند کمکم کند و آنقدر مهربان است که مادرم با بودن او خیالش راحت شد و رفت. بر سر نامش با محمد به اختلاف نظر خوردیم من دوست دارم نامش را میترا بگذارم و محمد نام فاطمه که نام دایهی اوست و بنا به گفتهاش از مادرش او را بیشتر دوست داشته؛ را میخواهد بگذارد. و وقتی گفتم به نام میترا بگیرد گفت باشد. اما وقتی شناسنامه را آورد تا چند روز به من نداد. و وقتی جویا شدم گفت گرفتهام و باز به من نشان نداد. من آن موقع علتش را نفهمیدم. من دخترکم را که به قول محمد کپی برابر اصل خودم است و فقط چشمهایش وسط مردمکش به رنگ چشم محمد قهوهای روشن و اطرافش چندین میلیمتر به رنگ خاکستری چشم من است را از روز تولدش میترا صدا میکنم. از سه روز پیش که شناسنامه را دیدم گریه کردهام و هر چه مامان رضا میگوید گریه نکن بچه شیر میدهی شیرت برای بچه زهری میشود نمیتوانم. چون چند روز پیش شناسنامهی میترا را در کشوی محمد به دنبال چیزی میگشتم، یافتم و وقتی بازش کردم؛ نام فاطمه را که دیدم خیلی ناراحت شدم و فهمیدم محمد خواسته خودش برایش از من مهمتر است. شاید از نظر دیگران بیاهمیت باشد اما برای من مهم است. محمد میگوید فقط در شناسنامه فاطمه باشد و نامش را میترا صدا میکنیم. اما چرا چنین کنیم؟ چون خواست خواست اوست و باید همین باشد؟ وقتی حالم را دید گفت اصلن چنین چیزی نیست. ولی توضیح دیگری ندارد. فکر نمیکردم تا این حد بی منطق باشد. او میگوید مسئلهی بی اهمیتی است و نباید خود را تا این حد ناراحت کنم اما از نظر من مهم است. و از همان روز برای اولین بار در این یک سال با او قهر کردهام و هنوز نتوانسته ام بر این حال بدم غالب شوم. چرا از نظر او تا این اندازه بیاهمیت است اما برای من تا این اندازه با اهمیت است؟
بخش چهاردهم
خجی
محمد از زمان تولد میترا گاه مغازه را برای دیدن میترا زودتر تعطیل میکند، میگوید تا ظهر بیتاب دیدنش میشود. گاهی از این کارش به میترا حسودیم میشود اما از خودم خجالت میکشم. چون خودم نیز میترا را بیش از اندازه دوست دارم. برای من هم خوب است که وقتی محمد در خانه است؛ میترا از آن اوست و من به شستن مامی و لباسهای میترا و کارهای خانه که با آمدن میترا چند برابر شده میرسم. خوشحالم که او همسر و پدر نمونهای است. اما امروز وقتی به خانه آمد چهرهاش آنقدر رنگ پریده بود که ترسیدم. حتی به میترا در بغلم نگاه نکرد و به دست و پا زدن میترا نیز که عاشق اوست و دستهایش را برای بغل شدن باز کرده بود، توجهی نکرد. از حیرت دهانم باز مانده بود. اما هیچ نگفتم. وقتی پرسیدم چرا آنقدر رنگت پریده است. گفت: از گرسنگی است. موقع ناهار که همیشه با میترا در بغلش میخورد, هم علت بیحواسی, بیحوصلگی و حتی بیتوجهیاش به میترا را پرسیدم گفت: چیزی نیست نگران نباش. به محض خوردن ناهار گفت: به دیدن دوستش میرود و بدون استراحت و با عجله رفت. میدانستم اتفاق بدی افتاده است. دلم مثل سیر و سرکه جوشید تا شب که آمد. اما هنوز همان حال را داشت و وقتی گفتم: بگو از غصه شیرم خشک میشود. خیره نگاهم کرد و کمی مکث کرد و عاقبت گفت: نمیخواهم ناراحتت کنم. گفتم: بگو اینجوری دق میکنم. به سختی و با منومن زیاد جانم را به لب رساند تا گفت: چهار ماه پیش دوست صمیمیام احمد را که میشناسی؛ درخواست کرد برای کاری ضامن وام بانکیاش شوم و من با اینکه مبلغ زیاد بود با اصرار چند روزه و التماس او پذیرفتم. او قول داد که تمام قسطهایش را ماهانه و به موقع بپردازد. سه روز پیش از بانک تماس گرفتند و گفتند او هیچ قسطی را نپرداخته است. وقتی به خانهاش زنگ زدم کسی برنداشت. از محل کارش سه ماه پیش استعفا داده است. امروز بعد از ناهار به خانهاش رفتم اما صاحبخانه گفت: سه ماه پیش از اینجا رفته است. مبلغ کل وامش بسیار بیشتر از قیمت مغازهام است؛ حتی با کل پساندازم هم باز مبلغی کم دارم. هر جا گشتهام او نیست گویا وام را برداشته و فرار کرده است. نمیدانم چرا با من این کار را کرده است؟ من جز خوبی به او نکرده بودم.
گفتم: از خانوادهاش نمیتوانی جویا شوی؟
گفت: آدرس درستی از آنها ندارم.
گفتم: نمیتوانی از کسی قرض بگیری و ماهانه پرداخت کنی؟
گفت: مبلغش زیاد است. از مغازه این مبلغ عایدی ندارم.
تازه علت ناراحتیاش را فهمیده بودم و نمیدانستم چگونه کمکش کنم. اگر عمویم زنده بود میتوانستم از او درخواست کنم او بدون شک میپذیرفت. اما او دو ماه پیش در اثر سکتهای ناگهانی فوت کرده بود. و من کس دیگری را نداشتم. تمام اموال عمویم بین پسران و دخترانش تقسیم شده بود و آنان بدون شک کمک نمیکردند. عصر محمد رفت که با دوست دیگری صحبت و راهجویی کند. ولی شب با دستی درازتر از پا برگشت. انگار خداوند درهای رحمتش را به رویمان بسته و روزهای خوشمان چه زود به پایان رسیده است.
بخش پانزدهم
محمد
احمد از دوستان دوران مدرسهی دارالفنونم بود مثل یک جان در دو بدن بودیم. همه جا با هم میرفتیم و بسیار همدل و همزبان. بسیار شوخ و بازیگوش بودیم و در دوران مدرسه همه حسرت دوستیمان را میخوردند. ما بعد از فارغالتحصیلی با هم دورهی ماشیننویسی را گذراندیم. او بسیار بازیگوش و البته همیشه نالان بود و به همین علت در کار جدی نبود. من کار و تفریح را از هم جدا میکردم. سرعت و تندنویسیاش مثل من نبود. وقتی من در شرکتی که موسسه ماشیننویسی معرفی کرد؛ استخدام شدم او مدتی طولانی نتوانست کاری پیدا کند. خیلی این در و آن در زد و من کمکش کردم تا در دفتری خصوصی کاری یافت. اما مثل همیشه ناراضی بود و تمام مدت با مقایسهی خود با من و با طعنه به من؛ از کار و زندگیش مینالید. به سربازی که رفتم او نیامد. وقتی ازدواج کردم ارتباطم دورادور با او ادامه داشت. در همانجا کار میکرد و باز هم نالان. یکی از دلایل کم شدن رابطهام با او شاید نالیدنش بود و حسادتش به پیشرفتهای من؛ که گاه موجب تعجبم میشد. من به درخواست عموی خجی که روی پای خود باشم و مستقل؛ که مخالف کار اداری کمدرآمد بود مغازه خریدم. روزی که احمد با خوشخلقی و خوشزبانی بعد از مدتها بیخبری آمد و پیشنهاد داد ضامن وام او شوم، دلم راضی نبود. او را خوب میشناختم و میدانستم در موارد مهم بیقیدی خاصی دارد که من نمیپسندیدم و علت عدم موفقیتش هم همین بود و با وجود گوشزد کردن من به آن بیتوجهی میکرد. اما چند روز پیاپی آمد و بسیار التماس کرد و گفت: میخواهد با دوستش شریک شود و در ساختمانسازی کنتراتی کار کنند که درآمد بسیار خوبی دارد؛ و با اصرار زیادش مرا راضی کرد. اشتباهم این بود که نرفتم دوستش را ببینم تا دروغش فاش شود. برای اولین بار بود که مهربانیم بر منطقم غالب شد. فکر نمیکردم تا این حد نامردی کند. اما وقتی پس از چهار ماه از بانک تماس گرفتند؛ دهانم از تعجب بخاطر بدقولیاش به این زودی باز ماند و فکر کردم حتمن برایش اتفاقی افتاده است و وقتی صاحبخانه گفت: سه ماه پیش ناگهانی تصمیم به رفتن گرفته است و محل کارش گفتند: سه ماه پیش استعفا داده است؛ بیشتر حیران شدم. چگونه کسی میتواند در حق بهترین دوستش چنین بدی کند. چرا او خواسته بود مرا با این مبلغ گزاف وام از هستی ساقط کند. او یک ماه بعد از دریافت وام گریخته بود و مشخص بود که با برنامه این کار را کرده است. چراییاش را نمیفهمم و علتش برایم سوالبرانگیز است. خدایا اگر خودم تنها بودم مهم نبود؛ اما حالا با خجی و میترا چه کنم؟ خیلی درمانده شدهام به هر کسی که احتمال میدادم شاید بتواند کمکم کند مراجعه کردهام اما هیچکس کاری نمیتواند بکند. احمد انگار آب شده و به زمین رفته است. تمام دوستان دوره سربازیام شیرازند و در اینجا فقط دو دوست نزدیک دارم که یکی احمد و دیگری حسین است که تازه ازدواج کرده و دیروز گفت: فعلن آه در بساط ندارد. خدایا چرا تمام درهای رحمتت را بر من به اینگونه یک باره بستی؟ تاوان چه چیزی را دارم پس میدهم؟ دارم دیوانه میشوم. نه خواب دارم و نه خوراک و چون خجی بچه شیر میدهد و نمیخواهم آسیب ببینند مجبورم به روی خود نیاورم؛ اما خجی بسیار باهوش و حساس است و هر چه سعی میکنم متوجه ناراحتیم نشود از حال و روزم فهمیده و مرتب جویای وضعیتم است. بانک مهلت داده تا یک هفتهی دیگر اگر پرداخت نکنم مغازهام را به مزایده میگذارند. اگر مغازه را با پساندازم بابت وامش بدهم چگونه زندگی کنم. هیچکسی را ندارم که از او قرض هم بگیرم. احمد از محبتم سواستفاده کرد و حاصل بیش از دوازده سال تلاش و زندگیام را یک جا از دستم گرفت و به خاک سیاهم نشاند. تازه مفهوم به خاک سیاه نشستن را که در کتابها خوانده بودم را دارم میفهمم اما چراییاش را اصلن نمیفهمم.
بخش اول داستان کوتاه سوم
خجی
سفر و اسبابکشی از تهران به آبادان با این حال بد حاملگیام؛ قرار گرفتن در بدترین شرایط ممکن است. با این که تا رسیدم دراز کشیدهام اما نای حرکت ندارم. خدای را شکر که میترا را محمد تمام طول سفر گرفته بود. از غصهی این شرایط و سختی راه چندین کیلو وزن کم کردهام و شدهام پوست و استخوان و این حاملگی بدموقع هم بدتر از بدترم کرده است.
باز هم خانهمان مثل تهران بزرگ است و پر از اتاق دور حیاط و در هر اتاق خانوادهای. کاش مامان رضا اینجا هم بود. دلم نمیخواهد از اتاق پایم را بیرون بگذارم اما چارهای ندارم. آشپزخانه و توالت در حیاط است. تا رسیدم به محمد گفتم: حتمن آشپزخانهای گوشه اتاق درست کند. من نمیتوانم با بچه در بغل در آشپزخانه بچرخم. و او پذیرفته است و میگوید انجامش میدهد. اما نمیدانم چگونه میخواهد مشکل نبود آب در آشپزخانهی گوشه اتاق را حل کند. دلم گرفته است و میخواهم بنشینم و ساعتها گریه کنم. از عرش به فرش رسیدن بدترین عذاب الهی است. وقتی تمام عمرت در رفاه کامل و فراوانی زیستهای ناگهان به صفر رسیدن طاقت فرساست. اما چون چارهای نیست باید تن داد. میدانم که محمد از من بسیار ناراحتتر است و مثل پروانه برای راحتیام به دورم میچرخد. قرار است شرکت نفت خانه سازمانی در اختیارمان بگذارد اما تا آن زمان باید این خانه را تحمل کنم و با میترا و حاملگی که برایم بسیار سخت است بسازم و دم نزنم. هوای اینجا خشک و گرم است و تحمل این گرما را هم ندارم. باز هم خدای را شکر که اواسط شهریور است و رو به خنک شدن. اما پنکه جواب نمیدهد و بادش گرم است و حالت تهوع حاملگیام را بیشتر میکند.
مادرم باز هم قول داده که به من سر بزند اما میدانم که به قولش عمل نخواهد کرد چون در تهران که کنارش بودم ماهی یکبار میآمد، اینجا که بسیار دور است و مدرسهها دو هفته دیگر باز میشود و بهانهاش جور میشود. گاهی فکر میکنم اصلن دوستم ندارد.
محمد میخواهد برود برای ناهار خرید کند و من حتی حس بغل کردن میترا را ندارم انگار روح از بدنم رفته است. چگونه میخواهم اسبابها را جا بدهم؛ نمیدانم. اما این را میدانم که این هم سرنوشت من است و باید با آغوش باز پذیرایش شوم تا از پا نیفتم. زندگی تاکنون این را به من آموخته است که با سرسختی همه چیز ممکن میشود و بس.
بخش دوم داستان کوتاه سوم
خجی
دیروز محمد به عهد خود وفا کرد و گوشه اتاق بزرگمان یک آشپزخانه برایم درست کرد. چگونه؟ خلاقیتش گفتنی است. او تمام وسایل آشپزخانه را در قفسهای چوبی قرار داد که همان روز ورودمان که برای خرید ناهار رفته بود سفارش داده بود. فردایش آن را در گوشه اتاق گذاشته و خودش همه را مرتب کرده بود. وقتی صبح از خواب بیدار شدم و آشپزخانه را دیدم از تعجب دهانم باز ماند. یک بشکه فلزی شیردار هم امروز خریده و گوشه اتاق بر سکویی قرار داده است که حتی من نخواهم بنشینم و بتوانم راحت و ایستاده آشپزی کنم و سطلی بلند هم زیرش گذاشته که آب را خودش ظهر که آمد خالی میکند. و یک میز چوبی چهار نفره وسط آشپزخانه گذاشته که هم سکوی آشپزخانهی من است و هم میز غذاخوریمان. چون روی زمین میترا بزرگ شده و قابل کنترل نیست. برای گرمای ظهر هم جلوی پنکه یک ظرف آب خریده که پر از یخش میکند و آب روی یخ را پنکه خنک میکند و گرمای ظهر قابل تحمل میشود. آیا نباید عاشق چنین مردی بود؟
همسایگانمان تعدادشان زیاد نیست و احساس بدی ندارم. همینکه نیازی نیست مرتب برای هر کاری در آشپزخانه و حیاط باشم خدای را شکر میکنم. میدانم محمد برای گرفتن خانهی سازمانی شرکت نفت در تلاش است. و بخاطر تندنویسیاش مورد توجه صاحبکار انگلیسیاش. تا به حال نمیدانستم انگلیسی محمد خوب است و همین موضوع اینجا موجب ارتقا موقعیتش شده است(این از مزایای درس خواندن در مدرسه دارالفنون اوست.) مستر انگلیسی جوان خوبی است و محمد را بخاطر قابلیتهایش بسیار دوست دارد.
داستان کوتاه سوم
بخش سوم (۳۳)
محمد
وقتی امروز آقا اسماعیل پسرخالهی پدر خجی که نه من و نه خجی او را میشناختیم بدون دعوت و سرزده به خانهمان آمد؛ هر دو حیران آمدنش مانده بودیم. او ادعا میکرد که شب عروسیمان بوده است. اما من او را بخاطر نمیآوردم.خجی هم از کودکی او را ندیده و به خاطر نمیآورد. او وقتی چایش را خورد، ناگهان بیمقدمه بر سر اصل موضوع رفت و از فروختن مغازهام گفت و در ادامه از بیپولیاش و نیاز شدیدش به پول و قرض گرفتن از من، بیاختیار به قهقهه افتادم که نمیتوانستم جلوی خود را بگیرم. خجی که در آشپزخانه بود و مدتها بود صدای خندهی مرا نشنیده بود؛ دوان دوان به اتاق آمد و با نگاه علت خندهام را جویا شد. وقتی برایش گفتم ایشان میخواهد از من پول قرض بگیرد؛ خجی هم خندید.
بعد از آرام گرفتنم از اسماعیل پرسیدم چه کسی به شما گفته من مغازهام را فروختهام و او گفت: چه فرقی میکند؟
گفتم: او علتش را به شما نگفته؟
گفت: بله گفته.
گفتم: خب بنظر شما پولی مانده که من به شما هم بدهم؟
گفت: شنیدهام که به قیمت خوبی فروختهاید و من مبلغ کمی نیاز دارم و خیلی زود برمیگردانم.
گفتم: به فرض هم که به لطف خدا به قیمت خوبی فروخته باشم؛ اما با زن و بچه الان بیکارم و جویای کار و از جیب مجبورم بخورم و معلوم نیست کی کاری پیدا کنم. الان باید من هم به فکر خود باشم.
گفت: خدای شما بزرگ است مبلغی به من بدهید جای دوری نمیرود؛ زود بر می گردانم، قول میدهم.
و من باز بیاختیار از وقاحتش خندیدم. اما این بار از جایم بلند شدم و با اشارهی دستم او را به سمت در هدایت کردم چون میدانستم اگر ادامه دهد ممکن است خونم از نفهمی و دندانگردیاش به جوش آید و کاری کنم که بعد موجب پشیمانیام شود. اما او دست بردار نبود و اصرار میکرد مبلغ کمی لااقل بدهم و من به احترام خجی تحملش میکردم. وقتی به زور از خانه بیرونش کردم؛ به این موضوع فکر کردم که مردم انگار برای پول بو میکشند و فقط به فکر چاپیدنند. به ویژه اگر بخشنده باشی؛ انگار دندانشان تیزتر میشود. او نمیدانست که احمد با این کارش اعتماد مرا به همه حتی نزدیکترین کسانم از بین برده است و دیگر نه به کسی اعتماد میکنم و نه دیگر به کسی کمک. او به اعتماد و انسانیت و دوستیمان خیانت کرده بود و از من انسان دیگری ساخته بود. او با بردن حاصل سالها رنج و تلاشم بدون شک همان رنجها را در آینده برای خود خریده بود. و این رنج مرا هم، آبدیده میکرد و هم از من انسان دیگری میساخت. او با آن پول مهرورزی و انسانیتم را نیز دزدیده بود؛ کاش این را هم، احمد و هم، اسماعیل میدانستند.
بخش چهارم
محمد
از هفته پیش که آقا اسماعیل برای طلب قرض آمد مرا به این فکر واداشت که چرا بعضی انسانها به طفیلی زیستن عادت دارند؟ و فقط در کمین فرصت برای چاپیدن دیگران و مفتخوریاند؟ چرا وقتی در جوانی و سلامت کاملند با کار شرافتمندانه خود را رشد نمیدهند و بالا نمیکشند؟ چرا به مال و اموال دیگران چشم دارند؟ چرا خفت بیرون کردن را به خود میدهند؟ و جالبتر آنکه وقتی با احترام به بیرون رانده میشوند باز هم دست از خوار کردن خود برنداشته و با التماس و اصرار بیمورد خود را خفیفتر میکنند؟ آیا کار و تلاش و کسب رزق حلال بهتر نیست؟ آیا نان دستان خود را خوردن به خفت طلب پول از دیگران نمیارزد؟ چرا من نمیتوانم اینگونه باشم؟ چرا من حتی اگر گرسنه بمانم نمیتوانم از کسی حتی پدر و مادرم چنین درخواستی داشته باشم؟ چرا اسماعیل که حتی مرا درست نمیشناخت و فامیل دور خجی بود، چنین درخواستی داشت؟ آیا به شخصیتمان برمیگردد یا خانواده یا پدر و مادر و یا شاید محیطی که پرورش یافتهایم؟ یا شاید ذاتی و ارثی است؟ کدامیک؟
این سوالات در ذهنم میچرخد و جوابی هنوز برایش نیافتهام.
البته دیروز این نکته را دریافتم که من در دامان پدری بسیار با سخاوت و بخشنده پرورش یافتهام که خانهاش همه روزه برای اطعام غریبهها باز بود و همیشه سفرهاش گسترده برای همهکس، آشنا و غریبه. شاید پدر و مادرم تاثیر زیادی بر این خصلت داشته باشند؟ من سخاوتم را از پدرم به ارث بردهام اما عجیب است که برادرم که ده سال از من بزرگتر بود چنین نبود؟ مگر ما در یک محیط و در دامان یک پدر و مادر بزرگ نشده بودیم؟ چرا اخلاق و رفتارمان با هم بسیار متفاوت بود؟ او همیشه در حال دعوا و جروبحث با پدرم بود. پدرم او را قبول نداشت و همیشه از رفتارهایش مینالید و گاه هفتهها با هم قهر بودند؛ حتی برادرم گاه از خانه میرفت و مدتی پیدایش نمیشد. پس این خصوصیت ارثی و ذاتی نیست؟ اگر محیطی است چرا من و برادرم تا این حد متفاوتیم؟ شاید بعد از فوت پدرم که من نه ساله بودم که برادرم به من بسیار سخت میگرفت و سختترین کارها را به من سپرد و من از حرصم به او و اثبات با عرضه بودنم؛ به بهترین نحو کارها را انجام میدادم شخصیت پرتلاش و کاریام شکل گرفت؟ شاید اکنون بهتر باشد به جان برادر سختگیرم که احساس میکردم به علت مورد توجه پدر و مادر بودنم؛ از من نفرت داشت دعا کنم. اما باز هم فکر میکنم به جواب سوالاتم نرسیدهام.
بخش چهارم
خجی
وقتی دیروز در زدند و محمد با آقا اسماعیل که خود را پسرخاله عمویم معرفی کرده بود و من حتی او را نمیشناختم به اتاق آمد و نگاه حیران و متعجب مرا دید؛ و فهمید که او را نشناختهام. من ناچار او را به داخل دعوت نمودم و از خود خجالت کشیدم که او را به جا نیاوردهام. اما خود را با این فکر که شاید در بچگی او را دیده باشم و دلیلی ندارد خود را برای نشناختنش سرزنش کنم قانع نمودم. وقتی چای آوردم در حال صحبت از زمان قدیم بود. و ناگهان تا چایش را خورد، بر سر اصل مطلب رفت؛ که شنیدهام مغازهتان را فروختهاید؟ و محمد گفت بله. و او گفت: با چه مبلغی فروختید؟ محمد لختی ساکت ماند. و با مکثی طولانی بالاخره قیمت را گفت. (محمد بعدن به من گفت از این سوالش آنقدر متعجب شده است که خیلی خودش را بخاطر احترام به من کنترل کرده که نگوید به تو چه مرد ناحسابی.) آقا اسماعیل بدون مقدمه چینی گفت: غرضم از این پرسش این بود که من حدود چند ماهی است بیکارم و نیاز شدیدی به مبلغی پول دارم؛ فکر کردم شاید شما حالا که دستتان پر است بتوانید مبلغی به من قرض بدهید؛ قول مردانه میدهم خیلی زود آن را برگردانم. من که با شنیدن این حرفها از خویشاوندی با آقا اسماعیل خجالتزده و از رفتارش بسیار متحیر شده بودم؛ انگار تمام بدنم داغ شد. سراپاگوش شده بودم که محمد چه جوابی خواهد داد. از ترس عصبانیتش در حالی که میترا را بغل میکردم از آشپزخانه به اتاق دویدم. محمد با کنترل عصبانیتش گفت: کسی که به شما گفته مغازه را فروختهام دلیلش را هم گفته است؟ آقا اسماعیل بدون مکث گفت: بله کاملن شرح داده؛ وضعیت شما را کاملن میدانم. و این را بدانید که من خیلی هم ناراحت شدم که شما را به بد وضعی دچار کرده است. اما من مثل آن نامرد از خدا بیخبر نیستم. شاید باور نکنید ولی این روزها در وضع بسیار نامناسبی هستم که نزدتان آمدهام و گرنه چنین درخواستی نمیکردم. محمد به من نگاه کرد، انگار چارهجویی میکرد و نظر مرا میخواست بداند. نمیدانم از چهرهام چه برداشت کرد که ناگاه بلند شد و ایستاد و با اشارهی دستش به سمت در گفت: بفرمایید آقا اسماعیل.
آقا اسماعیل که شاید توقع چنین برخوردی نداشت، همچنان نشسته ماند و شروع به شرح حال خود و سختی معیشتش نمود و این که خیلی زود این مبلغ را برمیگرداند و قصد سواستفاده ندارد. و من میدیدم که رنگ چهرهی محمد با هر توضیح او لحظه به لحظه سرختر میشود، به همین خاطر مداخله کردم و من نیز با اشارهی دستم او را به سمت در هدایت کردم؛ تا مبادا محمد خشونتی به خرج دهد. آقا اسماعیل که دید من هم از محمد حمایت میکنم رو به من شروع به التماس کرد که محمد او را گرفت و به سمت در هدایت کرد و به زور در را بست. من که متوجه جوش آوردن محمد شده بودم و کنترل احساساتش را تحسین میکردم؛ سکوت کردم و به آشپزخانه دویدم تا شربت بیدمشک خنکی برایش بیاورم. حالش را کاملن درک میکردم چون خودم هم همانحال را داشتم و علاوه بر آن خجالت ناشی از خویشاوندی با چنین فرد بیملاحظه و سودجویی را هم در مقابل محمد داشتم.
بخش ششم
محمد
۱۵ روز است که مغازه را فروختهام تا قسطهای احمد را بپردازم. خوبست که باقیماندهی پول مغازه در دستم است که محتاج کسی نباشم با بانک قرار گذاشتم که ماهانه قسط را بپردازم تا شاید روزی خودش برگردد و مرا نجات دهد. اما چون دارم از آن پول خرج میکنم خیلی ناراحتم. دیروز از ناچاری به همان موسسهی ماشین نویسی مراجعه کردم. هر چند برای خرج اکنونم حقوقش کم است اما از بیکاری بهتر است. گفتند فعلن جایی را سراغ ندارند. اما پیشینهی خوبم را هنوز به خاطر داشتند. هر جایی که یک درصد احتمال پیداکردن احمد را میدادم سر زدهام؛ اما او مانند قطرهای آب شده و به زمین فرو رفته است. اگر از سر کار استعفا نداده بود و خانهاش را تخلیه نکرده بود میگفتم مرده است، اما اکنون میدانم که زنده است و با پول من سرخوش است. این را هم میدانم که تنهلش است و تن کار کردن ندارد و وقتی این پول تمام شد؛ حتمن باز سر کس دیگری کلاه خواهد گذاشت. چون نان حرام سفلهپرور است و انسان را روز به روز پستتر و از خوی انسانی دورتر میکند. هنوز این سوالم بیجواب مانده است که چرا او با من که رفیق جانی و گرمابه و گلستانش بودم بعد از پنج سال چنین کاری کرد؟ هنوز باورم نمیشود و مرتب به خود هی میزنم که فکر بد نکن شاید برایش اتفاق ناگواری افتاده است و برگردد.
چرا من هنوز تا این اندازه خوشبینم؟ چرا بدیهای افراد را نمیبینم؟ کی میخواهم واقعبین شوم و بفهمم مهربانی حدی دارد؟ چرا بیش از اندازه مهربانم؟ حتی الان هم نمیتوانم انسانها را بد ببینم. اما احمد مرا بدون شک بسیار تغییر داده است و روز به روز این سختیها و مسئولیت خجی و میترا مرا بیشتر تغییر خواهد داد.
هفتهی پیش خجی ناگهان تا غذا خورد احساس حالت تهوع گرفت و بیرون دوید وقتی برگشت با چشمانی پر از اشک و ناراحت گفت: نکند حامله باشم؟ و من بیاختیار به سویش دویدم و بلندش کردم و در اتاق چرخاندم و هر دو خندیدیم. آنقدر از این خبر خوشحال شده بودم که نفهمیدم چه کردم. خجی میخندید و میگفت نکن بذارم پایین. اما من اختیار خوشحالیام دست خودم نبود. میترا هم از خوشحالی ما بلند میخندید فکر میکرد من و خجی بازی میکنیم. آخر یکی از بازیهای محبوبش با من بلند کردنش و به هوا انداختنش و با است. و وقتی من خجی را بلند کرده و در اتاق چرخیدم او فکر میکرد ما هم داریم بازی میکنیم.
بخش هفتم
محمد
امروز بعد از یک هفته از موسسه ماشیننویسی تماس گرفتند و شرکتی را معرفی نمودند و پس از تست تندنویسیام استخدام شدم. حقوقش برای خرجمان کم است باید با مدیریت کاری کنم تا ماه آینده که حقوقم را دریافت میکنم از پساندازم کمتر خرج کنم. تا بعدن به مشکل برنحورم. میدانم مصلحت آن است که همین کار را هم از دست ندهم. بعد از ظهرها که بیکارم باید به دنبال کاری با حقوق بالاتر باشم. میترا دو ساله شده است و غذاخور و خجی هم حامله است نمیتوانم از خورد و خوراک آنها کم کنم و باید تغذیهشان خوب باشد. دیروز محل سکوننی ارزانتر را پسرعموی خجی معرفی کرد که بسیار کوچک بود و از محل کارم بسیار دور. باید جایی نزدیک محل کارم بیابم که هزینهی رفت و آمدم پسانداز شود. البته مدتی صبر لازم است شاید کاری با حقوق بهتر بیابم. خیلی در طی این یک ماه و نیم خسته شدهام احساس میکنم توانم ته کشیده است. اما وقتی به خانه میروم با دیدن چهرهای همیشه خندان خجی و میترا جهان را از آن خود میدانم و یک لبخندشان غم و غصهام را پر میدهد. آنها نمیدانند برایم چقدر باارزشند. خجی بسیار صبور و همدل است. هر چه بگویم با سر تکان دادن زیبایش میپذیرد و دم نمیزند. چون آشپزی را دوست دارد، دست پختش عالی شده است. ماه اول از دست پختش چه کشیدم، فقط خدا میداند. اوایل خود را مجبور میکردم بخورم و بهبه بگویم. او گاهی وقتی غذا را خودش مزه میکرد و نمیتوانست بخورد. بشقابم را برداشته و از نو نیمرو که غذای محبوب من است درست میکرد. این شعور و صداقت و خودبودنش عزیزترش میکند. بسیار باهوش و دقیق و منظم است. همیشه با وجود میترا اتاق تمیز و مرتب است و میز غذایش سر ساعت چیده میشود. همیشه آرزو داشتم با عشق ازدواج کنم و مانند پدر و مادرم که بسیار به هم عشق میورزیدند باشم و اکنون خداوند را بسیار شاکرم.
بخش هشتم
خجی
«مادرم همیشه میگفت: در سختی همه را بشناس.» من آن موقع نه ساله بودم و معنی این جمله را درک نمیکردم. او چون در بحبوحه مرگ پدرم و بستری بودن برادرم در حالتی لتوپار شده در بیمارستان حال خود را نمیفهمید، و یک پایش در خانه و مراسم پدرم و پای دیگرش در بیمارستان بوده؛ وقتی هفتم پدرم تمام شده بود؛ ناگهان دیده بود تمام اثاث خانهاش دزدیده شده, حتی فرشهای گرانقیمت کف اتاق را برده بودند و او مانده بوده با یک خانهی خالی و یک زیلوی کهنه و رختخوابهایش و غم مرگ شوهرش و غم پسر بیمارش. حتی بیانصافها رختخوابهای تمیز میهمانانش را برده بودند. و او چون چنین تجربهای داشت و آن را از فامیل و نزدیکانش میدانست؛ نسبت به همه بدگمان شد. او میگفت: میدانسته چه کسانی وسایلش را دزدیدهاند اما آنقدر بزرگوار بوده که برای بیآبرو نکردن آنها چشمپوشی کرده است. من اگر بودم نمیتوانستم چنین باشم. شاید وقتی خانزادهای و دختر رییس ایل خود و جانت با بزرگمنشی و سخاوت عجین؛ میتوانی چنین رفتاری داشته باشی و همین منش به تو اجازه نمیدهد خود را هم سطح پستمنشها کنی.
من در این شش ماه که محمد ناگهان از نظر مالی زیر صفر شد با تمام وجودم این جمله را درک کردم. مادرم وقتی داد میزدم از محمد متنفرم، میگفت بچهای، نمیفهمی او مرد باجنم و مسئوالیتپذیری است و ترا بسیار دوست دارد و همین برای خوشبختی یک زن کافیست. غیر از رفاه مالی، عشق ، حمایت و امنیت چه میخواهی؟ و من داد میزدم من از او متنفرم، چرا این را نمیفهمی؟ مادرم آن موقع میخندید و میگفت عاشقش میشوی. و من بیشتر حرصم میگرفت و بلندتر داد میزدم و گریه میکردم. و به زیرزمین پناه میبردم و ساعتها خود را آنجا زندانی میکردم، تا وقتی که صدای مادرم بلند میشد و مرا برای غذا خوردن صدا میکرد، که گاهی حتی برای غذاخوردن هم بالا نمیرفتم. اوایل مادرم غذایم را در سینی توسط برادرم برایم میفرستاد. اما هر چه لجاجتم بیشتر میشد او هم لج میکرد و محلم نمیگذاشت؛ تا گرسنه بمانم و دست از لجاجتم بردارم. این هم نوعی تنبیهش از کودکی بود که اگر به هر دلیلی قهر میکردیم نازمان را نمیکشید و میگفت آدم گرسنه سنگ هم میخورد. من هنوز هم معنی این حرفش را نمیفهمم. شاید بعدها که بزرگتر شدم بفهمم. اما بدون شک این تنبیه را برای فرزندانم انجام نخواهم داد. مادرم خیلی سنگدل بود گاهی فکر میکنم مرگ پدرم او را انتقامجو کرد و او انگار از ما هم به این شکل انتقام میگرفت و دلش را خنک میکرد.
محمد در این شش ماه تمام حرفهای مادرم را به من ثابت کرد. در اوج ناراحتی و فشار مالی حتی به من اخم هم نکرد و در خانه همان بود که بود. اوایل فقط کمی حواس پرت شد و در خود فرو رفت. اما بعد از چند روز بر خود مسلط شد، انگار مشکلاتش را پشت در میگذاشت و وارد خانه میشد. این اخلاقش برایم تحسینبرانگیز است. و این خصوصیات خوبش موجب شده من روز به روز عاشقترش شوم. و خدای را شکر کنم که مادرم به کارهای بچگانهام توجهی نکرد و با ازدواجمان موافقت کرد. اما اگر محمد تا این اندازه عاشق، صبور و با گذشت نبود؛ تکلیف این ازدواج چه میشد؟ حتی فکر کردن به آن هم ناراحتم میکند. شاید چون هر دو یتیم و در نه سالگی بیپدر شده بودیم خداوند این لطف را شامل حالمان کرد، تا زخمها و رنجهای یکدیگر را با عشق بیچشمداشت مداوا کنیم.
بخش نهم
زیبا مادر خجی
دیروز که برای دیدن خجی رفتم و او گفت برای محمد کاری در شرکت نفت آبادان یکی از دوستان دوران سربازیاش پیدا کرده است که حقوق خوبی دارد و تا هفته آینده عازم آنجایند، انگار کسی قلبم را فشرد؛ طاقت دوری خجی را ندارم. فقط خدا میداند که تا چه اندازه از وقتی ازدواج کرده، دلتنگش میشوم. اما مدرسهی بچهها اجازه نمیدهد به دیدارش بروم. و او همیشه میگوید: چرا به دیدنم نمیآیی؟ چرا تو دوستم نداری؟ مگر من دختر تو نیستم؟ او نمیداند که من او را به خاطر مظلومیتش بیشتر از همه دوست دارم. چون او در عین شیطنتش صبور و حرف شنوست. وقتی که سال پنجم دبستان به خاطر چاقیاش در مدرسه بچهها در یک روز برفی زمستان؛ او را برای شکستن یخ روی حوض بزرگ مدرسه، چند نفره به زور گرفته و روی یخ هل داده و یخ حوض شکسته و او در آب یخ زده فرو رفته و نزدیک بود خفه شود؛ بعدش که سینهپهلو کرد و شش ماه در خانه خوابید تا خوب شد. دیگر هر کاری کردم بعد از آن حادثهی تلخ به مدرسه نرفت. بعد از بهبودی خیلی اخلاقش عوض شد و آن خجی همیشه خندان و شاد؛ عبوس و گوشهگیر شد و دم نزد. اما خواهر و برادرانش که اذیتش میکردند ناگهان جوش میآورد و آنان را بدجور کتک میزد که هیچکس قادر به کنترلش نبود. با مشورت معلم و مدیر مدرسه ناچار شدم او را شش ماه به خاطر حال خودش به پرورشگاه بهزیستی از جانب مدرسه بسپارم. بعد از شش ماه که مربی پرورشگاه گفت حالش بهتر است، او را به خانه آوردم؛ نیز بدتر شده بود. نفرت از همه در چشمهایش موج میزد و با همه و بویژه با من قهر کرد و ساعتها یک گوشه مینشست و هیچ نمیگفت. هر چه با او صحبت میکردم فقط با نفرت نگاهم میکرد و بی صدا اشک میریخت. او نمیدانست که من هم احساس گناه میکنم؛ که چرا به حرف معلمش گوش کردم و اجازه دادم برای مداوایش او را به پرورشگاه ببرند. یکی از دلایلی که جواب مثبت به خواستگاری محمد دادم هم برای بهبود حالش بود. حتی عمویش موافق بود و گفت ازدواج حالش را بهتر میکند. خدای را شکر که محمد جوان خوبی است و احساس میکنم خجی حالش خوب شده و آن شادی کودکانهی قبل به چشمها و چهرهاش برگشته است. جوری با محبت به محمد نگاه میکند و باز مثل قبل کودکانه میخندد که مشخص است دوستش دارد و در کنارش شاد است. از وقتی میترا به دنیا آمده مادری مهربان شده است. چنان قربان صدقه میترا میرود و مادرانه تروخشک میکند که باورم نمیشود این خجی همان خجی است. وقتی موقع خداحافظی در آغوشش گرفتم و بیاختیار با هم گریستیم به طعنه گفت من از دوریت ناراحت میشوم که دارم گریه میکنم تو چرا گریه میکنی؟ مگر تو قلب هم داری مادر؟ و من نتوانستم خودم را کنترل کنم و با صدایی بلندتر گریستم. او که گویا انتظار چنین برخوردی نداشت ، مهربانانه عذرخواهی کرد و مرا با محبت چند بار بوسید. از همان موقع اما فهمیدم هیچکس از دل هیچکس خبر ندارد؛ حتی اگر مادر و دختر باشی.
بخش دهم
خجی
امروز وقتی محمد با خوشحالی گفت: یکی از دوستان شیرازی دوران سربازیاش را دیده که دارد به آبادان میرود و در شرکت نفت آبادان برای او هم کاری با درآمد خوب هست و میخواست نظر مرا بداند؛ از این که نظرم را جویا میشد بسیار خوشحال شدم, این یکی از نقاط مثبت و تحسین کنندهی شخصیت اوست که هر کاری را با جویا شدن نظرم انجام میدهد. اما فکر دوری از مادرم و کل خانواده دلم را فشرد. تحمل زندگی در غربت و بیکسی را احساس میکنم ندارم. هر چند که مادرم بسیار دیر به دیر به من سر میزند و کم میبینمش و گاهگاهی با او به یکی از فامیلمان سر میزنیم؛ هر چند آنان از یک ایل هم بیشترند. اما همین که میدانم هستند گویا برایم قوت قلب است. محمد این تصمیم بسیار سخت را به عهده من گذاشته و منتظر جواب من است. از ظهر که این را گفته بی اختیار تا به دوری از همه فکر میکنم اشکم جاری میشود؛ اما میدانم با این حقوق ماشیننویسی محمد روز به روز زندگیمان سختتر میشود و ممکن است در پایان مدت ضمانت احمد چون حدود یک ماه از آن خرج کردهایم کم بیاید. چون میدانم محمد برای این که به من نازپرورده سخت نگذرد؛ چون به عمویم قول داده و او بسیار به حرف و قولش پایبند است، دارد از آن پول هم هر ماه خرج میکند و حقوق شرکت نفت دو برابر و نیم این حقوقش است و آنجا کرایهی خانه هم بدلیل خانههای سازمانی شرکت نفت نداریم. همه اینها موجب میشود که بیشتر گریهام بگیرد؛ چون باید به دل خود بیتوجهی کنم و این از خود گذشتن برایم بسیار سخت است. محمد امروز صبح سر صبحانه باز نظرم را پرسید و من فقط نگاهش کردم و منمن کنان گفتم: آنجا هیچکس را نداریم. او فقط نگاهم کرد و گفت من تصمیمگیری را با تو گذاشتم چون من فقط کنار تو و میترا بودن برایم کافی است. اما عجله کن چون ممکن است این فرصت از دست برود. او با این حرفش به من فهماند که او نظرش بر این کار مثبت است و آن را فرصتی عالی میداند و این بیشتر ناراحتم میکند. وقتی امروز مادرم به دیدنم آمد؛ نمیدانم چرا ناگهان به محض دیدنش و موقع احوالپرسی در آغوشش با گریه گفتم، داریم به آبادان میرویم. محمد با تعجب نگاهم کرد و لبخند زد. شاید توقع داشت اول تصمیمم را به او بگویم. اما وقتی مادرم رفت، به او گفتم همان لحظه تصمیم گرفتم؛ با محبت بغلم کرد و بعد هر دو گونهام را بوسید و در حالی که دو طرف صورتم را در دستانش گرفته بود گفت: بسیار خوشحال است که برای ازدواج با من یک سال و اندی پافشاری کرده است؛ آن هم با آن عموی بدخلق و شروط سختش. اما من هنوز هم که در حال جمعآوری اثاث خانهام تا یاد دوری از تهران و خانوادهام میافتم اشکم جاری میشود. نمیدانم میتوانم تنهایی و دوری از خانوادهام را تاب بیاورم؟
بخش یازدهم
زیبا مادر خجی
امروز از صبح فقط گریه کردهام. بیکسی بدتر از درد بیدرمان است. وقتی زینالعابدین پدر خجی فوت کرد خواهر و برادر و مادرش با اینکه با ما زندگی میکردند در همان ایام سوگواری که من حال خود را نمیفهمیدم تمام اثاث خانهام را تا روز هفتم زینالعابدین وقتی من در بیمارستان نالان و اشکریزان بالای سر حسین بودم بردند و فکر نوهها و بچههای برادر خود را نکردند و من ناچار از ترس آسیبرساندن آنها به چهار فرزندم و بیکسی و بیپناهیام دم نزدم. سالها زینالعابدین به عنوان پدر خانواده خرج برادر و مادر و دو خواهرش را داده بود و در یک خانهی بزرگ در رفاه زندگی کرده بودند. زینالعابدین وقتی با کامیونش از کنار جاده و محل ایل ما عبور میکرد؛ ماشینش خراب شده بود و با مراجعه به چادر پدرم که رییس ایل بود و درخواست کمک برای تعمیر کامیونش کرده بود. بعد از درست شدن به بهانهی یک شب ماندن و خستگی درکردن؛ با دیدن من ماندنش به یک هفته انجامید و به اصرار و زور مرا از پدرم خواستگاری کرد و با ندیمه و خدمتکارم از خانهی مرفه پدری به تهران آورد، با این قول به پدرم و من؛ که مرتب مرا برای دیدارشان با خود به ایل بیاورد و البته تا زنده بود با وجود درخواستهای من و گاه گریه و زاری و ابراز دلتنگیام به قولش عمل نکرد؛ پدرم و مرا راضی به ازدواج نمود. مادر زینالعابدین به محض ورودم و در حضور خودم گفت: آفرین بر تو زینالعابدین؛ چه خدمتکار زیبایی برایم آوردهای. زینالعابدین بدون مکث و با تحکم گفت: من از این به بعد همسر او و خانم این خانه هستم و خدمتکار و ندیمهی خودم را که پدرم همراهم فرستاده بود؛ را نشان داد و گفت او اگر خدمتکار بود در خانهی پدرش خدمتکار و ندیمه نداشت. آنها که از حسادت خشمشان را نمیتوانستند پنهان کنند، در غیاب زینالعابدین همهگونه مرا میآزردند. به ویژه همسر اولش که پیر، زشت، بدخلق و سیه چرده و دختر عمویش بود؛ و فقط یک دختر داشت که همسن من بود.
زینالعابدین همسر اولش را دوست نداشت و چون از کودکی به نامش بود از سر ناچاری و اجبار خانواده گرفته بود. چون زینالعابدین هیچ توجهی به او نداشت؛ او از روی حسادت بیشتر از همه اذیتم میکرد و گاه با وجود ندیمه و خدمتکارم ناگهان به من حمله میکرد و چنان نیشگونهایی از بدنم میگرفت که بدنم را کبود و سیاه میکرد. او چنان تنومند و بدطینت بود که از او بسیار میترسیدم و اگر خدمتکار و ندیمه نداشتم شاید مرا در تنهایی خفه میکرد. من همیشه خدای را برای داشتن ندیمه و خدمتکارم شکر میکردم و یک دم آنها را از خود دور نمیکردم. اما بخاطر علاقهام به زینالعابدین به او هیچ نمیگفتم. و فقط در تنهایی اشک میریختم. دوری از خانواده و دلتنگیام حتی برای اسبم، محیط کوهستانی، کوه و دشتی که در آن بزرگ شده بودم ناراحتم میکرد و به فغانم میآورد. و چون بیسواد بودم و زینالعابدین به خاطر شغلش باسواد بود میگفتم لااقل برای پدرم نامه بنویسد و او هر چه میگفتم مینوشت و گاه که بیتابی میکردم و درخواست رفتن نزد خانوادهام را داشتم؛ کاغذی نشانم میداد که نامهی پدرم است و آن را برایم میخواند تا آرام بگیرم. و من آن نامهها را نگه میداشتم. وقتی خجی به دنیا آمد چون زینالعابدین پسر میخواست زبان مادر و خواهرانش دراز شد و اذیتشان بیشتر، اما خجی آنقدر زیبا و شیرین و شبیه زینالعابدین بود که او را از جان شیرینتر میدانست و بسیار دوستش داشت. هر روز که به سر کار میرفت چون بسیار پولدار بود؛ هدایایی برای من و لباسهایی زیبا برای خجی میآورد. وقتی دو سال بعد حسین را حامله شدم همه گفتند من دخترزا هستم و هر کاری کردند تا سقط شود. اما خواست خدا بر این نبود و من در کمال صحت پسری به زیبایی خجی باز هم با چشمانی خاکستری روشن و مثل زینالعابدین بور بدنیا آوردم؛ قدرم نزد زینالعابدین چندین برابر گشت. اما مادر و خواهران حسودش حتی سعی بر کشتن حسین داشتند که من چون میدانستم نیتشان چیست بسیار مراقبش بودم.
بخش دوازدهم
زیبا مادر خجی
بعد از چهلم زینالعابدین تصمیم گرفتم نزد پدرم و به ایل برگردم نامههای پدرم را آوردم و به برادرزادهی باسواد زینالعابدین دادم و گفتم آدرس را برایم بخواند. اما او کاغذها را که زیر و رو کرد گفت هیچکدام نامه نیستند و آدرسی نیست؛ یک مشت کاغذ حسابرسیهای زینالعابدین بود که او برای پنهان کردن دروغش به من داده بود. او نامههایی را که ظاهرا و برای دلخوشی من به پدرم مینوشت را گویا پست نمیکرد و نه نامهای دریافت میکرد. به همین خاطر بود که گاهی وقتی اصرار به دوبارهخوانی نامهها میکردم از زیرش در میرفت، چون میدانست ممکن است مثل سری قبل نتواند,؛ همان دروغها را برایم بخواند و دستش رو شود. فهمیدن دروغگویی زینالعابدین یک طرف و بسته بودن این راه به رویم از هر ضربهای بدتر بود. وقتی مادر و برادر و خواهرش خانه را فروختند و سهمی که دادند آنقدر ناچیز بود که حتی مجبور به فروش طلاهای پدری و حلقه ازدواجم شدم که با آن خانهای کوچک اجاره کردم. اما وقتی طلاهایم تمام شد و دیگر چیزی برای فروش نداشتم بسیار درمانده شدم. ولی مدتی بعد مجبور شدم که در خانهی همسایگان مرفه کوچهمان مشغول به کار شوم. اما نگهداری چهار بچه مدرسهای سخت بود. از صبح به خاطر اشتباهم گریستهام که حسین را به خاطر آن که از نظر مالی سخت در تنگنا قرار گرفته بودم و مرد و زنی که هر دو سید و سادات بودند و وضع مالی بسیار خوبی داشتند و بیبچه بودند و بسیار حسین را دوست داشتند و دو کوچه بالاتر مینشستند، پیشنهاد به فرزندی پذیرفتن حسین را دادند و گفتند من میتوانم هر گاه خواستم ببینمش و آنقدر آن زن هر روز آمد و التماس کرد و گفت حسین بسیار باهوش است و حیف است در خانهی تو تلف شود. و من دیدم حسین هم آنها را خیلی دوست دارد. روزی که بسیار خسته و درمانده بودم و بیحوصله و حسین و حسن به سروکله هم میزدند، و من سخت بیمار شده و در رختخواب افتاده بودم؛ در یک تصمیم ناگهانی و از سر ناچاری پذیرفتم. حسین وقتی بعد از چند روز برای دیدنش رفتم با من قهر کرده بود و هر کاری کردم از اتاقش بیرون بیاید تا ببینمش نیامد و گفت من دیگر مادر ندارم. تو برای من مردهای. و من گریستم و التماس کردم و خواهش که دیگر این را تکرار نکند و خواستم او را برگردانم؛ اما مادر جدیدش گفت قرارداد داریم و نمیشود. وقتی حسین با خشم و نفرت گفت وقتی مرا فروختهای دیگر به سراغم نیا، قلبم پاره پاره شد و تا چند روز اشک ریختم. امروز که برای دیدن حسین رفتم فهمیدم آنها نقل مکان کردهاند و کسی نمیداند کجایند. از صبح درمانده شدهام که چه کنم و اشکم بند نمیآید. چه زن و مرد سنگدلی بودند و من نمیدانستم. آنقدر آن فخرالسادات با مهربانی رفتار میکرد که فکر نمیکردم به چنین کاری دست بزند و مرا به چنین حالی بیندازد. وقتی آخرین بار به دیدنش رفتم گفت هر وقت خواستی بیا حالش را بپرس اما اصرار به دیدنش نکن چون ناراحتش میکنی و من سنگ بر دلم بستم و به این هم برای آیندهی حسین رضایت دادم. اما این زن و شوهر بیرحم به من رحم نکردند. کسی را هم ندارم که توسط او پیدایشان کنم. آقایی که مدتی است در خانهاش کار میکنم گفت پیگیری میکند اما از لحن شلش، در گفتن دریافتم که برای دلخوشی من میگوید. امروز از صبح اصلن نتوانستم از بس از دیروز گریه کردهام از جایم بلند شوم. میدانم که فردا اگر حالم بهتر بشود و بروم زن پرمدعا و بدخلقش سرم خیلی داد و هوار خواهد کرد که چرا این دو روز نرفتهام. بعضی روزها آنقدر رفت و آمد و مهمان دارند که برایم از خستگی نای راه رفتن نمیماند. خانم خانه دست به سیاهوسفید نمیزند و مرتب زیبا، زیبا میکند که این را بیاور آن را بیاور هر پنج پسر و دخترش هم مثل خودش پرمدعا و دستور دهندهاند و من بیچاره از صبح تا شب زیر دست و بال آنها در حال بال زدنم. شب وقتی به خانه میآیم طفلک حسن و شایی گرسنه هر کدام یک طرف با دفتر و کتابهای پخش شده بر کف سرد اتاق به خواب رفتهاند. و من که برای خرجی اینها خود را به آب و آتش زدهام؛ احساس میکنم در حقشان دارم ظلم میکنم. اما میدانم که چارهای جز این ندارم. البته به دوست و آشنا و آن فامیلهای دزد اموال و خانهام که با بیرحمی خانهمان را فروختند و دست خالی با چهار بچه بیرونم کردند، سفارش کردهام که جایی که کار کمتری باشد اگر سراغ داشتند؛ خبرم کنند اما در این دو ماه که خبری نشده است. خدا ازشان نگذرد که با پول من و فرزندانم دارند زندگی میکنند و با بی شرمی با من بسیار بدرفتاری میکنند. انگار بچههای من بچهی زینالعابدین نیستند. آیا اگر زینالعابدین این را میدانست سالها خرجی آنها را میداد؟ او آیندهنگر نبود و گرنه من و فرزندانش اکنون در این حال نبودیم. در اصل او با ندانمکاریاش در حقمان ظلم بزرگی کرد. کاش پدرم را پیدا میکردم.
بخش سیزدهم
محمد
وقتی مغازه لوازم آرایشی را به خاطر ازدواج با خجی و با شرط ازدواج عمویش خریدم، اوایل برای خجی لوازم آرایش میآوردم اما او دوست نداشت آرایش کند؛ حتی برای اصلاح صورتش نیز نمیرفت. البته خودش میدانست که به هیچکدام نیاز ندارد. او آنقدر بخشنده بود که همه را به همسایگان، دوست و فامیل میبخشید. این خصلت بسیار بخشنده بودنش را بسیار دوست داشتم که نشانهی قلب بزرگش بود که در کمتر کسی دیده بودم و موجب میشد روز به روز بیشتر دوستش داشته باشم. احساس میکردم این خصلت بخشندگی و سخاوت را از مادرش به ارث برده بود که زنی بسیار دوستداشتنی است. که او نیز شاید این خصلت را از خانوادهی اصیل و نحوه تربیت و اصل و نسبش داشت. این را میدانم که علاوه بر ذات، نحوهی زندگی ماست که اخلاق و صفات ما را شکل میدهد. خانواده و رفتار پدر و مادر از کودکی خلق و خوی فرزندان را شکل میدهد و من خوشحال بودم که دختری را به همسری برگزیدهام که از خانوادهای با اصل و نسب و با صفات نیک بود. پدرم همیشه به برادرم که نه سال از من بزرگتر بود نصیحت میکرد و با تاکید میگفت: همسرت را به گونهای برگزین که او را مانند گردنبندی بر گردنت ببینی که موجب درخششات باشد و مباهات نه سرافکندگی. من آن موقع نه ساله بودم و معنی حرفش را نمیفهمیدم اما الان در طی مدت دو سالی که با خجی زیستهام این را به وضوح دریافتهام. اما برادرم که بسیار لجوج و همیشه مخالف پدرم بود، نمیپذیرفت و پدرم را ناراحت میکرد. از کودکی همیشه برایم این تفاوت اخلاقی من و برادرم نیز سوالبرانگیز بود که چرا ما تا این اندازه متفاوتیم؟ مگر از یک پدر و مادر نبودیم؟ نمیدانم فقط ما چنینم یا همه اینگونهاند؟ این نکتهای است که شاید علم نتوانسته تا کنون جواب قانعکنندهای برای آن بیابد. شاید بتوان گفت این یکی از شگفتیهای خلقت است که بشر هنوز نتوانسته کشفش کند.
مادرم پیش از من
داستان کوتاه سوم
بخش چهاردهم (۴۳)
خجی
مادرم که دیروز برای خداحافظی تنها آمد بسیار متعجب و نگران شدم تا بغلش کردم با صدای بلند گریست، ناراحتتر شدم و فکر کردم برای رفتن ماست و با هم گریستیم. من و عبداله اطلاع نداشتیم که چه اتفاقی افتاده است. وقتی دیدم گریه امانش را بریده و ساکت نمیشود، او را که خسته هم شده بود و نفس نفس هم میزد، نشاندم و کمی شربت بیدمشک و گلاب خنک برایش آوردم و به زور به او خوراندم تا آرام گیرد. عبداله هم نگران دور و برش میپلکید و دلداریاش میداد. وقتی کمی آرام گرفت.
گفت: حسین را فخرالسادات دزدیده و از خانهاش نقل مکان کرده است و دوباره بلند بلند گریست. ما که تازه جریان را فهمیده بودیم؛ از تعجب و ناراحتی نمیدانستیم چه بگوییم. گذاشتیم کمی گریه کند تا دلش خالی شود. وقتی آرام گرفت.
گفتم: هیچ نشانی از آنها نداری؟ گفت: فقط میدانم خواهرش در اوایل پامنار خانه دارد، اما کجای پامنار را نمیدانم.
گفتم: شاید عمه منیر که در پامنار است بداند. مادرم که انگار تازه یادش افتاده بود؛ به من خیره ماند و سکوت کرد و ناگهان با عجله برخاست. و به حالت دوان دوان به راه افتاد. عبداله به من اشاره کرد که تنهایش نگذارم و با او بروم. من هم دویدم و میترا را به عبداله سپردم و چادرم را سر کردم و با هم به خانهی عمهام رفتیم. عمهام که فرصت خوبی برای سرزنش مادرم یافته بود تا لب به کنایه گشود، مهلتش ندادم و فورا گفتم عمه جان بس کن. بگو میتوانی کمک کنی یا نه؟ عمهام مکثی کرد نگاهی دقیق به من انداخت و گفت خجی جان بزرگ و با کیاست شدهای، بسیار خوشم آمد. اما باید با عباس خان صحبت کنم. او در بازار است و همه را میشناسد. حتی اهالی محل را. و میدانم اگر آنها به اینجا نقل مکان کرده باشند او جایشان را خواهد یافت. کمی ساکت ماند و بعد مرا و مادرم را با دقت نگریست و پسرعمهام را صدا زد تا به مغازه پدرش رفته و او را به خانه آورد. و من در دل خدای را شکر کردم که مغازهشان سر کوچه است. وقتی عباس خان ماجرا را شنید هیچ نگفت و برخاست و کمی در اتاق راه رفت و بعد گفت تلاشش را میکند و ظرف دو روز آینده خبرش را به مادرم خواهد داد. مادرم کمی امیدوار شده و آرام گرفته بود با این حرف عباس خان من برای اولین بار دیدم که به طرفش رفت و خواست دست او را ببوسد. که عباس خان مانع شد و گفت من که هنوز کاری نکردهام و اگر انشاالله پیدایش کنم هم نیازی به این کار نیست، انجام وظیفه است. در راه برگشت همین نور امید مادرم را بسیار خوشحال کرده بود و آنان را دعا میکرد. وقتی از مادرم خداحافظی کردم، در راه برگشت با خود میاندیشیدم آیا عباس خان و عمهام خود را مقصر دربدری حسین و ناراحتی و رنجی که مادرم و ما و به ویژه حسین میکشد، میدانند؟ چون آنان بودند که تمام اموال پدرم را دزدیدند و سهم ما را از ارث پدری ندادند و اینگونه دربدر کردند. و مادر نازپروردهام را به آن شرایط سخت و ناگفتنی دچار کردند. ولی باز هم بزرگواری و قلب گشوده و بخشندهی مادرم در نظرم میدرخشید. و این سوال که چرا آدمها تا این اندازه متفاوتند؟
آیا پول ما را تا این اندازه تغییر میدهد؟
آیا پول صفات انسانی را نیز میکشد؟
آیا با افزایش پول صفات نیک انسانی کاهش مییابد؟
آیا پول ارزش آن را دارد که انسان عزیزان برادرش را به خاک سیاه بنشاند؟
آیا برادری که سالها نان شما را داده است این حق را در شما ایجاد نمیکند که حق فرزندانش را دو دستی بدهید؟
آیا حق دیگران را خوردن شیرین است؟
آیا فقط به خود اندیشیدن گناه نیست؟
بخش پانزدهم
عبداله
وقتی خجی برگشت بسیار عصبی و ناراحت بود و از چشمهایش مشخص بود که گریه کرده است. میترا خوابیده بود و من در حال خواندن کتاب بودم که آمد؛ برای همین برایش شربت بیدمشک و گلاب محبوبش را درست کردم و کنارش نشستم تا آرام بگیرد و خودش علت ناراحتیاش را بگوید. بعد از چند جرعه نوشیدن باز تا خواست تعریف کند؛ بغضش ترکید و گریه کرد و من فقط در آغوشش گرفتم تا آرام گیرد. بعدا گفت دلش برای مادر صبور، رنجکشیده و بیکسش می سوزد. و بیشتر از آن برای حسین که در سن دوازده سالگی با احساس دوست داشته نشدن از جانب مادرش ممکن است در رفاه باشد؛ اما بدون شک از نظر روانی و احساسی بیاندازه رنج خواهد کشید. او نمیداند که مادرش در چه حالی است و تا چه اندازه دوستش دارد و از سر ناچاری و برای آیندهی او در شرایطی بسیار سخت و ناگهانی دست به چنین کاری زده است و همین تصور بیمهری از جانب مادرش برای او بدون شک در ۱۲ سالگی بسیار دردآور و سنگین است. او گفت حالا که میترا را دارد بهتر احساس مادرش را درک میکند و پرپر زدن مادرش با آن شدتی که چند ساعت پیش مشاهده کرده بود او را بسیار ناراحت کرده بود. بیشرمی عمهی پولدوست و لحن کنایهآمیزش و کبرورزی عباس خان شوهر عمهاش و نحوهی برخورد غیرمنصفانهی آنان با مادرش بیشتر او را به خشم و تفکر واداشته بود. او اکنون دریافته بود که مادرش بیشتر از خود به فکر فرزندانش است و برای رفاه آنها سنگ بر دل خود میبندد و دم نمیزند. او وقتی دیده بود که مادرش خواسته دست عباس خان را ببوسد و تصور حس حقارت حاصل از آن برای مادر بلندطبع و خودش او را بارها به گریه واداشت. او با گریه میگفت تا به حال مادرش حتی سرش را جلوی کسی خم نکرده است. قبلا فکر میکرده مادرش بعد از فوت پدرش بدخلق و سنگدل شده است؛ اما حالا میفهمید که او اول خیر فرزندانش را در نظر میگیرد و خودش را در درجهی دوم اهمیت قرار میدهد. که این ازخودگذشتگی را دیر دریافتن بیشتر ناراحتش میکرد؛ چون فکر میکرد در مورد مادرش بیانصافی به خرج داده است و مانند مادربزرگ و عمو و عمههای حرامخوار و دزدش عمل کرده و در صف آنان قرار گرفتن و مقابل مادر ستمدیده بودنش او را از خودش دلگیر کرده بود. او حالا دریافته بود که آن شش ماه گذاشته شدنش در پرورشگاه بهزیستی که مادرش میگفت برای معالجهی حالات بد روحیاش بوده را کاملن توانسته است بپذیرد. و من با این دلمشغولیاش باز امروز دریافتم آن وسعت قلب و بخشندگی مادرش زیبا در خجی نیز هست و این موضوع مرا بسیار خوشحال مینمود.
_ـ_
امروز برای گرفتن خبر از حسین نزد مادر خجی رفتم هنوز در حال اشکریختن بود و سر کار هم نرفته بود طی سه روز انگار وزنش نصف شده و چشمها و بینی و صورتش از بس اشک ریخته بود قرمز و ورم کرده بود. عباس خان پیغام داده بود که نتوانسته خبری از آنها بگیرد و او را کاملا ناامید و هراسانِ از دست دادن همیشگی حسین کرده بود. دیدن حالش مرا نیز بسیار منقلب کرد و به خجی حق میدادم که آن روز آنگونه برای حسین و مادرش اشک بریزد. در راه برگشت به خانه با خود میاندیشیدم؛ چرا خداوند بعضی انسانها را از رفاه کامل ناگهان به فقر مطلق میکشاند؛ که چه شود؟ تاوان چه چیزی اینگونه داده میشود؟ چراییاش از زمانی که خود نیز توسط احمد به چنین دردی مبتلا شدم هنوز مثل علامت سوالی بزرگ و بیجواب در گوشهی ذهنم هر روز بارها بینتیجه پرپر میزند.
داستانک چهارم بخش اول
خجی
هوای بیش از اندازه خشک آبادان را دوست ندارم. به ویژه ظهرها که آفتاب داغ میشود، باد داغش پوست را میسوزاند، به ویژه پوست حساس مرا که حتی کرم زدن هم بر آن بیاثر است. از وقتی به اینجا آمدهام پوست صورتی خوشرنگم به صورتی پررنگ گراییده و همیشه احساس سوزش خاصی بر آن دارم. فکر میکردم اینجا نیز در اواخر فروردین مثل تهران خنک است. کاش این را توجه کرده بودم. هر چه قطار به خرمشهر نزدیکتر میشود گرمتر میشود و اکنون که رسیدیم بگذریم از دردسر راه و پیاده شدن در خرمشهر و از آنجا با آن ماشین عهد دقیانوسی مسیر دو ساعته را با این حال خراب من چهار ساعته آمدن، دمای هواست که اذیتم میکند. دیگر دل و کمری برایم نمانده است. آنقدر کمرم درد گرفته که میترسم از سقط بچهام. درد زیر دلم از بس بخاطر جادهی ناهموار و بالا و پایین کوبیده شدنم که به گریهام انداخته بود و بسیار تیر می کشید بیتابم کرده بود. اما برای آن که محمد ناراحت نشود تحمل میکردم. او که بسیار حساس به حالم بود هی میپرسید خوبی؟ و من با درد میگفتم خوبم، نگران نباش. اما از درد و از ترس سقط شکمم را با هر دو دست گرفته و به خود میپیچیدم و دم نمیزدم. یک ساعتی که آمده بودیم محمد به راننده از بد رانندگی کردنش اعتراض کرد و خواست در قهوهخانهای نگهدارد. راننده میگفت جاده خراب است و او گناهی ندارد؛ اما من فکر میکردم از بد رانندگی کردنش است. محمد انگار از صورتم خوانده بود که حالم بد است که از راننده خواسته بود نگه دارد. وقتی همه پیاده شدند و میخواستم پیاده شوم از دردِ زیر دلم تمام بدنم میلرزید. چند دقیقهای نشستم تا بهتر شد و توانستم پیاده شوم. آب خنک حوضچهی وسط قهوهخانه کمی حالم را بهتر کرد و خوردن شربت آبلیمو حالت تهوعم را کمتر. راننده که حال بد و رنگ پریدگیام؛ او را متوجه کرده بود که با بد رانندگی کردنش چه به روزم آورده است؛ نگاه عذرخواهانهای داشت و بقیهی مسیر را محتاطانهتر رانندگی کرد. کاش میتوانستم جایی دراز بکشم تا دردم کمتر شود. به محمد میگویم و او تخت قهوهخانه را که رویش نشستهایم نشانم میدهد و من گوشهاش دراز میکشم. داشت با بهتر شدن دردم خوابم میبرد که راننده داد میزند سوار شوید. و من با اکراه برمیخیزم اما خدای را شکر میکنم که دردم بهتر شده است. تا به آبادان برسیم راننده به پیشنهاد محمد دوبار دیگر نگهمیدارد، با اینکه من پشت ماشین که خالیست به پیشنهاد محمد مچاله شده و سرم بر پای محمد دراز میکشم و میترا را نیز برای راحتیام کنارم میخوابانم، اما ناهمواری جاده تکانهای شدیدی دارد که اذیتم میکند. احساس میکنم بچهام با هر تکانی لگدی به زیر شکمم میزند و درد در کل بدنم میپیچد. وقتی به مسافرخانه میرسم انگار بدنم را از درد بستهاند. به سختی پیاده میشوم. هنوز وسایلمان نرسیده است. که در خانهمان جا دهیم و دو روز باید در مسافرخانه باشیم. به محض رسیدن روی تخت دراز میکشم و از درد به خود میپیچم. محمد به میترا غذا میدهد و او را کنارم میخواباند و خودش برای خرید شام میرود. نمیفهمم کی به خواب میروم.
محمد
بخش دوم
دو هفته پیش که با مسئول گزینش شرکت نفت تلفنی صحبت نمودم و برای استخدام اقدام کردم و قبول شدم، فکر نمیکردم هزینهی جابجایی تا این اندازه زیاد شود. اگر شرکت نفت خانهی سازمانی ندهد با مشکل برای اجارهی خانهی مناسب مواجه میشوم. وقتی دیشب با وضعیت حاملگی خجی و سختی راه بالاخره به سلامت به مسافرخانه رسیدیم، رنگ و روی خجی آنقدر سفید شده بود که میترسیدم بلایی سرش بیاید، اما او بسیار قوی و صبور است و گفت حالش خوب است و وقتی کباب گرفتم و به مسافرخانه برگشتم خواب بود و در خواب چون سفیدی چهرهاش که از صبح با او بود و تا موقع رسیدنمان بیشتر و بیشتر شده بود کمی بهتر شده بود بیدارش نکردم و یکساعتی صبر کردم تا خودش بیدار شود. میدانم که حالش خیلی بد بود و درد زیادی داشت اما او تا جایی که تحمل دارد دم نمیزند. و این هم مرا ناراحت میکند و هم خوشحال. ناراحت از آن جهت که خودداری زیادش ممکن است گاهی موجب صدمه جسمیاش شود. چون تا جانش از درد به لب نرسد چیزی نمیگوید و من گاه از رنگپریدگیاش میفهمم که بیمار است یا دردی دارد. و گاه که علت رنگپریدگی اش را میپرسم میگوید چیزی نیست. مثلن موقع زایمان میترا بیش از چهار ساعت درد زایمانش را چون نیمه شبی برفی بود تحمل کرده و بیدارم نکرده بود. که ماما گفت اگر بیشتر میماند شاید موجب آسیب به میترا میشد. با این که بارها به او یادآوری کردهام که درد را بخودش نگیرد و بگوید باز هم مثل دیروز بخود میپیچد و هیچ نمیگوید. صبوریاش تحسینبرانگیز و گاهی برایم هراسآور میشود.
دیشب بعد از بیدارشدنش فقط چند لقمه کباب خورد و خوابید اما امروز صبح رنگ به چهرهاش برگشته بود و حالش خوب بود. در راه و در ماشین با آن وضع افتضاح جاده و رانندگی افتضاحتر راننده تاکسی، چون در ماه هشتم حاملگی است از آسیب به او و بچه بسیار میترسیدم که به خیر گذشت.
امروز صبح اول وقت به شرکت نفت مراجعه کردم و کار استخدام انجام شد بعنوان ماشیننویس در بخش انگلیسیها هستم چون زبان انگلیسیام خوب است. ولی خانههای سازمانی تا چند ماه دیگر آماده میشود و از همین امروز به محض خروج از شرکت نفت نزدیک شرکت نفت به دنبال خانه گشتم. باید خانهای را بگیرم که خجی که در ماه هشتم حاملگی است اذیت نشود. همه چیز را به خدا سپردهام و او تا به حال جورش کرده است.
بخش سوم
مادر خجی زیبا
از دیروز که خجی هم به آبادان رفت مثل روز گمشدن حسین گریه کردهام. احساس میکنم از بس گریستهام چشمانم تار شده، هر چه میخواهم به خود بقبولانم که خود را به کار مشغول کنم و فراموش کنم نمیتوانم. چرا نمیتوانم؟ انگار رفتن خجی داغ حسین را هم تازه کرده و دردم دو تا شده است و قلبم دیگر گنجایش ندارد. دیگر رمق از دست و پایم رفته است. دیروز یک گلیم قیمتی یادگار پدرم را که در صندوقچهام داشتم و برای روز مبادا نگهداشته بودم را فروختم، حداقل کفاف چندین ماه خرجمان را میدهد تا حالم بهتر شود. بیکسی از پا درم آورده است؛ حتی کسی را ندارم که با او درد دل کنم. دیروز اشرف همسایهی کناریام که زن مهربانی است وقتی صبح مرا در صف نانوایی با آن حال و چشمهای از گریه سرخ و ورم کرده دید گفت ناهار مهمان من باش و برایم یک دیس پلو خورشت قیمه آورد. طفلک حسن و شایی با ولع خوردند؛ اما من جز چند لقمه آن هم به زور نتوانستم بخورم. خوشبختانه وقتی ناراحتم بیاشتها هم میشوم. تاری دید چشمانم نگرانم کرده است و باید کمی به فکر این دو تا باشم؛ اما یک به یک فرزندانم را از دست دادن تاب و توانم را ربوده است و ترسم برای این دو تاست که هنوز کوچکند. وقتی نگاهشان میکنم بیشتر دلم میسوزد. نمیدانم چه سرنوشتی در انتظار این دو تاست. نگرانی آیندهی این دو هم از پا میاندازدم. هزینهی تحصیلشان برایم سنگین است اما نمیگذارم مانند خودم بیسواد بمانند. اگر بیسواد نبودم زینالعابدین به این شکل نمیتوانست فریبم دهد که الان در این وضع گیر بیفتم. اگر آدرسی از پدرم داشتم در ایل در رفاه میزیستیم. چون گلدوزی را بلدم دیروز به اشرف و دو همسایهی دیگر سفارش نمودم اگر کسی برای دوخت و دوز کاری دارد خبرم کند تا در خانه انجام دهم. لااقل هم سرم گرم میشود هم درآمدی خواهد بود برایم، که مستقل و در خانه برای خودم کار کنم. هنر دوزندگی این روزها خواهان زیاد دارد و من در این امر بسیار ماهرم. کاش در کار بافت فرش هم ماهر بودم پدرم میگفت بباف اما من دوست نداشتم و دل ندادم. الان کمی بلدم و گرنه داری میخریدم و در خانه فرش میبافتم. پدر آیندهنگرم از کودکی همهی هنرهای زنانه را به من آموخته بود. جز فرشبافی که خودم تن ندادم. کاش به جای بازیگوشی کمی حرفشنو بودم. کاش…
بخش چهارم 49
محمد
دیروز بعد از انجام کارهای اداری و استخدام شدنم در شرکت نفت مستقیم برای اجارهی خانه رفتم و بالاخره امروز با مکافات زیاد خانهای که بیش از حداقل پنج ایستگاه با شرکت نفت فاصله دارد را توانستم برای شش ماه اجاره کنم. وقتی وارد خانه شدم و آن حیاط بزرگ و شلوغ را دیدم پشیمان شدم و خواستم برگردم، اما بنگاهی جلویم را گرفت و گفت اتاق بزرگ و خوبیست و دو فرش 12متری و در ادامه یک ال مانند دارد که آن هم یک شش متری گنجایش دارد، با اکراه پذیرفتم. اما وقتی وارد اتاق که در گوشهی حیاط و با فاصله از شلوغیها بود، شدم و وسعت قابل توجه اتاق را دیدم و با صاحبخانه هم صحبت کردم که میتوانم قفسهای برای آشپزخانه بگذارم و نصب یک ظرفشویی کنار اتاق را پذیرفت. خواستم بقیهی خانه را ببینم. از در اتاق که خارج شدم دیدم جلوی اناق یک محل برای ظرف شستن کنار سکویی سنگی و تمیز بود. که به اتاقمان نزدیک بود و روبروی اتاقمان اما با فاصله و در آن سوی حیاط بزرگ توالت قرار داشت. و بویش هم به اتاق نمیرسید و احساس کردم چون حیاطی بزرگ و باغچهی سرتاسری دارد، که بسیار فرحبخش مینمود و حوضچهاش آن سمت حیاط و به دور از اتاق ما بود که زنان اجتماع و بچهها شلوغ میکردند؛ با اتاق ما فاصلهی قابل توجهی داشت، راضی شدم. وقتی به مسافرخانه بازگشتم خجی که دو روز آنجا ماندن خستهاش کرده بود وقتی گفتم بعد از ظهر کامیون وسایلمان میرسد و من خانه مناسب را هم یافتهام میخواست همانموقع برای تمیزکاری برویم اما من چون میدانستم او گرمایی است خواستم نزدیک غروب برویم که هم من یک پنکه بخرم و هم این که هوا خنک تر شود که او بیش از این اذیت نشود. وقتی به خانه رسیدیم هوا بهتر بود اما هنوز گرم بود. خجی میترا را به من سپرد و شروع به شستن اتاق و در و پنجرهها نمود خوشبختانه دو تن از زنان نیز به کمکش شتافتند و یک ساعته کل اتاق و در و پنجرهها شسته شد. و من لبخند رضایت را در چهرهی خجی میدیدم که از نقل مکان به این خانه و زنان با محبتش راضی است که ترسم از آن که آنجا را نپسندد، از بین رفت. در راه برگشت در اندیشهی ساخت آشپزخانه برایش بودم. که چون حامله است ایستاده ظرف بشوید و به حیاط گرم و آفتابی رفت و آمد نکند و مواظب میترا هم که راه افتاده بود و بسیار شیطان شده بود هم بیدردسر بتواند باشد. کاش راه مناسبی تا فردا پیدا کنم.
بخش پنجم ۵۰
محمد
وقتی خواستیم از مسافرخانه به خانه برای تمیزکاری اتاق برویم خجی که دو روز در هتل مانده بود گفت اگر دور نیست پیاده برویم و چون حدود دو ایستگاه فاصله بود پیاده رفتیم در راه تمام حواسم به مغازهها بود که یک مغازهی نجاری برای سفارش قفسهی آشپزخانه و یک میز مناسب بعنوان سکوی کنار شیرآب بیابم و چون میخاستم خجی را سورپرایز کنم با دیدنش چیزی نگفتم. وقتی به مسافرخانه برگشتیم به بهانه خرید به نجاری رفتم و سفارش کار را دادم که فردا صبح نیز تحویل بگیرم. وقتی ماشین رسید و وسایل را خالی کردم دیروقت بود و قرار شد صبح زود به خانهی جدید برویم. خجی از پنج صبح بیدار بود. او بسیار زبر و زرنگ و منظم و تمیز است. و وقتی کار مهمی دارد تا انجامش ندهد آرام نمیگیرد و چون مسافرخانه را دوست نداشت برای رفتن عجله داشت. ساعت ۶ صبح که به خانه وارد شدیم فکر میکردیم همه در خواب باشند اما تمام اهالی خانه بیدار بودند و حیاط شلوغ بود و زنان که روز قبل ما را دیده بودند تک تک به استقبالمان آمدند و خوشآمد گفتند. انگار کاری را که دیروز نکرده بودند امروز تلافی میکردند. روز گذشته همه در سکوت نظارهگرمان شده بودند. اما امروز انگار اهالی خانه عوض شده بودند این خوشآمد گویی روحیهمان را عوض کرد و ما را بسیار شادمان ساخت.
وقتی پنکه را در جای مناسبش جای دادم سه تن از زنان برای کمک آمدند و خجی به یکی از آنان که دختر جوان و ریزنقشی بود میترا را سپرد و گفت مواظب دخترم باشی کافیست. میترا ابتدا از دخترک رو گرداند اما من شکلاتی در دست دخترک گذاشتم تا آن را به میترا بدهد و از بغل خجی بگیرد. ترفندم کارگر افتاد و میترا را دخترک گرفت و بر روی بقچههای رختخواب گوشه اتاق که دور از دسترس بود برد و آنجا نشستند. یکی از مردان با غیرت و هیکلی همسایه نیز آمد و گفت تا ساعت ۷:۳۰ که میخواهد سرکار برود میتواند کمک کند و این بسیار خوشحالم ساخت، چون در حمل و جابجایی بعضی وسایل به یک مرد نیاز داشتم اگر خجی در ماه ۸ حاملگی نبود تمام کارها را خودش انجام میداد و به کسی اجازهی دخالت نمیداد. این یکی از اخلاقهای هم خوب و هم بدش بود .خوب از این جهت که تر و فرز بود و همه کاره. و بد از آن جهت که گاه میترسیدم با حمل وسایل سنگین به خود آسیب برساند و به حرفم گوش هم نمیداد. اما الان میدانستم که خودش هم میداند باید مراعات کند. البته اکنون سنگینی شکم و زیاد لاغر شدن و زود خسته شدنش به او این اجازه را نمیداد.
کمک همسایهها موجب شد که ظرف یک ساعت بسیاری از وسایل جابجا و اتاق شکل مناسبی بگیرد. فقط پنج کارتون ظروف آشپزخانه مانده بود که خجی دست از کار کشید و درخواست استراحت کرد. و همه با خنده بر فرش اتاق که پهن شده بود بر تشکچهها نشستند و یکی از همسایهها چای آورد. بزرگی فضای اتاق نعمتی بود و موجب شدهبود جابجایی وسایل آسانتر شود. یک کمد جادار و سرتاسری کنار اتاق بود که رختخوابها و لباسها در آن به راحتی جای میگرفت و کل فضای اتاق در اختیارمان بود. در ضلع مقابل در اتاق یک پنجرهی بزرگ و رو به کوچه و فضای سبز مقابل آن بود که این هم از مزایای اتاق بود و باد خنکش هوای صبح و شب اتاق را مطبوع میکرد. اما برای گرمای ظهر باید فکر اساسی میکردم. آبادن بادهای داغ ظهرش معروف است و باید از همین امروز چارهاندیشی ک
بخش ششم (۵۱)
خجی
محمد در سورپرایز کردن استاد است. وقتی صبح با کمک همسایهها وسایل را چیدیم و هر کدام از همسایگان قابلمه غذایش را آورد و ناهارمان را در اتاق بزرگمان با هم خوردیم و گفتیم و خندیدیم. بعد از ناهار باد پنکه کمی داغ شده و من گرمم شده بود و نمیتوانستم استراحت کنم. محمد رفت و از همسایگانمان یخ گرفت و آورد و در یک سینی قرار داد و مقابل پنکه جای داد و این ابتکارش هم موجب خنکی هوا و هم موجب خندهمان شد. خلاقیت داشتنش در هر شرایطی ستودنی است.
من با اینکه چیزی از نداشتن آشپزخانه نگفتم و به روی خود نیاورده بودم. محمد صبح زود رفته بود و با یک قفسهی آشپزخانهی چوبی زیبا برگشته و تمام ظروف را در آن چیده بود، وقتی من بیدار شدم. از حیرت دهانم باز ماند. او پس از صبحانه مرا بر صندلی سفارشیاش نشاند و با نظر من تمام ظروف را که در آن چیده بود؛ مجدد با نظر من جابجا کرد و بدلخواه من چید. حد خوشحالیام از اینهمه دوراندیشیاش ناگفتنی است.
بشکه فلزی شیرداری هم که امروز خریده و گوشه اتاق بر سکویی قرار داده بود که حتی من نخواهم بنشینم و بتوانم راحت و ایستاده آشپزی کنم و سطلی بلند هم زیرش گذاشته که آب را خودش ظهر که آمد خالی میکند؛ دومین ابتکارش بود و یک میز چوبی چهار نفره وسط آشپزخانه گذاشته که هم سکوی آشپزخانهی من است و هم میز غذاخوریمان. چون میترا بزرگ شده و قابل کنترل نیست و دیگر نمیشود روی زمین سفره پهن کرد. و ابتکار روز قبلش برای خنکای هوای پنکه نیز چهارمین خلاقیتش بود که مرا بسیار خوشحال نمود. آیا نباید عاشق چنین مردی بود؟
همسایگانمان تعدادشان زیاد نیست و برخورد دیروزشان به محض ورودمان و کمکشان تا ظهر و بیریاییشان در پذیرایی از ما و پذیرش با محبتشان بسیار خوشحالم نمودهاست. همینکه نیازی نیست مرتب برای هر کاری در آشپزخانه و حیاط باشم، خدای را شکر میکنم. میدانم محمد برای گرفتن خانهی سازمانی شرکت نفت در تلاش است. و بخاطر تندنویسیاش مورد توجه صاحبکار انگلیسیاش. تا به حال نمیدانستم انگلیسی محمد تا این حد خوب است. (این از مزایای درس خواندن در مدرسهی دارالفنون اوست.) و همین موضوع اینجا موجب ارتقا موقعیتش شده است. مستر انگلیسی جوان خوبی است و محمد را بخاطر قابلیتها و جذابیت و رفتار سنجیدهاش بسیار دوست دارد و دیروز یک جعبه شکلات انگلیسی برایش هدیه آورده است چون شنیده که من حامله و ویارم بر شیرینی است با ذکر این موضوع شیرینی را به محمد داده است. که موجب حسرت و حسادت همکارانش نیز شده است.
بخش هفتم (۵۲)
محمد
شروع کارم در شرکت نفت برخلاف تصورم سخت است. مستر اسمیت بسیار سختگیر است و هر چه تایپ میکنم ایرادی در آن مییابد و مجددا تایپ کردن کارم را چند برابر کرده است. اما یک حسن آن اینست که ظرف ماه گذشته احساس میکنم زبان انگلیسیام خیلی خوب شده است و راحتتر هم صحبت میکنم و هم نوشتنم بیغلط شده است. روزهای اول از بس نامهها را دوباره تایپ میکردم، در پایان روز نوک انگشتانم درد میگرفت و در طی روز ملتهب بود. اما چند روزیست بهتر شده چون کمتر نیاز به تایپ مجدد دارم. مستر اسمیت جوان پرشور و شوخ طبعی است و مرا بسیار دوست دارد و محترمانه برخورد میکند. به او گفتم که خجی حامله است و کمتر از دوهفته به زایمانش مانده و او که بچهها را دوست دارد بسیار خوشحال شد و از من خواست که شب خجی و میترا را به باشگاه شبانه شرکت نفت بیاورم. خجی بسیار گوشهگیر است. امیدوارم قبول کند که امشب بیاید. او بسیار کمروست و در جمعهای این چنینی بسیار معذب میشود.
وقتی به خجی گفتم که مستر اسمیت خواسته او و میترا را ببیند فقط نگاهم کرد. نمیدانم چه در ذهنش گذشت که قاطع گفت نه من نمیآیم، میترا را دوست داشتی ببر. و من با توضیح محیط آنجا که خانمها هم هستند و نیم ساعتی بمان و برگرد بالاخره راضیاش کردم. وقتی مستر اسمیت خجی بور و زیبا را دید گفت همسرت خارجی است؟ و وقتی گفتم نه متولد تهران است. گفت حتما پدر و مادرش خارجیاند. و وقتی خجی گفت مادرش ترک است او با خنده سر تکان داد و گفت بله دلیل بور بودن و چشمهای خاکستری زیباتان همین است و برای خوش سلیقگی من در انتخاب خجی به من تبریک گفت و خجی باز مثل لبو سرخ شد. مستر اسمیت که از میترای بور با آن موهای لخت هم خوشش آمده بود خواست میترا را از بغل من بگیرد اما میترا از او رو برگرداند و وقتی من پیشنهاد دادم با تعارف شکلات میتواند او را بغل کند خندید و گفت این ترفندهای ایرانیهاست من انگلیسیام و الان هم شکلات ندارم و منصرف شد. اما صحبتهای ما موجب شده بود که میترا احساس امنیت کند و کمی که صحبت کردیم به مستر اسمیت گفتم حالا میترا را بگیرد و وقتی او دستش را برای گرفتن میترا دراز کرد، میترا راحت به بغلش رفت و او آنقدر ذوق زده شد و میترا را روی دست بلند کرد و چرخاند و خندیدند. او وقتی آرام گرفتند گفت چقدر ایرانیها حتی از کودکی در ارتباطگیری راحتند ما اینگونه نیستیم. او علتش را نمیداند که زندگی در یک خانهی شلوغ است که بچههایمان را اجتماعی تربیت میکند و این اختلاف فرهنگمان است. خجی بعد از خوردن یک بستنی با میترا چون محیط شلوغ و گرم بود گفت به خانه برگردیم. دوستان و همکاران شرکت نفتیام همگی آنجا بودند و بعد از معرفی خجی آنها پشت میز طویل کنارمان نشستند و از همه جا صحبتها آغاز شد که خجی با اشاره به من فهماند برویم و من که او را میشناختم قبول کردم. در راه او از من قول گرفت که دیگر او را به باشگاه نبرم. متاسفانه او برعکس من شرکت در این محیطها برایش سخت بود.
بخش هشتم (۵۳)
خجی
دیشب مادرم پس از چندین بار تماسم برای زایمانم که همین امروز و فرداست، آمد. آنقدر سنگین و از نظر بدنی ضعیف شدهام که از زایمان خیلی میترسم. آمدن مادرم برای قوت قلبم عالی است. مادرم وقتی دید لاغرتر شدهام به محمد غر زد که با دخترم چه میکنی چرا به جای چاق شدن در این ایام روز به روز لاغرتر میشود. محمد به من نگاه کرد و بعد به مادرم، و با ناراحتی گفت او از نظر جسمی اینگونه است موقع حاملگی میترا هم همین بود و دکتر گفت از نظر بدنی موردی ندارد و دیدید که زایمانش هم بدون مشکل بود.
مادرم گفت: فردا صبح میروی و برای صبحانه کلهپاچه میگیری و یک زبان برای خجی هم اضافه باشد. و دستور یک سری مواد غذایی داد که من گفتم نه نخر، نمیتوانم بخورم. وقتی این را گفتم مادرم با تحکم گفت آهان پس تقصیر خودت است که غذا نمیخوری. من به مادرم که احساس میکردم عصبانی شده است، نگاهی کردم و با تتهپته گفتم. میلم به غذا نمیکشد و حالم از غذاهای پخته به هم میخورد. مادرم گفت دلت میل به چه دارد؟ گفتم اینجا گرم است دلم چیزهای خنک مثل بستنی و میوهحات میخواهد. مادرم رو به محمد کرد و گفت چرا اینها را برایش نمیگیری؟ فقط به فکر غذای خودت هستی؟ این دختر پوست و استخوان شده. زیر درد زایمان از دست میرود. پاشو همین حالا برو و هر میوهای دوست دارد بخر. و برای فردا صبحانه که جمعه است هم سفارش کلهپاچه و یک زبان کامل برای خجی بده. زن حامله قبل از زایمان باید زبان بخورد که جان بگیرد. بلند شو خوب است که من قبل از زایمانش رسیدم. تا محمد بلند شد برود من جلویش را گرفتم و گفتم حالا که شام میخواهیم بخوریم بگذار بعد از شام. مادرم گفت نه دیر میشود مغازهها میبندند. کمی دیرتر شام بخوریم طوری نمیشود. محمد رفت و ساعتی بعد با بغلی از خرید برگشت و گفت سفارش کلهپاچهی صبح را نیز داده است. مادرم که آرام گرفته بود تشکر کرد و هر چه من اصرار کردم بنشیند او در آوردن سفرهی شام کمک کرد و گفت تو با این حال و روزت باید استراحت کنی نه من. من که از تغییر حال افسردهی مادرم پس از ازدستدادن برادرم حسبن طی بیش از دو ماه گذشته خوشحال بودم، هیچ نگفتم و برای وجود و حضورش خدای را شکر کردم. میترسیدم از حسین چیزی بپرسم که از یادآوریاش ناراحتش کنم. میدانستم اگر خبری شده باشد خودش میگوید. آمدن مادرم از دیشب انگار اشتهایم را باز کرده و خوردن میوههای محبوبم سیب و پرتقال و خیار سبز حالم را بهتر کرده است. شبها شام نخوردنم شاید ضعیفم کرده بود چون هر چه میخوردم مثل سنگ میشد و سر دلم میماند، هیچ نمیخوردم و راحتتر میخوابیدم. خوردن میوهی دیروز و دیشب باعث شد راحتتر بخوابم. محمد صبح ساعت ۶ رفت و کلهپاچه گرفت. و من با اینکه غذای پخته به حالم نمیساخت شاید از ترس مادرم زبان را خوردم و چقدر هم به کامم خوشمزه بود، تا به حال زبان را به این شکل نخورده بودم. مادرم تاکید کرد بخشهای دیگر کلهپاچه را هم بخورم اما من از ترس هضم نشدن جز کمی آبش چیزهای دیگرش را نخوردم. جالب آنکه همین خوردن زبان و آب کلهپاچه موجب شد که حالت ضعف و مورمور شدن بدنم تا شب خیلی بهتر شود. و جالبتر آنکه به راحتی هضم شد. مادرم از صبحانه مقداری کله پاچه را جدا کرده و برایم نگهداشته بود، تاکید کرد بهجای ناهار همان را بخورم و جالب آنکه ناهارم نیز برخلاف روزهای قبل که هضم نمیشد تا بعد از ظهر کاملا هضم شده بود. حتی میان وعده را با توجه و تاکید مادرم میوه خورده بودم و همه هضم شده بود. و حالم بهتر شده بود. شب که خود را در آینه دیدم احساس میکردم طی همین ۳۰ ساعت رنگ به رویم برگشته و حالم بهتر شده است. البته شاید نیمی از آن به خاطر وجود مادرم و دلگرمیام به وجودش و هنگام زایمانم بود. اما فهمیدم که تغذیه با توجه به وضعیت جسمت هم خیلی اهمیت دارد که من و محمد از آن غافل مانده بودیم.
بخش نهم۵۴
۹ خرداد ماه بود و چهار روز از آمدن مادرم میگذشت که ساعت پنج صبح با دردی ناگهانی که مانند لگدی به زیر شکمم بود از خواب پریدم. درد به آرامی از زیر دلم رو به بالا میرفت و کمی در کمرم میپیچید. آرام در جایم نشستم. همه در خواب بودند و چیزی به طلوع خورشید نمانده بود. ناگهان با پیچیدن مجدد درد در پهلویم بیاختیار آه ملایمی کشیدم. مادرم تا شنید بلند شد و گفت درد داری؟ با سر بلی گفتم و او باز مثل روز تولد میترا با صدای بلند محمد را صدا زد و میترا را نیز با گریه از خواب پراند. محمد سریع از رختخواب به در جست و به صورتش آبی زد و لباس پوشید و رفت که ماما را بیاورد. مادرم میترا را از بغلم گرفت و گفت راه برو. من که انگار مثل زایمان میترا قوی نبودم احساس میکردم دردم بیشتر از زایمان قبلی است، شروع به راه رفتن در اتاق و همراه با آن جمع کردن رختخوابها کردم که صدای داد و بیداد مادرم بلند شد. کاری به رختخوابها نداشته باش. فقط راه برو دخترک چموش. من آنها را جمع میکنم. مادرم میترا را در تختش نشاند و اسباببازی محبوبش را در بغلش نهاد تا آرام گیرد و تخت مرا برای زایمان مرتب کرد و تا خواستم بنشینم نهیب زد راه برو. و من باز با درد و آه و ناله در اتاق طویلمان راه رفتم و درد کشیدم. محمد بیش از نیمساعت طول کشید تا با ماما برگشت. ماما زن تنومند و خوشچهره و خوشخلقی بود و تا مرا دید گفت چرا اینقدر لاغری دختر. حالا حتما جان هم نداری زور بزنی خدا رحم کند. و رو به مادرم کرد که چه مادری هستی که حواست به دخترت نبوده. مادرم نگاه تندی به ماما انداخت و گفت من چهار روز است که آمدهام و تازه تقویتش کردهام که این شده؛ باید چهار روز پیش با آن چهرهی رنگپریده و تکیده و دماغ ماغ کشیدهی زبانم لال مردهوار میدیدی؛ و مرا با این صحبتها بیشتر ترساندند. ماما دستورات لازم را برای وسایل زایمان که مادرم همان روز اول همه را مرتب کرده و گذاشته بود داد و آب جوش را که مادرم بعد از رفتن محمد آماده کرده بود خواست. درد لحظه به لحظه بیشتر میشد و من طاقتم طاقتر و از درد به گریه افتاده بودم. احساس میکردم رمق از جانم رفته است. ماما مرا بر تخت خواباند و معاینه کرد و گفت هنوز زود است و نیم ساعتی مانده و باید راه بروم. و گفت صبحانه خورده است؟ و وقتی مادرم گفت نه. به مادرم نهیب زد که همین است که جان ندارد و رنگش مثل گچ شده. بلند شو یک تخممرغ خام در شیر داغ بشکن و با یک قاشق عسل شیرین کن بده بخورد. وقتی من گفتم نه نمیخورم. به من هم نهیب زد. باید جان داشته باشی که زور بزنی بچه بیاید و گرنه بچه و خودت تلف میشوید. با شنیدن این حرف محمد دوید و شیر جوش را آورد و بر چراغ گذاشت و پنج دقیقهای یک لیوان شیر با تخممرغ و یک قاشق عسل به من داد. وقتی چشمان التماسآمیز مرا دید گفت بینیات را بگیر و سر بکش زیاد داغ نیست. او میدانست که من شامهام بسیار تیز است و از بوی تخممرغ بیزارم. اما کنارم ایستاد تا کل لیوان را تا ته بخورم. وقتی لیوان را به او برگرداندم. ماما گفت حالا کمی راه برو. ده دقیقه بعد از خوردن شیر و تخممرغ و عسل انگار به جانم رمق برگشت و حالم را بهتر کرد انگار دردم کمتر شده بود و راه رفتنم آسانتر. نیمساعت بعد دیگر درد امانم نمیداد و هر چند دقیقه یکبار میگرفت که ماما محمد را از اتاق بیرون کرد و مرا بر تخت خواباند. خدای را شکر میکردم که مثل زایمان میترا که تهران بیش از نیم متر برف باریده بود، نبود که محمد تمام مدت زایمان در آن سرمای صبح زود در حیاط نشسته بود و دم نمیزد. اکنون هوای آبادان ملایم بود و نشستن محمد در حیاط ناراحتم نمیکرد. سه تن از زنان همسایه نیز یکی یکی برای کمک آمده بودند و یکی از آنها یک ساعت پیش, قبل از آنکه دردم شدید شود میترا را به اتاقش برده بود. و از جانب او خیالم راحت بود. بدری خانم برای راحتی خیالم گفت محمد نیز کنار میتراست. وقتی بعد از دو ساعت و نیم درد کشیدن صدای بچهام بلند شد. ماما گفت مبارک است چه پسر زیبایی. پدرش را صدا کنید مشتلق بگیرم. زنان حاضر در اتاق کل زدند و خندیدند و محمد را صدا زدند. و ماما پسرکم را در بغلم گذاشت. او بسیار شبیه محمد بود. انگار صورت محمد کوچک و بر صورت او حک شده بود. محمد با عجله پشت در اتاق آمد و وقتی بدری خانم پسرکم را در بغلش گذاشت محمد باز هم مثل روز زایمان میترا از شوق گریست و بلند بلند خدای را شکر کرد و مرا نیز واداشت تا از شوق داشتن او و پسری سالم خداوند را باز هم شاکر باشم.
بخش دهم 55
محمد
دیشب وقتی مادر خجی آمد قلبم آرام گرفت. به ویژه وقتی با دستوراتش که در جهت بهبود حال خجی بود، خیلی زود هم نتیجه داد. زیبا زنی خردمند و زیرک است که با این که جدی و قاطع است و گاه در تحکمآمیز صحبت کردنش، بدخلق به نظر میرسد، اما بسیار هم شوخطبع است که گاه حرفش را که در قالب طنز میگوید بیشتر دلنشین میشود. اما نمیدانم چرا احساس میکنم از من خوشش نمیآید و به من بسیار سخت میگیرد. البته برخورد و لحن دیشب که به محض ورودش بود، هر چند ناراحتم کرد اما چون از بیدانشی من و خجی و اظهارات دکتر که طبیعی است سرچشمه میگرفت؛ بعداً وقتی حال خجی ساعت به ساعت بهتر شد و رنگ به چهرهاش برگشت، سعی کردم به دل نگیرم. اما این برخوردش که همه چیز را از بیتوجهی من میداند، بسیار ناراحتم میکند. شاید دلیل دیگرش این باشد که خجی را از او با به آبادان آمدن دور کردهام. و اکنون که حسین هم نیست برایش ناراحت کننده است. او طی همین دو ماه بیش از چندین کیلو لاغر و کاملن تکیده شده است. آن شادی ذاتی که چشمان عسلی روشنش را زیباتر میساخت را با از دست دادن حسین به یک باره از دست داده و به نظر میرسد ناگهانی ده سال پیرتر شده است.
پس از زایمان نیز حضور زیبا به دلیل ضعف ناشی از لاغر شدن خجی، نعمتی بود که با غذاهای مناسب و پرستاری شبانهروزی او حالش را در این یک هفته روز به روز بهتر کرده است و میدانم که نیمی از آن به خاطر احساس تنهایی و بیکسی خجی بود که حالا که مادرش کنار اوست حالش از نظر روحی هم بسیار بهتر شده است. کاش مسافت تهران تا آبادان تا این اندازه دور نبود و او میتوانست بیشتر به ما سر بزند. مدرسه بودن خواهر و برادر خجی نیز از مشکلات مادرش است. که موجب افسوس خوردن او نیز میشود. دلم میخواهد میتوانستم برای پیداکردن حسین کاری کنم تا او را به پاس مهربانیاش شاد کنم. میدانم رنج از دست دادن فرزند بسیار سهمگین است. حتی تصورش هم برایم بسیار دردآور است، اما او شیرزنی قابل تحسین است که بسیاری از خصوصیاتش را خجی هم دارد و من بخاطر هر دویشان خداوند را سپاسگزارم. اسم پسرم را که محمدرضا پیشنهاد دادم زیبا مخالفت کرد و گفت نام دیگری بگذار. اما خجی گفت نام خوبی است او را مملی صدا میکنم و مشکلی پیش نمیآید که مادرش سکوت کرد. فهمیدهگی مادرش در شرایط مختلف را، هم تحسین میکنم. حرفش را میزند، اما اهل جروبحث و پافشاری بر کلامش نیست، اگر کسی مخالف باشد سکوت میکند و این نشانهی فرزانگی و تربیت خانوادگی اصیل اوست.
بخش یازدهم
خجی
بعد از زایمانم انگار روح از بدنم رفته بود حس تکان خوردن نداشتم. اما وقتی ماما پسرک ماهتابی رنگم را در بغلم گذاشت. چشمم که به چهرهاش خورد انگار جان گرفتم. انگار محمد کوچک شده بود وقتی خواستم ببوسمش صورتش را جمع کرد و چشم عسلی رنگش را که مردمک زیبایش، وسطش عسلی و دورش به قطر چند میلیمتر خاکستری بود را گشود، چنان اخمالود نگاهم کرد، که به خنده افتادم. با خود اندیشیدم از اکنون بدخلق است خدا به من و میترا رحم کند. اما تا چشمش به چشمم خورد چنان خیره در چشمم ماند که موجب احساس غلیان مهری وصفناپذیر در قلبم شد. انگار مرا میشناخت و در چشم او هم عشق و مهربانی موج میزد انگار از من تشکر میکرد. ماما که مرا لبخند بر لب و مبهوت دیده بود گفت بس است دیگر زن. پدرش هم سهمی دارد و خندید و او را گرفت و به بیرون از اتاق که محمد منتظر بود برد. که تا محمد او را از بغلش گرفت یا الله شکرت را با صدای بلند و گریه که گفت اشک مرا نیز سرازیر کرد. مادرم تشر زد تو برای چه گریه میکنی شیرت خشک میشود. پسری مثل دستهی گل و صحیح و سالم داری و اشک میریزی؟ بخند و شاد باش. خندیدم و گفتم از اشک شوق محمد اشکم در آمد. او در شادی و غم هر دو اشک میریزد. مادرم گفت این حسن اوست که قلبی پاک و روشن دارد. رقت قلب از الطاف الهی است. هر کسی آن را ندارد به آن افتخار کن و تا وقتی بچه شیر میدهی غم مخور, شیرت تلخ میشود و بچهات را نیز رنجور و بیمار میکند. این را فراموش نکن تا درست مادری کنی. مادرم را به خاطر این درایتهایش بسیار دوست دارم با اینکه بیسواد است اما بسیار با دانش و فهمیده است و هر کلامش پندی است اگر به گوش بگیرم. نمیدانم چرا زنی با این همه خوبی و صفات نیک را خداوند اینگونه با سختیها میآزماید. کاش محمد را آن احمد به این وضع دچار ننموده بود که میتوانست مادرم را زیر پروبال خود بگیرد. هر چند میدانم مادرم با آن طبع بلندی که دارد بدون شک نمیپذیرفت. آن احمد نامرد ضربه بزرگی به محمد وارد کرد و حاصل بیش از ده سالش را نابود کرد و از صفر شروع کردنش در این شرایط ما را حداقل ده سال عقب نشاند. وقتی مادرم را با غم دوری از حسین و به یک باره ظرف این چند ماه چندین سال پیرتر شدنش را میبینم دلم به درد میآید که نمیتوانم کمکش کنم. حالا که مادر شدهام میفهمم که از دست دادن فرزند چه رنجی را بر قلب و جان مادر وارد میکند. مادرم آنقدر بزرگوار و نازنین است که اکنون که با من است حتی این غم را پنهان میکند و دم نمیزند تا در این شرایط ناراحتم نکند. من میزان رنجش را از چشمها و چهرهی تکیده و پیرشدهاش در این مدت کوتاه میخوانم.
بخش دوازدهم (۵۷)
محمد
وقتی ماما پسرکم را در بغلم گذاشت حالم قابل گفتن نبود چهرهی خودم را در او میدیدم، انگار خودم کوچک شده بودم و نوزادی خودم را در او میدیدم و بیان این حال قابل وصف نیست. نمیدانم همهی پدران چنین حسی را تجربه میکنند یا من بخاطر شباهت پسرم با خود چنین احساسی پیدا کردم. بدون شک تمام پدران با دیدن نوزادشان سراسر وجودشان را شعفی وصفناشدنی میپوشاند. اما حس من به دلیل شباهت زیادش با خودم و حس چهرهی خود را در او دیدن، شاید بیشتر بود. شاید علاقهی بیش از اندازهام به خجی و سلامتش و ارزانی داشتن فرزندانی سالم هم دلیل دیگری بر شادی بیش از اندازهام باشد. از زمانی که عاشق خجی شدم و نعمت عاشقی را برای اولین بار در کنار او چشیدم، احساس میکنم به هیچ چیز و هیچکس نیازی ندارم و خداوند را برای ارزانی داشتن چنین احساسی شکرگزارم. از نظر من هر کس عاشق میشود و به محبوب خود میرسد مورد لطف الهی قرار گرفته است و اگر قدر نداند ممکن است خداوند آن را از او بگیرد و حسرتش را در دل او باقی بگذارد.
گاه قدرنشناسی تاوان بدی دارد و ما آن را درک نمیکنیم، تا زمانی که از دستش میدهیم. شاید افرادی را دیده باشیم که با مرگ یا از دست دادن معشوق به حالت جنون یا افسردگی و گوشهگیری تا پایان عمر رسیدهاند.
من حتی برای مادر با درایت و باملاحظهی خجی که میدانم خجی تربیت و بسیاری از صفات خوبش را از او دارد، همیشه خداوند را شاکرم و به پاس آن او را مانند مادرم گرامی داشته و محترم میشمارم و آگاهی و افزایش مهر خجی از درک این موضوع برایم کافی است. چون او این رفتار مرا با احترام به من و افزایش مهرش در عمل به من نشان میدهد. من تصمیم دارم نام پسرم را با نظر خجی محمدرضا بگذارم که خجی دوست دارد مملی صدایش کند. مملی واقعن شایسته اوست چون بسیار ظریف و ریزنقش است و مملی مرا یاد پارچهی ململ* که در لطافت بینظیر است میاندازد که مادرم در هوای گرم جنوب همیشه بر تن داشت و وقتی مرا در آغوش میکشید نرمی و لطافتش را احساس میکردم و حس لطافتش هنوز در من باقی مانده است.
*پارچهی ململ را در جنوب وال مینامند و در هوای گرم تابستان زنان و حتی مردان میپوشند.
بخش سیزدهم
زیبا مادر خجی
وقتی محمد برای زایمان خجی تماس گرفت از ترس نرسیدن به زایمان خجی نفهمیدم چگونه وسایلم را جمع کنم و راه بیفتم. خدای را شکر که از فروش گلیم هنوز مبلغی داشتم و برای خرج راهم مشکلی نبود. کاش ندیدمهام را پس از فوت زینالعابدین و در وقت تنگدستی نگهداشته بودم. چقدر ناله کرد و گریست که بماند و کمکم باشد. التماس میکرد که میرود کار میکند و خرج خود را میدهد و کمک خرجم میشود. با این که من او را شاید بیش از او دوست داشتم اما از سر ناچاری و بسیار عجولانه و به خاطر خودش که اسیر بدبختی من نشود و نجات یابد، او را از خانه بیرون کردم و تا چند ماه از دوریاش گریستم. اگر میدانستم کجاست تا به حال او را برگردانده بودم. بیخبری از حال و احوالش بیشتر مرا رنج میدهد. خدا کند هر جا هست در سلامت باشد. گاه از خود برای عجولانه تصمیم گرفتنم بیزار میشوم. اگر بود الان هم همدمم بود و هم حسن و شایی را به او میسپردم و چند روزی به آبادان میرفتم و بچهها از مدرسه رفتن و امتحانات پایان سال باز نمیماندند. دو هفتهی دیگر امتحاناتشان شروع میشود و حتی اگر یک هفته نزد خجی بمانم هم آنها از درسشان عقب خواهند ماند. به ویژه که بسیار بازیگوشند و جز در مدرسه و سر کلاس درس نمیخوانند. خوب است که باهوشند و لااقل قبول میشوند. کاش کمی خواندن و نوشتن بلد بودم. هر چه به زین العابدین میگفتم به من یاد بده میگفت وقت ندارم. البته علتش را بعد از فوتش فهمیدم. برای آن که دروغش لو نرود به من یاد نمیداد. آدمها برای حفظ منافعشان گاه تا چه اندازه عجیب و غیرقابل باور میشوند.
وقتی خجی را آنگونه زرد، لاغر و تکیده دیدم حال خود را نفهمیدم و نرسیده و در آستانه ورود به اتاق به محمد توپیدم و رنگ به رنگ شدنش را دیدم، دلم برایش سوخت اما آنقدر نگران خجی شده بودم که به حال او و بیگناهیاش بیتوجه ماندم. خوب است که محمد مرد محترمی است و با بزرگواری ذاتیاش هیچ نگفت و لحن تند مرا با اینکه مشخص بود بسیار ناراحت شده به آرامی جواب داد. شخصیت و ذات آدمها را در مواقع اهانت به خود و دعوا میتوان شناخت. با اصل و نسب بودنش موجب میشود که تا این اندازه در مقابل لحن تند و محکومکنندهام خوددار باشد و من کاملن او را درک و تحسین میکنم.
بخش چهاردهم
خجی
مملی دوسالش که شد و از شیر گرفتمش چند روز بعد ناگهانی تب و لرز کردم و تا ظهر که محمد از شرکت نفت آمد در تب سوختم و نمیتوانستم کاری کنم و فقط نشستم و پتویی دور خود پیچیدم. میترا و مملی از دیدنم به آن حال آمدند و بغلم کردند و از لرزیدنم با آن شدت اول هر دو خوششان آمد و خندیدند و فکر کردند بازی میکنم اما وقتی حال مرا دیدند و عکسالعملی نشان ندادم، از ترس هر دو به گریه افتادند. از صدای گریهی آنها دو تن از زنان همسایه دوان دوان آمدند و تا مرا به آن حال دیدند در تخت خواباندند و یکیشان بچهها را به اتاقش برد و یکی دستمالی در آب خیساند بر پیشانیام گذاشت و تشتی آب آورد و پاشویهام کرد. اما تب و لرزم بهتر نشد که نشد گفتم چند پتو رویم بیندازند ولی آن هم چارهساز نبود. تا یک ساعت بعد محمد آمد. او تا مرا در آن حال دید سریع رفت و ماشین گرفت و مرا به دکتر رساند. دکتر پس از معاینه گفت علایمش تب مالاریاست و آزمایش خون داد که نتیجهاش چند ساعت طول میکشید و فقط تببر برای کاهش تب و لرزم داد. اما حتی خوردن دارو تب و لرز و اسهالم را کاهش نداد. تا عصر که محمد نتیجهی آزمایش را گرفت و دارو را آورد، از ضعف و تب و لرز و اسهال مثل مرده شده بودم. اگر همسایگانم نبودند بچههایم نیز تلف میشدند. خدای را شکر میکردم که شرکت نفت در تحویل خانه تاخیر کرده و در خانههای شرکت نفت و تنها نیستم. در این خانه بودنم اکنون لطف الهی بود. تب و لرزم یک روز در میان تا اثر کردن داروها بیش از دو هفته طول کشید و محمد صبح قبل از رفتن چند پتو رویم میانداخت و بچهها را به همسایهها میسپرد و سرکار میرفت تا کمکم داروها اثر کرد و بهتر و خوب شدم. اما پوست و استخوان شده بودم خودم را که در آینه میدیدم وحشت میکردم. چون حالت تهوع و استفراغ ناشی از مالاریا موجب شده بود لب به غذا نزنم و روزانه ظهر کمی کته ماست میخوردم و شب فقط دو تا سه قاشق ماست چکیده را خالی به زور میخوردم. بعد از چند ماه که کمی جان گرفتم یک روز ناگهان احساس کردم لگدی به پهلوی راستم خورد. با خود فکر کردم چه بود؟ دستی به شکمم کشیدم. یعنی حاملهام؟ مگر میشود؟ میترا و مملی در اواخر پنج و شش ماهگی اینگونه لگد میزدند. یعنی من شش ماهه حاملهام؟ یعنی وقتی مالاریا داشتم حامله بودم؟ اگر حامله باشم حتما او ناقص یا عقبمانده خواهد بود. وای خدایا رحم کن.
تا ظهر که محمد آمد از غصه همان مقدار گوشتی که داشتم از ترس حاملگی و ناقص بودن بچهام آب شد. ظهر وقتی محمد آمد و خواستم به او بگویم باز هم ناگهان مجدد لگدی زد که واضحتر از صبح بود. دستم را که روی شکمم گذاشتم محمد گفت چه شده؟ شکمم را نشانش دادم و گفتم به نظرت من حاملهام؟ او نگاهی به شکمم انداخت و خندید و گفت مگر دیوانه شدهای؟ مگر تو گوشتی به تنت مانده که شکم داشته باشی؟ که حامله هم باشی. گفتم اما از صبح لگد میزند من بچههایم از شش ماهگی اینگونه لگد میزنند. محمد با لبخند خیره خیره نگاهم کرد و گفت عصر به دکتر میرویم. وقتی دکتر معاینهام کرد گفت تبریک میگویم حدود شش ماهه حاملهاید اما چرا تا این اندازه لاغرید؟ او پوست دستم را فشار داد و بعد گفت شما کمخون هم هستید. گفتم بیش از یک ماه تب نوبه داشتم و لاغریام به همان علت است و هنوز حالت تهوع دارم و هیچ غذایی جز ماست چکیده نمیتوانم بخورم. هر چه میخورم بالا میآورم. دکتر داروی ضد تهوع داد و گفت شما حاملهای. امیدوارم بچه سالم باشد اما لااقل حالا که میدانید خود را تقویت کنید و چند داروی تقویتی برای کمخونیام هم داد. این بار هم من و هم محمد از فکر سالم نبودن بچه برخلاف حاملگیهای قبلیام در برگشت از مطب دکتر در سکوت و بغض و ناراحتی بودیم. از فکر داشتن بچهای ناقص از حالا دلم میخواست گریه کنم. محمد با این که ناراحت بود گفت باید به خدا توکل کنیم. اگر غذا خوب بخوری، تو بدن سالم و قویی داری حتمن او هم سالم میشود. نگران نباش. حرفهای محمد برایم قوت قلب بود. اما این که در شش ماهگی هنوز شکمم حتی مشخص نبود، مرا از وجود چنین بچهای به شدت میترساند. با داروهای دکتر کمی حالم بهتر شد و البته با توجه ویژه و با تقویت غذایی خاص محمد. اما در نه ماهگی حتی مثل شش ماهگی هم شکم نداشتم و از این موضوع بشدت نگران و ناراحت بودم.
بخش پانزدهم
محمد
دیروز در حضور خجی نتوانستم با دکتر صحبت کنم امروز صبح از شرکت نفت مرخصی ساعتی گرفتم و نزد دکترش رفتم. بسیار نگران حال او و بچه شدهام. دکتر گفت او را که معاینه کرده است تپش قلب بچه قوی و از این نظر سالم است. و حرکت و لگد زدنش نیز نشان از سلامت اوست. اما با این گونه معاینه صد در صد متوجه سالم یا ناقص بودنش نمیتوان شد. اما اگر بچه ضعیف باشد در سه ماه باقیمانده شاید با تقویت غذایی بتوانیم به سلامتش کمک کنیم. از دکتر یک دستورالعمل مفصل غذایی گرفتم تا با اجرایش لااقل جلوی نواقص دیگر حاصل از سو تغذیه را بتوان گرفت. اما تصمیم دارم هیچی در این مورد به خجی نگویم که نگرانترش نکنم. باید او را با تقویت و دلداری دادن متقاعد کنم تا روز به روز حالش از نظر روحی بهتر شود. لاغر شدن خجی در ایام حاملگیاش سابقه دارد و او میداند که طبیعی است. باید امروز این نکته را به او گوشزد کنم و از ترسش قدری بکاهم. اما اکنون نگرانیام برای مالاریا گرفتنش در ماه اول حاملگی اوست که خودش نیز از آن میترسد. دکتر میگفت مصرف داروهای ضد مالاریا که هیچ اطلاعی از عوارضش بر بچه ندارد ممکن است خطرناک باشد و باید منتظر وضع حمل بود و چون تا کنون با وجود لاغری خجی و ضعف شدیدش حتی سقط نشده است؛ شاید دال بر سلامت بچه باشد. اینها را باید به خجی بگویم تا کمی آرام شود.
نمیدانم تا سه ماه دیگر چگونه این رنج طاقتفرسای را تحمل کنیم. نگرانیام برای خجی بیشتر است چون از دیشب که از مطب برگشتیم او تمام مدت در حال گریستن است. او نیز حق دارد؛ چون مثل من از تصور داشتن یک بچهی ناقص در رنج است. این امتحان خداوند دیگر برای هیچکداممان قابل تحمل نیست. خدایا از تو تمنا میکنم فرزندی سالم به ما عطا کنی. از نظر خودم تمنای زیادی نیست امیدوارم از نظر تو نیز نباشد.
مادرم پیش از من
داستان کوتاه پنجم
بخش اول (۶۱)
خجی
از صبح که محمد رفت به بچهها که صبحانه دادم اسباب بازیهاشان را جلویشان ریختم و به آشپزخانه رفتم و ظروف را در هم چیدم و چند تا چندتا که تا حد ممکن سنگینتر شود را بلند کردم و اینور و آنور کردم تا بچه را سقط کنم. نیم ساعتی که گذشت از نفس افتادم و دردی حس نکردم. به سراغ رختخوابها رفتم و همه را دسته و تا حد ممکن سنگین کردم و به زور بلندشان کردم و چند بار در سرتاسر اتاق طویلمان جابجا کردم اما هیچ خبری نشد و کمرم آخ هم نگفت. از خستگی غش کردم و سقط نشد که نشد.
اکرم خانم را که از دار و دوای محلی باخبر است را رفتمو دیدم و چون او از حاملگیام خبر ندارد. از او پرسیدم تو میدانی چه چیزی موجب سقط جنین میشود؟ او که بسیار پرحرف است و گوش شنوای مفتی گیر آورده بود با تفصیل و مورد به مورد گفت: زرشک را اگر بخیسانی و صبح ناشتا بخوری و پشت آن زعفران بخوری سریع بچه را سقط میکند و اگر کمرت سفت باشد باید تا سه روز بخوری. علاوه بر آن نعنا و پونه و رازیانه وکلپوره را هم با چگونگی مصرفشان ذکر کرد که خوشبختانه همه را در خانه دارم و از فردا باید یکی یکی را امتحان کنم. جالب است که انبه را گفت از همه بهتر و سریعتر جواب میدهد که چون آذر ماه است متاسفانه فصلش نیست. چون انبه را بسیار هم دوست دارم. خوب است که زرشک و زعفران و نعنا و پونه و رازیانه را دارم. امروز که بلند کردن ظروف و جابجایی رختخوابهای سنگین اثر نکرد. ظهر قبل از آمدن محمد برای اولین بار سطل بزرگ و بسیار سنگین آب زیر ظرفشویی را که محمد هر روز خالی میکند را قبل از آمدنش به سختی بلند کردم و تا حیاط بردم، اما هیچ دردی در کمرم احساس نکردم. دارم کمکم به حامله بودنم مشکوک میشوم. اگر لگدهایش نبود به تشخیص دکتر هم شک میکردم. اما از حالا مشخص است که بچهی واقعن سرتق و شیطان بلایی است.
محمد امروز ظهر که از سر کار آمد نسبت به صبح حالش بهتر بود و کلی خرید کرده بود و مرا وادار کرد چند لقمه غذا بخورم و عصر هم سیبی را که رنده کرده و با عسل شیرین و با یک لیموی تازه خوش طعم کرده بود را به زور بخوردم داد. هر چه گفتم بالا میآورم گفت قرص ضد تهوع میخوری و دیگر بالا نمیآوری با دستور دکتر لیمو نیز ضد تهوع است و میخوری. نمیدانم لیموی تازه را در این فصل از کجا پیدا کرده است؟ محمد را برای این خصوصیاتش همیشه تحسین میکنم.
بخش دوم (۶۲)
خجی
امروز زرشک خیسانده از شب را، صبح زود دور از چشم محمد سر کشیدم و بعدش زعفران را با چای دم کردم و خوردم و به انتظار اثراتش نشستم. ناهارم را که پختم. دیدم هیچ خبری نیست و باز نگرانی و ترس به جانم افتاد. تصور بچهای اسکلتی که توان حرکت ندارد و وبال گردنم، تا زندهام دیوانهام میکند. در خود از اکنون توان تحمل این رنج را نمیبینم. بلند شدم یک دمنوش مخلوط پونه و نعناع غلیظ هم دم کردم و سر کشیدم. حالم از طعم تلخ و گسش به هم خورد و حالت استفراغ گرفتم اما فرو دادم و باز به انتظار نشستم. دلم میخواهد بنشینم و ساعتها گریه کنم شاید این غم از دلم رخت برکند. اما بیپدر مانند قلوهسنگی از پریروز گوشه قلبم نشسته است و تکان نمیخورد. انگار از ترس و استرس از دیشب ناگهانی اشکم هم خشکیده است. این دیگر چه بلایی است خدایا.
کاش مادرم اینجا بود و کمی با او درددل میکردم و سبک میشدم. کسی را برای همصحبتی نداشتن هم درد بزرگی است که در این غربت به آن پی بردهام. البته جای بسی شکر دارد که همسایگانم زنانی خواهروارند و همیشه به محض لبتر کردنم آمادهی کمکند. اما نمیدانم چرا دلم نمیخواهد کسی بداند که این خیال را دارم. آخر اکنون شش ماهه است و من جنایتکارم. یعنی من قاتلم؟ وای خدایا مرا ببخش. اما، اما، اما خودت میدانی که هیچ چارهی دیگری ندارم. کاش خدا را میدیدیم و با او هم میشد مثل یک دوست صلاح و مصلحت کرد. چه خیال حال خوشکنندهای است این خیالِ همنشینی دوستانه با خدا. انگار این خیال سقط کم کم دارد هوش را هم از سرم میپراند. خدایا خودت بیتلاش و گناه و جرم و جنایت از جانب من، سقطش کن. مگر چه میشود؟ هزاران زن بدون هیچ تلاشی بچهشان با یک سرپا زدن نابجا یا لیز خوردن سقط میشود، حالا این را هم خودت سقط کن دیگر.
پنهان کردن خیال سقطم از محمد نیز برایم دردآور است. میدانم که او از بس عاشق بچههاست، هم خوشحال است که من باردارم و هم از معیوب بودنش انگار مثل من میترسد، اما به روی خود نمیآورد. شاید او توکلش به خدا بیشتر از من است؟ و شاید محبت پدریاش بر آن غالب و اگر بداند من این کارها را برای از بین بردنش میکنم شاید مرا نبخشد. تا به حال که از او پنهان کردهام. باید کاری کنم او هرگز نفهمد. چون ممکن است از من حتی بیزار شود. یعنی من خبیث و بدذاتم که چنین میکنم یا…؟ آه بالاخره اشکم جاری شد. خدای را شکر که احساس گناهم یک حسن داشت و قفل سنگین دلم باز شد. شاید با کمی اشک ریختن حالم بهتر شود و کاش او هم سقط.
بخش سوم (۶۳)
محمد
امروز وقتی ظهر از سر کار برگشتم متوجه چشمهای سرخ شده خجی شدم که چشمهایش را به محض دیدنم پاک کرد. اما وقتی گریه میکند هم چشمها و هم بینیاش سرخ میشود و قابل پنهان کردن نیست. با نگرانی علتش را که پرسیدم گفت چیزی نیست و وقتی اصرار کردم.
گفت: این بچهی ناقص را نمیخواهم.
و وقتی لبخند مرا دید گفت: خنده دارد؟
گفتم: از کجا میدانی که ناقص است؟
گفت: با آن همه دارو که خوردهام، و آنقدر که کوچک و ضعیف است چطور سالم مانده است؟
گفتم: اگر خدا نخواهد آسیب نمیبیند.
گفت: خدا چشم داده، چاه را ببینیم و عقل داده که درست بیندیشیم. احتمال ناقص شدنش بیشتر از سالم بودنش است همین کافی نیست؟
گفتم: حالا میگویی چکار کنیم؟
قطره اشکی از گوشه چشمش ریخت و گفت نمیدانم.
گفتم: اما من میدانم چه کنیم.
خوشحال شد و گل از گلش شگفت و با هیجان گفت چه کنیم؟
گفتم: هر چه من بگویم گوش میکنی و انجام میدهی؟
با شوق گفت: بگو. انجام میدهم.
گفتم: تنها راه قوی و سالم ماندن بچه، رژیم غذایی درست است که دکتر داده است و من هر چه گرفتم تو بخوری که قوی شوید.
انگار دوباره غم چهرهاش را پوشاند. پاکتهای خریدم را گرفت و سرش را به زیر انداخت و به سوی آشپزخانه رفت. به دنبالش رفتم و گفتم چرا ناراحت میشوی، تنها راهش همین است.
گفت: اگر ناقص باشد با رژیم غذایی که سالم نمیشود؟ فقط کمی چاقتر میشود.
گفتم: دیگر چارهای برایمان نمانده. باید تنها راه مانده را امتحان کنیم. باز قطره اشکی از گوشهی چشمش چکید که بسیار ناراحتم کرد. در آغوشش گرفتم و بوسیدم و گفتم خودت را هم که ناراحت میکنی بر این طفلک معیوب یا سالم اثر میکند. پس به خدا توکل کن. میترا و مملی که در حال لولیدن بین پاکتهای خریدم بودند تا ما را در آغوش هم دیدند دویدند و به پاهایمان آویزان شدند و خجی و مرا با خنداندن از غم فارغیدند.
بخش چهارم (۶۴)
خجی
سه روز صبح ناشتا آب زرشک و زعفران را خوردهام و علاوه بر آن با این که اکرم تاکید کرده بود که در صورت اثر نکردن هر روز یکی خورده شود من به خاطر عجول بودنم، طی روز نعنا و پونه و زیره را هم دمکرده و هر روز خوردهام و دیروز اکرم باز گفت زنجبیل هم سقطکننده است و من آن را هم امروز اضافه نمودم و از تلخی و بدمزه بودنش بس که غلیظ درست کردم دل و رودهام به هم ریخت و نزدیک بود بالا بیاورم. اما هنوز یک هفته گذشته است و خبری از سقط شدنش نیست که نیست. از گرمی این مواد تمام زبان و دهانم جوش زده و له شده است و دانههای ریزی از گرمی آن بر صورتم زده است که از دیروز باز با تجویز اکرم عرق شاهتره و کاسنی را از صبح استکان استکان میخورم. اما باز هم انگار قلبم و جگرم آتش گرفته و از درون در حال سوختنم. و دارم ناامید میشوم و فکر میکنم شاید مرده است و من خبر ندارم چون در این یک هفته کوچکترین حرکتی نکرده است و همین موضوع کمی خیالم را راحت و البته کمی از جانی شدنم ناراحت کرده است که حتمن این همه داروهای گیاهی سقطکننده کار خود را کرده است و دیگر تصمیم دارم دست بردارم تا داروها کار خود را انجام دهند. شاید به مرور اثر میکنند و به محض خوردن سقط نمیشود؟
جرات ندارم چگونگی اثر کردنش را از اکرم بپرسم. نمیخواهم او بداند که در حال جنایتم و او خود را شریک جرم بداند و ناراحت شود.
محمد کاملن حواسش به تغذیه من است و وقتی خانه است داروهایم را و انواع و اقسام آبمیوه را آماده میکند و به زور به من میخوراند. احساس میکنم مورمور شدن دست و پاهایم در روز که دکتر علتش را از کمخونیام میدانست و موجب بیخوابی شبهایم به علت زوقزوق کردن دست و پایم بود خیلی کمتر شده و شبها بیشتر میخوابم. و البته لاغر بودنم، کم کم دارد بهتر میشود چون چهرهام از زردی و پوست و استخوان بودن کمی رنگ صورتی گرفته است. وقتی در آینه خودم را میبینم دیگر حالم از خودم به هم نمیخورد.
چون دکتر گفته است زیاد در خانه نمانم محمد دیروز مرا به زور راضی کرد که بچهها را به پارکی مجهز که در محوطه شرکت نفت است ببریم تا خودمان هم تفریحی کرده باشیم. و شب که شد هم به رستوران شرکت نفت که بسیار هم شلوغ بود و همکارانش نیز آنجا بودند رفتیم که زنهاشان همسن من بودند و شب خوبی بود. نمیدانم چرا من از شلوغی و مهمانی خوشم نمیآید. در صورتی که در آن جمعها گاهی بسیار هم خوش میگذرد. شاید چون در تنهایی بزرگ شدهام و به دلیل چاقی بیش از اندازهام، بعد از فوت پدرم در ۹ سالگی که موجب گوشهگیریام شد و در مدرسه مورد تمسخر همکلاسیهایم بودم، باشد و شاید آن حادثهی پرت کردنم توسط همکلاسیهایم در آب یخ استخر مدرسه و شکستن یخ آن و افتادن در آب و تجربهی بد ذاتالریه و به حال مرگ رفتنم، که پس از بهبودی کامل موجب امتناعم از ادامه تحصیل در کلاس پنجم دبستان و حسرت همیشگیام برای از دست دادن آن شد، چون به درس خواندن هم بسیار علاقه داشتم. چرا باز اشکهایم جاری شده است؟
برایم همیشه این تداعیها جالب است که گاه از کجا ما را به کجا میبرد و چه خاطرات تلخ و شیرینی را به خاطرمان میآورد که گذر زمان آنها را با غبار گذشت سالها پوشانده است و در یک لحظه انگار خود را از غبارها تکانده و مثل غول چراغ جادو خودنمایی میکنند.
بخش پنجم ۶۵
محمد
خجی روز به روز رنگ و رویش بهتر میشود و این مرا به سلامت بچه امیدوارتر میکند. اما احساس میکنم روز به روز هم غمگینتر میشود. او دیشب بسیار ساکتتر از همیشه و در خود فرو رفته مینمود. وقتی از او علتش را پرسیدم گفت چیزی نیست. او بسیار خوددار و کمحرف است. و من که مطمئن بودم چیزی ناراحتش کرده، دوباره بعد از شام که بچهها خوابیدند پرسیدم و او ناگهان بغضش ترکید و گریه کرد. وقتی او را در آغوش گرفتم و آرام گرفت. گفت من در این یک ماه گذشته از ترس معیوب بودن بچه، انواع داروهای گیاهی سقط کننده مصرف کردهام و حالا سه هفته است که او هیچ حرکتی ندارد. میترسم مرده باشد یا اگر نمرده باشد، ناقصتر شده باشد. و شاید من خودم بچهی سالمم را ناقص کرده باشم و باز به گریه افتاد و این بار از فشار و ناراحتی گریهاش بند نمیآمد. من او را با این ایده که فردا عصر به دکتر میرویم و او حتمن با معاینه نتیجه را خواهد گفت، آرام کردم. اما خودم نیز بسیار نگران و تا پاسی از شب خوابم نبرد.
فردا که به دکتر رفتیم در راه مطب او باز هم اشکهایش روان بود. تا اینکه دکتر صدای قلب بچه را شنید و گفت صدای قلبش ضعیف اما طبیعی است و مشکلی ندارد. اما از نظر بدنی بدون شک ضعیف است و علت بیحرکتیاش همین است. و برای حل این مشکل خجی باید بیشتر غذا بخورد و خودش را تقویت کند و وقتی خجی گفت چرا شکم ندارم. گفت به علت لاغری بیش از اندازهی شماست. غذا بیشتر بخورید و بیشتر استراحت کنید و وقتی خجی گفت با دو بچهی ۳ و ۶ ساله چگونه میشود استراحت کرد؟ دکتر لبخندی زد و رو به من کرد که همسرتان باید کمکتان کند. که خجی سریع گفت وقتی محمد در خانه است بچهها از آن اویند. ولی من نمیتوانم استراحت کنم و کارهای عقب ماندهام را تندتند انجام میدهم. دکتر گفت باید به هر حال این رژیم غذایی و استراحتی را رعایت کنید، به هر شکلی که میتوانید؛ تا بچه جان بگیرد و رشد کند. الان زمانی است که او در نهایت رشد و شکل گیری اجزای بدن است و نیاز به تغذیهی خوب از جانب شما دارد. شما باید قوی باشید که او از شما تغذیه کند. همین را توجه کنید کافی است.
وقتی از مطب خارج شدیم خجی در سکوت کامل بود و دیگر گریه نمیکرد. و من از این تغییر حال او خوشحال بودم، گویا او نیز در اندیشهی چگونگی بهبود حال خود و بچه بود. خجی شب موقع خواب وقتی لیوان شیر و عسل را از من گرفت، برای بردنش به دکتر از من تشکر کرد و گفت از حالا تا دو ماه دیگر که به زایمانش مانده با تمام وجود سعی خواهد کرد که به چیزی غیر از تأمین سلامتی بچه نیندیشید و نهایت تلاش خود را برای سلامتش خواهد کرد. و من باز او را بوسیدم و در دل تحسین کردم و برای داشتن چنین مادری برای فرزندانم به خود بالیدم. و در دل برای سلامت بچههایم دعا کردم. چون در این شرایط سخت و طاقتفرسا میدانستم جز دعا کاری از دستم بر نمیآمد.
بخش ششم
خجی
دیروز اکرم و مهری صبح آمدند به اتاقم و اکرم وقتی نشستم با تعجب گفت خجی حاملهای؟ و من با خوشحالی گفتم از کجا فهمیدی؟ او با تعجب گفت نه، شکم که نداری از نحوه بلند شدن و نشستنت که کمی سنگینی، حس کردم. با خوشحالی گفتم آره تو ماه نهمم الان.
او با کمی خیره خیره نگریستن و ناراحتی گفت دو ماه پیش میخواستی اینو سقط کنی؟ و محکم سه بار زد تو صورتش و هی با اون لهجهی شیرین شیرازیش گفت وووی خدا مرگوم بده چه خرم من، که نفهمیدم. و با ناراحتی گفت خوب شده که سقط نشده، ای لاجون و سرتقو و باز به صورتش زد و گفت ای خدا، ووی چه خرم من.
من که هم، ناراحت شده بودم و هم، خندهام گرفته بود گفتم بنظرت بچهای که تو شش ماهگی حتی معلوم نیس حاملهای، حتی تو نه ماهگی هم، نباید سقط بشه؟ او باز چشمهایش را تنگ کرد و با دقت مرا نگریست و گفت خب آره، والله منم بودم سقطش میکردم. اما چرو به من نگفتی. اگه سقط میشد منم قاتل میشدم. ووی خدا چه خرم من. برای دلداریاش گفتم شما خیلی هم باهوشی اکرم جون. من در تعجبم که چطوری این زنده مونده. شکمم رشدی هم نداره. خودم چاق شدم اما این نه. اکرم گفت خب خودت پوست و استخوون شده بودی. حالا کمی بهتری نه چاق. غذا بخور چاق بشی تا جون بگیره. گفتم میخورم دکتر رژیم غذایی داده. داروی تقویتی هم میخورم. اون تب مالاریا انگار منو از داخل تراشیده و روم اثر گذاشته. یک دفعه اشکم روان شد و گفتم خدا کنه بچه علیل و ناقص نباشه. اکرم گفت نه انشاالله سالم و سرحال باشه. غصه نخور که براش سمه عزیزوم. غصه هر چیرو بخوری آب میکنه. خوشحال باش که خدا بهت یه بچه دیگه داده. بچه رزق و روزیه. غصه نخور. بخند و شاد باش تا هم خودت جون بگیری هم اون طفلک معصوم که چیا بخوردش دادیم. ووی چه خرم من. من که از تکرار این حرفش به خنده افتاده بودم، گفتم شما خیلی هم زیرکی اکرم جان و بلند شدم و بوسبدمش و حلال بودی طلبیدم او که خندهی مرا دید خندید و گفت میبخشمت اما حیرونم که چه خرم من و هر سه خندیدیم.
بخش هفتم (۶۷)
زیبا مادر خجی
امروز ۲۰ بهمن ماه است و تهران پوشیده در برف. بیش از یک متر برف باریده و دیروز محمد تلگراف زده است که خجی چند روز به زایمانش مانده و درخواست کرده که کنارش باشم. خوب است که مدارس بخاطر برف سنگین تعطیل شده است. برای فردا بلیط قطار گرفتهام.
در قطار به سمت خرمشهر که میرفتیم با نزدیک شدن به آنجا هوا گرمتر میشد و من مجبور به در آوردن لباس خود و بچهها در طی سفر. خوب بود که در کوپه مرد نداشتیم و راحت بودیم.
وقتی خجی را بعد ازپنج ماه دیدم و باز هم لاغر و در نه ماهگی شکمش مثل پنج ماهگی باز ترسیدم. اما این بار به محمد چیزی نگفتم. میدانستم که خجی در حاملگیهایش چاق نمیشود و برعکس زنان دیگر لاغر میشود. در آغوش هم از شوق دیدار گریستیم و بعد هر دو از این حال شوقآمیز و گریان خندیدیم. برق چشمان خجی و بشاشیت چهرهاش دلم را آرام کرد. میترا و مملی که بزرگ شده و از شادی و دیدار ما هر دو بالا و پایین میپریدند و از خوشحالی نمیدانستند چه کنند، مشغول بازی با شایی و حسن شدند. دلم برایشان میسوزد که در یک اتاق حبس شدهاند و همبازی ندارند. هر چند که خجی بخاطر اختلاف سنی کم برای آنها همبازی خوبی است و خلق شاد و بچگانهاش موجب میشود مادر خوبی باشد و بازی با آنها در اتاق بزرگشان موجب کمبود زیادی برای بچههایش نیست. وقتی سنگینی در راه رفتن و نشست و برخاست خجی را دیدم به او گفتم فردا یا پس فرداست که بزایی. او با خوشحالی خندید و گفت خدا از زبانت بشنود. از هراس ناقص بودنش حال به جانم نمانده است. و وقتی چهرهی پرسان و متعجبم را دید. گفت در شش ماهگیام مالاریا گرفتم و از بس لاغر بودم نمیدانستم حاملهام و از عوارض داروهای مالاریا بر بچه میترسم. قلبم فشرده شد که در این مدت هیچ از او نمیدانستم. برای دلداریاش به روی خود نیاوردم و گفتم انشاالله که سالم است بد به دلت راه نده. اما خودم در دل بسیار نگران شدم. و او هنگام چای آوردن گفت هر چیزی که فکر کنی برای سقطش خوردم و سقط نشد و از آن هم میترسم که داروهای سقط کننده هم به او آسیب رسانده باشد چون موجب شد که دو ماه در شکمم هیچ حرکتی نکند. تازه دو هفته است که گاه گاهی با لگدکی ملایم ابراز وجود میکند و هراسم را بیشتر.
باز از خود خجالت کشیدم که برایش هیچگاه مادر خوبی نبودهام و گریهام گرفت. تا خجی بغضم را دید بغلم کرد و بوسید و گفت ناراحت نباش. دیگر همه چیز را به خدا سپردهام. از دقتش که همیشه موجب ناراحتی و دلخوریمان بود لذت بردم و فهمیدم این جزیینگری حسن اوست نه عیبش. و از داشتنش بخود بالیدم. اما به روی خود نیاوردم که لوس نشود. هر چند که او بسیار با جنبه است و من هیچگاه این صفت را در او ندیدهام. شاید این از عیوب من است که نمیتوانم مهرم را به کسی نشان دهم و شاید بهتر باشد که خودم را تغییر دهم.
مادرم پیش از من
داستان کوتاه پنجم بخش هشتم (۶۸)
خجی
امروز که مادرم با حسن و شایی آمده است از شادی در پوستم نمیگنجم. میترسیدم موقع زایمان تنها بمانم و برای دیدن بچهی معیوبم نیاز دارم او کنارم باشد. بودنش رنجم را میکاهد. وقتی او کنارم است دلم قرص است و احساس بیکسی ندارم. احساس میکنم زایمانم نزدیک است شاید فردا باشد. شب موقع خواب به مادرم گفتم احساس میکنم فردا وقت زایمانم باشد مادرم گفت از کجا میدانی؟ گفتم فقط حس میکنم. او هم با لحنی مطمئن گفت حتمن همین است. صبح که گفتم با این که شکم نداری اما نشستن و برخاستنت مثل روزهای آخر است. مادرم لحن و کلامش به دلیل خرد درونیاش همیشه طوری است که تا مطمئن نباشد نمیگوید و من میدانم که حسم، هم درست است و با آمادگی برای زایمان فردایم خوابیدم.
۴ صبح با لگد ملایمی در پهلویم بیدار شدم و درد ملایمی زیر شکمم پیچید که چون خسته و خوابآلود بودم اهمیتی ندادم و خوابم برد اما چند دقیقه بعد مجددا آن لگد، محکمتر و دردی شدیدتر در زیر شکمم پیچید؛ و من تنبلانه باز خوابیدم اما بار سوم چنان محکم لگد زد و دردش چنان شدید کل شکمم را در برگرفت که موجب شد در جایم بنشینم. هوا کاملا تاریک و شهر و خانه در سکوت کامل بود. انگار فقط من و آن طفلک بیدار بودیم. دقیقه به دقیقه دردم شدیدتر میشد و احساس میکردم شاید به دلیل ضعف جسمی تحمل دردم کاهش یافته و به همین دلیل وقتی درد مجددا شروع شد. این بار بجای مادرم که داد و بیداد راه میانداخت و همه را زابراه میکرد، آرام محمد را با تکان ملایمی صدا کردم و جریان را به او گفتم. محمد فورا برخاست تا ماما را بیاورد. مادرم بیدار شد و من انگشتم را روی بینیام گذاشتم که سروصدا نکند و به ویژه بچهها و حسن و شایی را بیدار نکند. هوا هنوز تاریک بود و تا ۷ صبح که آفتاب میزد سه ساعت مانده بود. مادرم آرام برخاست و وسایل بچه را آماده کرد و قابلمهی آب را روی چراغ گذاشت. و گفت در اتاق راه برو. وقتی نیمساعت بعد محمد با ماما آمد احساس میکردم طاقتم طاق شده و انگار نسبت به زایمان مملی توانم نصف شده است. تا صدای اذان بلند شد؛ صدای گریهی بچه هم بلند شد و من از ترس دیدن یک بچهی ناقصالخلقه به خود میپیچیدم. ماما که سبحانالله گفت، با ترس و لرز گفتم سالم است؟ و او گفت یک دختر سالم و زیبا. قدمش مبارک باشد. اما جثهی خیلی کوچکی دارد. فکر میکنم وزنش حتی از دو کیلو هم کمتر باشد و او را در بغلم گذاشت. من که از شادی در حال اشک ریختن بودم و کنجکاو دیدنش، نشستم و برای گرفتنش آغوش گشودم. آنقدر ظریف و ریز نقش بود که باورم نمیشد بچهی آدم تا این اندازه کوچک باشد. مانند عروسکی جاندار بود و انگار صورت محمد را بر چهرهاش قالب زده بودند و چشمانش را که در آن چهرهی کوچک درشت مینمود را که باز کرد و با اخم به من نگاه کرد دلم را برد. چشمهایش به رنگ چشمان میترا و مملی مردمکش قهوهای روشن با خطی چند میلیمتری به رنگ خاکستری چشمان من در اطرافش بود که زیباترش مینمود. با دقت و جدیتی مرا مینگریست که انگار محاکمه و بازجوییام میکرد که با اینکه مرا نمیخواستی، دیدی که صحیح و سالم آمدم. از خودم خجالت میکشیدم که شاید با تغذیهی نامناسب و مصرف داروهای گیاهی سقطکننده موجب تا این اندازه کوچک شدن جثهاش گشتهام. اما خوشحال بودم که سالم و زیباست و اشک میریختم، که با تشر مادرم که دخترم اشک نریز؛ شیرت زهر و خشک میشود به خود آمدم. دستهایش با انگشتانی کشیده و ناخنهای بلند بسیار خواستنی بود. که حتی دلم میخواست همانموقع لاکشان بزنم. تصمیم داشتم اسمش را که محمد به تلافی میترا، انتخابش را به من واگذار کرده بود، ویدا بگذارم اما او آنقدر ظریف و زیبا بود که همان موقع تصمیم گرفتم نامش را مهناز بگذارم که بیشتر به او میآمد. ماما بچه را از من گرفت و برای مشتلق گرفتن از محمد به سمت در رفت و محمد طبق معمول همیشه و البته این بار متفاوت چند بار سبحانالله بلندی گفت و با صدای بلند از شوق گریست و خداوند را برای سلامتش شکر کرد. من نیز باز همراه او میگریستم و به چشمغرهی مادرم اهمیت نمیدادم. این اشک شوق بود نه غم و بدون شک شیرم را نمی خشکاند.
بخش نهم
محمد
وقتی ماما دخترم را در بغلم گذاشت، پشت در اتاق از سرمای صبح زود پایان بهمن ماه و ترس از ناقص بودن بچه و دیدن یک هیولا یخ کرده بودم. اما دخترکم آنقدر کوچک و ریز نقش بود که مثل عروسک به نظر میآمد. صورتش آنقدر سفید و کم خون و مهتابی رنگ بود که باورم نشد سالم است. وقتی چشمان خوشرنگش را به چشمانم دوخت و در چشمم لحظاتی خیره ماند و مرا با چشمانش کاوید، به سلامتش شک نکردم و از حیرت بیاختیار با اشکی که سرازیر شده بود به شکرانهی الهی سه بار بلند سبحان الله گفتم که اعترافم به معجزهی خداوند بود، که به من و خجی نشان داد که اگر او نخواهد هیچ موجودی آسیب نمیبیند. چهرهی کوچکش آنقدر به خودم و به ویژه دو رنگ بودن چشمش که بیشتر به خاکستری و در چهرهی نحیفش درشتتر مینمود، به پدرم شباهتش را صد چندان میکرد. حتی نگاه تیز و دقیقش مانند چشمان پدرم بود. که هر چه بیشتر نگاهش میکردم از شباهت زیادش به خودم و پدرم شگفتزدهتر میشدم. و لحظه به لحظه از معجزهی الهی حیرانتر. او آنقدر ظریف و نحیف بود که جذابتر نشان داده میشد. انگار عروسکی بود که جان داشت و با چنان تیزبینی با چشمش مرا در سکوت میکاوید که برای خودم نیز حیرتآور بود. انگار مرا کاملا میشناخت و با نگاه پر از مهرش به من عشق میورزید. وقتی گریهی شوقم تمام شد و پردههای حاوی اشکم کنار رفت و دیدم به حالت عادی برگشت، بیشتر متوجه هوشیاریاش شدم مثل بزرگسالها در سکوت نگاهم میکرد و با چشمش با من حرف میزد. تا به حال چنین چیزی را در هیچ نوزادی و با این وضوح در هیچ چشمی ندیده بودم انگار با چشمانش از من تشکر میکرد. چنان درکی در چشمش موج میزد که دلم را از شادی آب میکرد. خداوند را برای چنین دختری بخشیدن شکر کردم و با صدای ماما که هوا سرد است، او را بیش از این در هوا نگه ندارم او را بالاجبار به ماما که زنی خوشبنیه و مدبر و جدی به نظر میرسید و در این چند دقیقه در سکوت محو تماشای ما شده بود برگرداندم. گفتم از نظر شما سالم است و مشکلی ندارد. او با خنده گفت کاملا سالم است فقط باید با شیر مادرش تغذیه شود. به مادرش برس تا این دختر هم جان بگیرد. تا یکی دو ماه دیگر چاق میشود. خدای را شکر مادرش جوان و قوی است.
بخش ۷۰
محمد
وجود زیبا مادرخجی به مدت ۲۰ روز ماندنش در کنارمان در دو هفته بعد از زایمان بعلت برف شدید تهران و تعطیلی مدارس نعمتی بود که باید شکرگزارش باشم. خجی چون هم خود و هم مهناز بسیار ضعیف شده بودند در این دو هفته با مراقبتهای مادرش جان گرفتند. زیبا زن قوی و خوش بنیه و بسیار زیرکی است. اجازه نداد خجی تا روز آخر حضورش از تخت بلند شود و میترا و مملی را که هر دو عاشق اویند را در کنار شایی و حسن بسیار شلوغ و شیطانک، با درایت خود بخوبی کنترل کرد و نگذاشت آب در دل خجی تکان بخورد. و با رژیم غذایی مخصوص زائو و شیرافزا موجب جان گرفتن هر دو شد و حتی روزی که میرفت نیز با یک سری دستورات ویژه به من و خجی بود، که من همه را یادداشت نمودم. گاه ما قدر انسانها را فقط در شرایط سخت میفهمیم و این ایام از ایامی بود که من از داشتن چنین مادرزنی حتی به خود بالیدم. مهناز ریزنقش و باهوش را خجی از بس ناخنها و دستانش کوچک و ظریف و عروسکی بود، همان روز اول ناخنهایش را لاک زده و موجب خندهی همه شده بود. وقتی روز اول مرا از تعجب و با دهان باز دید خندید و گفت این دستان عروسکی و زیبا را نباید لاک زد؟ و مرا نیز از این همه شیطنت و زیبابینی به خنده انداخت. به او گفتم تو تا به حال ناخنهای خودت را لاک نزدهای، آن وقت روز اول زایمان با این حال و روزت نشستهای ناخنهای این طفل معصوم را لاک زدهای؟ او فقط خندید و دستهای مهتابی و استخوانی مهناز را نشانم داد و با برقی در چشمانش گفت میشود این زیبایی و ظرافت را ندیده گرفت؟ و من نتوانستم نه بگویم و دستهر دوشان را بوسیدم. اصلا فکر نمیکردم مهناز با این سرعت رشد کند و جان بگیرد احساس میکنم او را بیشتر از میترا و مملی دوست دارم. نمیدانم چرا؟ شاید به دلیل بسیار نحیف بودنش باشد و شاید زیبایی که حاصل ظرافت بیش از اندازهاش است که تا به حال در هیچ نوزادی ندیده بودم و شاید هم بخاطر چشمان تیزبینش. وقتی بغلش میکنم در سکوت چنان نگاهم میکند که انگار با من حرف میزند تا به حال در هیچ چشمی چنین نگاه تیرهوشانهای ندیدهام. انگار درونم را میکاود و میخواند. تمام غم و غصهی ناقص بودنش در این یک ماهه فقط با دیدن نگاه هوشیارانهاش از دلم رخت بر بسته است. اطمینان کامل دارم که هیچ عیب و نقصی ندارد، جز ضعف جسمی که در این یک ماه با رشد سریعش نشان داده به زودی چاق و قوی خواهد شد. برای سلامت خجی و او نذری کردهام که تا پایان عمر همراهم خواهد بود اما میدانم ارزشش را دارند. آنان عزیزترین کسانماند و برای نگهداشتن عزیزترینها هر کاری باید کرد که بعد پشیمان نشوی.
پایان
عزیزان این بخش اول زمان زندگینامهام است که به زودی البته با تغییراتی چاپ خواهد شد. خوشحال میشوم هر ایرادی میبینید یا اصلاحی نیاز است در دایرکت بگویید. خواهان هر انتقادی از جانب شما هستم. و برای تا اینجا کنارم بودن از شما سپاسگزارم به ویژه از دوستانی که در کامنتها و دایرکت مرا مورد لطف کلامی و مهرورزی قرار دادند. پیگیری شما دوستان عزیزم بود که مرا وادار به نوشتن ۷۰ بخش روزانه نمود. قدردان وجود تک تکتان هستم.
#زندگی_نامه
#مادرم_پیش_از_من
