کوچینگ تئوری انتخاب

دسته

کوچینگ تئوری انتخاب

 

بخش اول: مفاهیم پایه (قبل از کوچینگ)

 

برای فهم «کوچینگ تئوری انتخاب»، اول باید دو مفهوم «تئوری انتخاب» و «کوچینگ» را جداگانه درک کنیم.

 

۱. تئوری انتخاب (Choice Theory) چیست؟

 

این تئوری که توسط روانپزشکی به نام دکتر ویلیام گلسر (William Glasser) توسعه داده شده، یک نظریه فوق‌العاده قدرتمند در مورد رفتار انسان است. هسته اصلی آن این است:

تمام آنچه ما انجام می‌دهیم یک “رفتار” است و تقریباً تمام رفتارهای ما “انتخاب” شده‌اند.

 

این یعنی ما قربانی گذشته، دیگران یا شرایط بیرونی نیستیم. ما خودمان رفتارها و حتی احساساتمان را انتخاب می‌کنیم تا نیازهایمان را برآورده کنیم.

 

الف) ۵ نیاز اساسی ژنتیکی:

تئوری انتخاب می‌گوید که تمام رفتارهای ما برای ارضای پنج نیاز اساسی است که در ژن ما وجود دارد:

۱. بقا (Survival):

نیاز به خوراک، پوشاک، مسکن، امنیت و سلامت.

۲. عشق و تعلق (Love & Belonging):

نیاز به دوستی، خانواده، روابط عاشقانه و احساس تعلق به یک گروه.

۳. قدرت (Power/Achievement):

نیاز به احساس کفایت، موفقیت، ارزشمندی، شهرت و مورد احترام بودن.

۴. آزادی (Freedom/Independence):

نیاز به استقلال، انتخاب، خودمختاری و حرکت کردن.

۵. تفریح (Fun/Enjoyment):

نیاز به لذت، خنده، یادگیری و بازی.

 

شدت این نیازها در هر فردی متفاوت است و همین تفاوت‌ها، شخصیت ما را شکل می‌دهد.

 

ب) دنیای مطلوب (Quality World):

 

هر یک از ما در ذهن خود یک “آلبوم عکس ذهنی” داریم که در آن تصاویر افراد، چیزها، باورها و ارزش‌هایی قرار دارد که برای ما لذت‌بخش هستند و نیازهای ما را به بهترین شکل ارضا می‌کنند. این آلبوم، دنیای مطلوب ماست. ما همیشه رفتار می‌کنیم تا دنیای واقعی را به دنیای مطلوب ذهنی‌مان نزدیک‌تر کنیم.

 

ج) رفتار کلی (Total Behavior):

 

گلسر می‌گوید هر رفتار ما مثل یک ماشین چهار چرخ است که هر چهار چرخ همیشه با هم حرکت می‌کنند:

چرخ جلو ۱: عمل (Acting): کارهایی که انجام می‌دهیم (راه رفتن، حرف زدن).

چرخ جلو ۲: فکر (Thinking): افکاری که از سر ما می‌گذرند.

چرخ عقب ۱: احساس (Feeling): هیجانات ما (شادی، غم، خشم).

چرخ عقب ۲: فیزیولوژی (Physiology): واکنش‌های بدنی ما (ضربان قلب، تعریق).

 

نکته کلیدی این است که ما روی چرخ‌های جلو (عمل و فکر) کنترل مستقیم داریم و با تغییر آن‌ها، چرخ‌های عقب (احساس و فیزیولوژی) را به طور غیرمستقیم کنترل می‌کنیم. مثلاً شما نمی‌توانید مستقیماً انتخاب کنید که “افسرده نباشید”، اما می‌توانید انتخاب کنید که “از رختخواب بلند شوید (عمل) و به یک دوست زنگ بزنید (عمل) و به خاطرات خوبتان فکر کنید (فکر)”. این کارها به تدریج احساس شما را تغییر می‌دهد.

 

۲. کوچینگ (Coaching) چیست؟

 

کوچینگ یک فرایند مشارکتی و گفتگو محور بین یک کوچ و یک مراجع (Coachee) است. در این فرایند، کوچ به مراجع کمک می‌کند تا:

پتانسیل خود را شکوفا کند.

اهدافش را شفاف کند.

راه‌حل‌های مشکلاتش را از درون خودش پیدا کند.

برای رسیدن به اهدافش، یک برنامه عملیاتی طراحی و اجرا کند.

 

مهم:

کوچ مشاور نیست (راهکار نمی‌دهد)، روان‌درمانگر نیست (گذشته را درمان نمی‌کند) و معلم هم نیست (چیزی یاد نمی‌دهد). کوچ مثل یک آینه شفاف و یک همراه فکری عمل می‌کند که با پرسیدن سوالات قدرتمند، به خودِ فرد کمک می‌کند تا بهترین مسیر را پیدا کند.

 

بخش دوم: کوچینگ تئوری انتخاب (ترکیب دو مفهوم)

 

حالا این دو را با هم ترکیب کنیم. کوچینگ تئوری انتخاب یک فرآیند کوچینگ است که تماماً بر پایه اصول تئوری انتخاب بنا شده است.

 

هدف اصلی کوچ در این رویکرد این است که به مراجع کمک کند تا:

بفهمد واقعاً چه می‌خواهد؟ (کاوش در دنیای مطلوب و نیازهای ارضا نشده)

ببیند در حال حاضر چه کاری انجام می‌دهد؟ (بررسی رفتار کلی فعلی)

ارزیابی کند که آیا رفتار فعلی‌اش او را به خواسته‌اش می‌رساند یا نه؟

یک برنامه مؤثرتر و جدید برای رسیدن به خواسته‌هایش طراحی کند.

 

این فرآیند به مراجع یاد می‌دهد که مسئولیت ۱۰۰٪ زندگی و احساساتش را بپذیرد و به جای سرزنش دیگران یا شرایط، روی انتخاب‌های خودش تمرکز کند.

 

بخش سوم: چگونه انجام می‌شود؟ (مراحل و مثال دقیق)

 

بیایید یک مثال کامل و مفصل را با هم مرور کنیم.

 

شخصیت مثال ما: “سارا”، کارمندی است که از شغلش ناراضی است و احساس می‌کند “استرس دارد و کسی قدرش را نمی‌داند”.

 

کوچینگ تئوری انتخاب معمولاً از یک مدل چهار مرحله‌ای به نام WDEP استفاده می‌کند.

 

مرحله ۱: خواسته‌ها (Wants) – “چه می‌خواهی؟”

 

هدف: کشف دنیای مطلوب سارا و نیازهای ارضا نشده او. کوچ به سارا کمک می‌کند تا از شکایت‌های کلی (مثل “شغل بدی دارم”) به خواسته‌های شفاف برسد.

 

کوچ: “سارا جان، خیلی خوشحالم که اینجایی. گفتی از شغلت ناراضی هستی. اگه یک عصای جادویی داشتی و می‌تونستی شغل ایده‌آلت رو بسازی، اون شغل چه شکلی بود؟”

سارا: “خب… محیطش صمیمی‌تر بود. رئیسم اینقدر ازم ایراد نمی‌گرفت و بهم بیشتر اعتماد می‌کرد.”

کوچ: “عالیه. ‘اعتماد بیشتر’ برای تو چه معنایی داره؟ اگه رئیست بهت اعتماد داشت، چه کاری رو متفاوت انجام می‌داد؟”

سارا: “بهم اجازه می‌داد پروژه‌ها رو خودم مدیریت کنم. برای هر کار کوچکی ازم گزارش نمی‌خواست و به نظراتم احترام می‌ذاشت.”

کوچ: “فهمیدم. پس تو دنبال احترام، استقلال و شاید کمی ارتباط بهتر با همکاران و رئیست هستی. این خواسته‌ها به کدام نیازهای اساسی تو مربوط می‌شه؟”

سارا: (بعد از کمی فکر) “فکر کنم نیاز به قدرت (احساس ارزشمندی و موفقیت) و نیاز به عشق و تعلق (ارتباط خوب) و کمی هم آزادی (استقلال در کار).”

 

نتیجه این مرحله: سارا فهمید که مشکلش “شغل بد” نیست، بلکه ارضا نشدن نیازهایش به قدرت، تعلق و آزادی است. خواسته‌ی او حالا شفاف شده است.

 

مرحله ۲: عملکرد فعلی (Doing) – “الان چه کار می‌کنی؟”

 

هدف: بررسی دقیق رفتار کلی (عمل، فکر، احساس، فیزیولوژی) فعلی سارا.

 

کوچ: “بسیار خب سارا. حالا که می‌دونیم چه چیزی می‌خوای، بیا ببینیم در حال حاضر برای رسیدن به این خواسته‌ها چه کارهایی انجام می‌دی؟ مثلاً دیروز وقتی رئیست از کارت ایراد گرفت، دقیقاً چه کاری کردی و چه فکری از سرت گذشت؟”

سارا: “خیلی عصبانی شدم (احساس). صورتم داغ شد (فیزیولوژی). تو دلم گفتم ‘باز شروع کرد! این آدم هیچ‌وقت از من خوشش نمیاد’ (فکر). بعدش هم تا آخر روز با کسی حرف نزدم و سعی کردم اصلاً چشمم بهش نیفته (عمل).”

 

نتیجه این مرحله: سارا به وضوح دید که رفتارش شامل افکار منفی، احساس خشم و اعمالی مثل اجتناب و قهر کردن است.

 

مرحله ۳: ارزیابی (Evaluation) – “آیا این کارت به دردت می‌خوره؟”

 

هدف: این مهم‌ترین مرحله است. کوچ از سارا می‌خواهد تا خودش قضاوت کند که آیا رفتارش در مرحله ۲، او را به خواسته‌اش در مرحله ۱ می‌رساند یا خیر.

 

کوچ: “سارا، یک سوال مهم دارم. آیا این رفتارها (قهر کردن، اجتناب، فکر کردن به اینکه رئیست از تو خوشش نمیاد) به تو کمک می‌کنه تا به اون احترام و استقلالی که دنبالش هستی برسی؟”

سارا: (سکوت می‌کند و به فکر فرو می‌رود) “… نه. راستش فکر کنم اوضاع رو بدتر می‌کنه. وقتی ازش دوری می‌کنم، اونم فکر می‌کنه من مسئولیت‌پذیر نیستم و بیشتر کنترلم می‌کنه.”

 

نتیجه این مرحله: سارا خودش به این نتیجه رسید که رفتارش مخرب است و باید آن را تغییر دهد. این خودارزیابی بسیار قدرتمندتر از نصیحت دیگران است.

 

مرحله ۴: برنامه‌ریزی (Planning) – “چه برنامه جدیدی داری؟”

 

هدف: طراحی یک برنامه عملی، ساده، قابل اندازه‌گیری و مؤثر که توسط خود سارا پیشنهاد شود.

 

کوچ: “حالا که متوجه شدی این برنامه فعلی کار نمی‌کنه، چه کار متفاوتی می‌تونی انجام بدی؟ حتی یک کار خیلی کوچک که تو رو به خواسته‌ات نزدیک‌تر کنه.”

سارا: “شاید دفعه بعد که رئیسم ازم گزارش خواست، به جای اینکه فکر کنم داره کنترلم می‌کنه، به این فکر کنم که ‘اون فقط می‌خواد از روند کار مطمئن بشه’. اینطوری شاید کمتر عصبانی بشم.”

کوچ: “این یک تغییر عالی در چرخ ‘فکر’ توئه. در مورد چرخ ‘عمل’ چطور؟ چه کار مشخصی می‌تونی انجام بدی؟”

سارا: “می‌تونم این هفته قبل از اینکه اون ازم گزارش بخواد، خودم یه گزارش یک صفحه‌ای آماده کنم و براش ببرم و بگم ‘خواستم شما رو در جریان پیشرفت پروژه بذارم’. اینطوری نشون می‌دم که منم به کار اهمیت می‌دم.”

کوچ: “فوق‌العاده‌ست! این یک برنامه مشخص، عملی و در کنترل خودته. چقدر به انجام این کار متعهدی؟ از ۱ تا ۱۰؟”

سارا: “فکر می‌کنم ۹.”

 

نتیجه این مرحله: سارا با یک برنامه عملی و با احساس توانمندی و امیدواری جلسه را ترک می‌کند. او یاد گرفته که به جای تمرکز بر تغییر رئیسش (که در کنترل او نیست)، روی تغییر افکار و اعمال خودش (که در کنترل اوست) تمرکز کند.

 

این فرآیند در جلسات بعدی تکرار می‌شود تا سارا به تدریج کنترل بیشتری بر زندگی خود پیدا کند و روابط و احساس رضایتش را بهبود ببخشد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *