هرمنوتیک و کاربرد آن در کوچینگ

دسته

 

هرمنوتیک و کاربرد آن در کوچینگ 

 

هرمنوتیک چیست؟

 

هرمنوتیک (Hermeneutics) در ساده‌ترین تعریف، علم و هنر تفسیر است. این رشته به مطالعه نظریه و روش‌شناسی تفسیر متون، ارتباطات و به طور کلی، هرآنچه که قابل فهمیدن باشد، می‌پردازد.

 

۱. ریشه‌شناسی و تعریف اولیه:

 

واژه «هرمنوتیک» از نام “هرمس”، پیام‌رسان خدایان در اساطیر یونان، گرفته شده است. وظیفه هرمس این بود که پیام‌های پیچیده و فراانسانی خدایان را به زبانی قابل فهم برای انسان‌ها ترجمه و تفسیر کند. بنابراین، هرمنوتیک از ابتدا با فرآیند «فهم‌پذیر کردن» گره خورده است.

 

۲. تطور تاریخی و چهره‌های کلیدی:

 

هرمنوتیک کلاسیک: در ابتدا، این علم محدود به تفسیر متون مقدس (مانند کتاب مقدس، قرآن و تورات) و متون کلاسیک حقوقی و ادبی بود. هدف، کشف نیت اصلی نویسنده و معنای حقیقی متن بود.

هرمنوتیک مدرن (شلایرماخر و دیلتای):

فریدریش شلایرماخر هرمنوتیک را از حوزه دین و حقوق فراتر برد و آن را به «هنر فهمیدن» هر نوع بیان انسانی (گفتار، نوشتار، هنر) تبدیل کرد. او معتقد بود برای فهم یک متن، باید به دنیای ذهنی نویسنده وارد شد. ویلهلم دیلتای نیز آن را به عنوان شالوده تمام علوم انسانی (Geisteswissenschaften) معرفی کرد.

 

 هرمنوتیک فلسفی (هایدگر و گادامر):

 

اینجاست که هرمنوتیک به کوچینگ بسیار نزدیک می‌شود.

مارتین هایدگر:

او معتقد بود که تفسیر، کاری نیست که ما «انجام» می‌دهیم، بلکه بخشی از «وجود» ماست. انسان (دازاین) موجودی است که دائماً در حال تفسیر جهان و موقعیت خود در آن است. «فهم» یک روش نیست، بلکه شیوه بودن ما در جهان است.

هانس-گئورگ گادامر:

شاگرد هایدگر، این ایده را در کتاب مشهورش «حقیقت و روش» بسط داد. او مفهوم “آمیزش افق‌ها” (Fusion of Horizons) و “پیش‌داوری” یا “پیش‌فهم” (Prejudice/Pre-understanding) را مطرح کرد. از نظر گادامر، ما هرگز با ذهنی خالی به سراغ فهمیدن چیزی نمی‌رویم، بلکه همیشه یک سری پیش‌فرض‌ها و تجربیات (افق دید خودمان) را به همراه داریم. فهم واقعی زمانی رخ می‌دهد که افق دید ما با افق دید متن (یا شخص مقابل) تلاقی کند و یک فهم جدید و مشترک شکل بگیرد.

 

۳. مفاهیم بنیادین هرمنوتیک:

 

دور هرمنوتیکی (The Hermeneutic Circle): این مهم‌ترین مفهوم برای درک ارتباط با کوچینگ است. این دور می‌گوید که ما برای فهمیدن کل یک چیز (مثلاً یک کتاب یا یک مشکل)، باید اجزای آن (فصل‌ها، کلمات یا جزئیات مشکل) را بفهمیم. اما برای فهمیدن اجزا نیز، باید درکی از کل داشته باشیم. این فرآیند یک رفت و برگشت مداوم بین جزء و کل است که در هر دور، فهم ما عمیق‌تر می‌شود.

 

هرمنوتیک هایدگر یکی از پایه‌های فلسفه قرن بیستم است و درک آن، نگاه ما به مفاهیمی چون «فهمیدن» و «تفسیر» را کاملاً دگرگون می‌کند.

 

هرمنوتیک قبل از هایدگر: یک ابزار برای فهم

 

برای درک نوآوری هایدگر، ابتدا باید بدانیم هرمنوتیک قبل از او چه بود. به طور سنتی، هرمنوتیک «فن یا علمِ تفسیر» بود. هدف اصلی آن، فهمیدن متون (به‌ویژه متون مقدس، حقوقی یا ادبی) بود. متفکرانی مانند شلایرماخر معتقد بودند که ما باید با استفاده از یک متدولوژی دقیق، به نیت مؤلف یا به روح زمانه‌ای که متن در آن نوشته شده، دست پیدا کنیم. در این دیدگاه، هرمنوتیک یک ابزار است که ما برای فهمیدن یک ابژه (مثل یک کتاب) به کار می‌بریم.

 

انقلاب هایدگر: هرمنوتیک به مثابه شیوه‌ی بنیادین وجود انسان

 

هایدگر این دیدگاه را کاملاً زیر و رو کرد. از نظر او، هرمنوتیک یک ابزار یا متدولوژی نیست که ما گاهی از آن استفاده کنیم؛ بلکه هرمنوتیک، شیوه‌ی اصلی و بنیادینِ بودنِ ما در جهان است.

 

بیایید این جمله کلیدی را با مفاهیم اصلی هایدگر باز کنیم:

 

۱. دازاین (Dasein):

 

هایدگر به جای استفاده از کلماتی مثل «انسان» یا «سوژه»، از واژه «دازاین» استفاده می‌کند که به معنی «آنجا-بودن» یا «گشودگی به هستی» است. دازاین موجودی است که هستیِ خودش برایش یک مسئله است. ما صرفاً وجود نداریم؛ بلکه دائماً در حال درک و تفسیر وجود خودمان و جهانمان هستیم. پس «فهمیدن» و «تفسیر کردن» کاری نیست که دازاین انجام می‌دهد، بلکه چیزی است که دازاین هست.

 

۲. در-جهان-بودن (Being-in-the-world):

 

ما موجوداتی مجزا از جهان نیستیم که از بیرون به آن نگاه کنیم. ما همیشه «در» یک جهان از روابط، ابزارها، معناها و امکان‌ها «پرتاب شده‌ایم». ما جهان را نه به صورت تئوریک، بلکه به صورت عملی و در حین درگیری با آن می‌فهمیم.

 

۳. فهم (Verstehen) و تفسیر (Auslegung):

 

فهم (Understanding):

از نظر هایدگر، «فهم» یک فعالیت عقلانی و شناختی نیست. بلکه «فهم» یعنی دیدن امکان‌های وجودی خود. وقتی شما وارد یک اتاق می‌شوید، قبل از اینکه به صورت تئوریک به صندلی فکر کنید، آن را به عنوان «امکانی برای نشستن» می‌فهمید. فهم، یک «بلد بودن» و «دانستنِ چگونه» است. این فهم، پیشا-زبانی و پیشا-اندیشه‌ای است.

 

 تفسیر (Interpretation):

 

تفسیر، صورتِ آشکار شده و مفصل‌بندی شده‌ی همان «فهم» اولیه است. وقتی آن فهمِ اولیه و عملی را به زبان می‌آوریم یا درباره‌اش فکر می‌کنیم، در حال «تفسیر» آن هستیم. برای مثال، احساس مبهمِ «نارضایتی شغلی» یک «فهم» اولیه است. وقتی می‌گویید: «من از کارم ناراضی‌ام چون رئیسم مرا درک نمی‌کند»، شما این فهم را «تفسیر» کرده‌اید.

 

۴. دور هرمنوتیکی (The Hermeneutic Circle):

 

در هرمنوتیک سنتی، دور هرمنوتیکی به این معنا بود که برای فهم کل یک متن، باید اجزای آن را بفهمیم و برای فهم اجزا، باید کل را در نظر داشته باشیم. هایدگر این مفهوم را نیز وجودی (ontological) می‌کند. دور هرمنوتیکی ساختارِ خودِ «فهم» است. ما همیشه با یک پیش‌فهم (برداشتی کلی از جهان و خودمان) به سراغ پدیده‌ها (اجزا) می‌رویم و در مواجهه با این پدیده‌ها، آن پیش‌فهم کلی ما اصلاح یا تأیید می‌شود. این یک دور باطل نیست، بلکه فرآیندی است که فهم ما را عمیق‌تر می‌کند.

 

مثال ساده برای درک مفهوم هایدگر

 

تصور کنید شخصی به نام «سارا» احساس می‌کند در زندگی‌اش «گیر کرده» است.

 

دازاین: سارا یک «دازاین» است. وجودش برایش یک پرسش است: “من کی هستم؟ چرا اینجا هستم؟”

در-جهان-بودن: او در جهانی از انتظارات خانواده، فشار اجتماعی برای موفقیت، و خاطرات گذشته «پرتاب شده» است.

فهم اولیه (Verstehen): سارا یک حس مبهم و غیرقابل توصیف از «گیر افتادن» و «این‌طوری‌نباید‌باشد» دارد. این یک «فهم» وجودی از امکان‌های از دست رفته یا امکان‌های پیشِ رو است.

تفسیر (Auslegung): وقتی دوستش از او می‌پرسد “چرا ناراحتی؟”، سارا ممکن است بگوید: “چون در رشته‌ای درس خواندم که دوست نداشتم” یا “چون شغل پردرآمدی ندارم”. این‌ها «تفسیرهای» او از آن «فهم» مبهم اولیه هستند. این تفسیرها بر اساس پیش‌فهم‌ها و داستان‌هایی شکل گرفته‌اند که او از «موفقیت» و «خوشبختی» برای خودش تعریف کرده است.

دور هرمنوتیکی:

سارا با پیش‌فهمِ “موفقیت یعنی پول و جایگاه اجتماعی” به زندگی‌اش (اجزا) نگاه می‌کند و هر رویدادی را بر این اساس تفسیر می‌کند. این تفسیرها، آن پیش‌فهم کلی را تقویت می‌کنند و او را در این دور نگه می‌دارند.

 

نحوه استفاده از هرمنوتیک هایدگر در کوچینگ

 

اینجاست که این فلسفه عمیق، به شدت کاربردی می‌شود. کوچینگ مبتنی بر هرمنوتیک هایدگر، یک فرآیند گفتگومحور برای بازگشایی و خلق امکان‌های جدید است.

 

۱. کوچ به عنوان شریک هرمنوتیکی:

 

کوچ یک متخصص نیست که از بیرون به مشکل مراجع (client) نگاه کند و راه‌حل بدهد. بلکه او به عنوان یک «دازاین» دیگر، وارد جهانِ مراجع می‌شود تا با او در فرآیند فهم و تفسیر شریک شود. کوچ به مراجع کمک می‌کند تا «فهم»های اولیه و دیده‌نشده‌ی خود را ببیند و به زبان آورد.

 

مثال عملی: به جای پرسیدن “مشکلت چیه؟”، کوچ می‌پرسد: “وقتی میگی ‘گیر کردم’، این ‘گیر کردن’ چه حسی داره؟ شبیه چیه؟” این سوال به جای تمرکز بر تفسیرهای آماده، به خود «فهم» اولیه نزدیک می‌شود.

 

۲. آشکار کردن و به چالش کشیدن تفسیرها:

 

مراجع با یک تفسیر ثابت از وضعیتش به جلسه کوچینگ می‌آید (“من آدم بی‌اراده‌ای هستم”). کوچ می‌داند که این فقط یک «تفسیر» ممکن از میان بی‌نهایت تفسیر دیگر است. وظیفه کوچ، کمک به مراجع برای دیدن این موضوع است.

 

مثال عملی:

مراجع: “من در این پروژه شکست خوردم چون بی‌عرضه هستم.”

کوچ: “جالبه که از بین تمام دلایل ممکن، این تفسیر (‘بی‌عرضگی’) رو انتخاب کردی. چه تفسیرهای دیگه‌ای هم می‌تونه برای این اتفاق وجود داشته باشه؟ مثلاً اگر یک دوست صمیمی‌تون این تجربه رو داشت، در موردش چی فکر می‌کردید؟”

 

۳. کار با دور هرمنوتیکی برای خلق آینده:

 

کوچ به مراجع کمک می‌کند تا از دور هرمنوتیکی محدودکننده خود آگاه شود و یک دور جدید و قدرتمندتر بسازد.

 

مثال عملی: کوچ به سارا کمک می‌کند تا پیش‌فهم خود از “موفقیت” را بازنگری کند. “فرض کنیم موفقیت اصلاً به پول و شغل ربطی نداشت. اون‌وقت تعریف تو از یک زندگی موفق چی می‌بود؟” با تغییر این پیش‌فهم (کل)، نگاه سارا به وقایع زندگی‌اش (اجزا) نیز تغییر می‌کند و امکان‌های جدیدی برای «تفسیر» و «عمل» پدیدار می‌شود.

 

۴. حرکت از «پرتاب‌شدگی» به سوی «امکان»:

هایدگر می‌گوید ما در شرایطی «پرتاب شده‌ایم» که انتخابش نکرده‌ایم (گذشته، خانواده، استعدادها). اما ما همیشه در حال «برون‌فکنی» (Projecting) خود به سوی امکان‌های آینده هستیم. کوچینگ دقیقاً در این نقطه عمل می‌کند.

مثال عملی: کوچ می‌پذیرد که سارا در این شرایط (رشته تحصیلی، شغل فعلی) پرتاب شده است. اما تمام تمرکز را روی آینده می‌گذارد: “با توجه به تمام این‌ها که گفتی و الان اینجا هستی، چه امکانی رو برای آینده‌ات می‌خوای خلق کنی؟ قدم بعدی، هرچقدر هم کوچک، برای حرکت به سمت اون امکان چیه؟”

 

در نتیجه:

کوچینگ با نگاه هرمنوتیک هایدگری، فراتر از تکنیک‌های رفتاری است. این یک گفتگوی عمیق برای باز-تفسیر کردنِ جهانِ مراجع است. هدف، تغییر داستان و روایتی است که فرد از خود و جهانش دارد تا از دل این تفسیر جدید، امکان‌های جدیدی برای «بودن» و «عمل کردن» متولد شود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *